کانال کتاب و کتابخوانی
409 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
تچربیات نزدیک به مرگ، از حزبن خوش نظر
با ارزش ترین چیز در زندگی این نیست که چه چیزهایی را داریم, بلکه این است که چه کسانی را داریم...!

#پائولو_کوئلیو
#قطعه_ای_کتاب


از همه غم انگیز تر زمانی می باشد ،
کسی که دوستش داری
ﻫﯿﭻ ﺗﻼﺷﯽ ﺑﺮﺍی ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ ﻧمی کند !

قهرمانان و گورها - ارنستو ساباتو
#قطعه_ای_کتاب

بپذیر، هم آن چه را که قادر به انجام اش هستی هم آن چه را که قادر به انجام اش نیستی؛ گذشته را همان گونه که گذشته، بپذیر، بی آن که در صدد نفی اش برآیی، بی آنکه خواهان خلاصی و فرار از آن باشی؛ بخشایش خود و دیگران را بیاموز؛ تصور نکن که دیگر برای انجامش دیر شده.

از کتاب سه شنبه ها با موری/میچ آلبوم
گاهی حیات در نقطه پایانی، آغاز میشود .
#ع_دباغ
وقتی خورشید رفته رفته از روشناییها خود را پشت کوههای بلند پنهان میکند، چهره آسمان سرخ گون غم تاریکیها را به دوش میکشد، ولی هنوز تلألو نوری باریک سوسو زنان امید طلوعی دیگر را از دورها در شب سیاه زنده میدارد.

#ع_دباغ
#داستانک


#برادر
در دهکده ای کوچک نزدیک نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می کردند. برای امرار معاشِ این خانوادهِ بزرگ، پدر می بایستی ساعتهای طولانی در روز، به هر کار سختی که در آن حوالی پیدا می شد تن می داد. در همان وضعیت اسفباک، آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رویایی را در سر می پروراندند. هر دوشان آرزو می کردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند که پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.

یک شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند. با سکه قرعه انداختند و بازنده می بایست برای کار در معدن به جنوب می رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می کرد تا در آکادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری که تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی می کرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد.

آن ها در صبح روز یک شنبه در یک کلیسا سکه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناک جنوب رفت و برای چهار سال به طور شبانه روزی کار کرد تا برادرش را که در آکادمی تحصیل می کرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت کند. نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اکثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصیلی او درآمد زیادی از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود.

وقتی هنرمند جوان به دهکده اش برگشت، خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت و برگشت او به کانون خانواده پس از چهار سال یک ضیافت شام برپا کردند. بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد و یک نوشیدنی به برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی که او را حمایت مالی کرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف کرد و چنین گفت:

آلبرت، برادر بزرگوارم! حالا نوبت توست، تو حالا می توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من از تو حمایت می کنم. تمام سرها به انتهای میز که آلبرت نشسته بود برگشت. اشک از چشمان او سرازیر شد. سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: نه! از جا برخاست و در حالی که اشک هایش را پاک می کرد به انتهای میز و به چهره هایی که دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی گفت:

نه برادر، من نمی توانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ‌ببین چهار سال کار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شکسته و در دست راستم درد شدیدی را حس می کنم، به طوری که حتی نمی توانم یک لیوان را در دستم نگه دارم. من نمی توانم با مداد یا قلم مو کار کنم، نه برادر، برای من دیگر خیلی دیر شده.

بیش از 450 سال از آن قضیه می گذرد. هم اکنون صدها نقاشی از آلبرشت دورر، قلمکاری ها و آبرنگ ها و کنده کاری های چوبی او در هر موزه بزرگی در سراسر جهان نگهداری می شود. یک روز آلبرشت دورر برای قدردانی از همه سختی هایی که برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پینه بسته برادرش را که به هم چسبیده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصویر کشید.

او نقاشی استادانه اش را صرفاً "دست ها" نام گذاری کرد اما جهانیان، احساساتش را متوجه این شاهکار کردند و کار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا کننده" نامیدند.
#قطعه_ای_کتاب



‌تا این لحظه من خودم را بدبخت ترین موجودات میدانستم ولی پی بردم زمانیکه روی آن کوه ها در آن خانه ها و آبادیهای ویران که با خشتهای وزین ساخته شده بود مردمانی زندگی میکرده اند که حالا استخوان آنها پوسیده شده و شاید ذرات قسمتهای مختلف تن آنها در گلهای نیلوفر کبود زندگی میکرد - میان این مردمان یکنفر نقاش فلکزده، یکنفر نقاش نفرین شده، شاید یکنفر روی قلمدانساز بدبخت مثل من وجود داشته، درست مثل من - و حالا پی بردم، فقط میتوانستم بفهمم که او هم میان دو چشم درشت سیاه میسوخته و میگداخته - درست مثل من - همین به من دلداری میداد.
#بوف_کور
#صادق_هدایت
در زیر خاك به قدر كافی زمان برای خوابیدن داریم. اگر زمان گرانبهاترین چیزهاست، بیهوده صرف كردن آن بدترین كارهاست. زیرا زمانی كه از دست رفت دیگر باز نخواهد گشت.
هیچ وقت به گمان آنكه زمان كافی دارید، ننشینید. در عمل خواهید دید كه همیشه زمان، كوتاه و ناچیز است.

#بنجامین_فرانکلین
#سخن_بزرگان 👓📚




بدتر از مرگ چیست؟ آنچه بعد از آمدنش مرگ را می‌طلبی.


ویکتور هوگو
گفتند با زبان می شود حرفها را گفت، راستها و دروغها را زد، دلی را بدست اورد یا شکست، . . ولی زیباترین حرفها و احساسها با دهان بسته، لبی خندان، چشمی مهربان و دلی عاشق نوشته، گفته و شنیده می شوند.

#ع_دباغ
ای پروردگار هستی،
در این سرا
چرا
خبری از خوشی نیست،
مهر و محبت در چمدان کهنه دالابچه ها ی قلب پنهان
عشق ها در کنج دلهای تاریک رفته به خواب
چرا در این روزها
خبری از دوستیهای واقعی نیست
یادی از خاطرات خوب با هم بودنها نیست
چرا
خبری از مردانگیها نیست
شوری در دلهای شاد برای زندگی نیست
داستان گویی برای دلهای غمگین نیست
صدای دلنوازی برای تن های خسته نیست
چرا
کسی یار کسی نیست
وفا گمشده ایست که کسی دنبالش نیست
چرا
چشم مهربانی برای دیدنها نیست
اشک شوقی برای شاد کردنها نیست
....
#ع_دباغ
بی شک روزی آفتاب رو به پنجره کلبه زندگی طلوع میکند،
نور زردش به پشت پرده اسرار دلها میتابد ،
گرمی محبتش در سردی صبحگاه شوق دویدن در حیاط سبز م خواهد شد،
بی شک صدایی آشنا از رویای اشفتگیها بیدارم خواهد کرد.

#ع_دباغ
طالع نحس، از دیوید سلتزر
#قطعه_ای_کتاب ☕️📚

از داشتن چشم اما ندیدن زیبایی
داشتن گوش اما نشنیدن موسیقی
داشتن عقل اما آگاه نشدن از حقیقت
داشتن قلبی که هرگز نتپیده پس هرگز نسوخته
باید ترسیـــد 

از کتاب مدرسه ی رویایی از تتسوکو کورویاناگی
#قطعه_ای_کتاب

ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ٬ ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺷﺒﯿﻪ ﺣﺮﻓﻬﺎﯾﺸﺎﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ.


از کتاب دون ژوان - میلان کوندرا
#قطعه_ای_کتاب



برای کشتن که حتما لازم نیست انسان
هفت ‌تیر بردارد و تق‌ تق، شلیک کند!
من به این طرز کشتن معتقد نیستم.
انسان می‌تواند کسی را در قلبش بکشد.
اگر انسان از دوست داشتن کسی دست بردارد،
او را در قلب خود کشته است. آخر سر هم که
او خودش روزی خواهد مُرد.

#خوزه_واسکونسلوس
درخت زیبای من
#قطعه_ای_کتاب


در روزگاری که جنایت با وارونه سازی ویژه دوران ما ، جامه ی بی گناهی به تن می کند ،
این بی گناهی است
که باید خویش را توجیه کند .

#طغیانگر
#آلبر_کامو
#سخن_بزرگان

براى من تأسف نخوريد، چون لياقت زندگى كردن را دارم و راضى ام.
ناراحت آدم هايى باشيد كه به خودشان مى پيچند و از همه چيز شاكى اند. آنها كه روش زندگى شان را مثل مبلمان خانه دائم عوض مى كنند، همينطور دوستان و رفتارشان را، پريشانى شان دائمى است و به همه كس سرايتش مى دهند، از آنها دورى كنيد.
يكى از كلمات كليدى آنها، عشق است. از آنان كه ادعا دارند هر آنچه مى كنند دستور خداست هم بپرهيزيد، چرا كه نتوانسته اند آنطور كه مى خواستند زندگى كنند، براى من تأسف نخوريد، چون تنهايم...

#چارلز_بوکفسکی