فکر می کردم آدم ها همانطور که آمده اند، می روند. نمی دانستم که نمی روند. می مانند. ردشان می ماند حتی اگر همه چیزشان را هم با خودشان بردارند و بروند.
📚رویای تبت
#فریبا وفی
📚رویای تبت
#فریبا وفی
"#رسیدن ها "
برای رسیدن به دریا ها
از چه #سراب ها که نگذشتیم
برای رسیدن به اوج ها
از چه فرود ها که نگذشتیم
برای رسیدن به رؤیاها
از چه خواب ها که نگذشتیم
برای رسیدن به #چشمان ت
از چه نگاه ها که نگذشتیم
برای رسیدن به #بوی مهرت
از چه بی مهری ها که نگذشتیم
برای رسیدن به شیرینی #لب ت
از چه تلخی ها که نگذشتیم
برای رسیدن به گرمی #دل ت
از چه خونٍ دل ها که نگذشتیم
برای رسیدن به کوی مهر ت
از چه پس کوچه ها که نگذشتیم
برای رسیدن به #عشق ت
از
چه
چه ها
که نگذشتیم
#ع_دباغ
برای رسیدن به دریا ها
از چه #سراب ها که نگذشتیم
برای رسیدن به اوج ها
از چه فرود ها که نگذشتیم
برای رسیدن به رؤیاها
از چه خواب ها که نگذشتیم
برای رسیدن به #چشمان ت
از چه نگاه ها که نگذشتیم
برای رسیدن به #بوی مهرت
از چه بی مهری ها که نگذشتیم
برای رسیدن به شیرینی #لب ت
از چه تلخی ها که نگذشتیم
برای رسیدن به گرمی #دل ت
از چه خونٍ دل ها که نگذشتیم
برای رسیدن به کوی مهر ت
از چه پس کوچه ها که نگذشتیم
برای رسیدن به #عشق ت
از
چه
چه ها
که نگذشتیم
#ع_دباغ
باباجون
من رمز بزرگ خوشبختی رو پیدا کردم.
باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته رو خورد!
بابا لنگ دراز
جین وبستر
من رمز بزرگ خوشبختی رو پیدا کردم.
باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته رو خورد!
بابا لنگ دراز
جین وبستر
هر روز صبح، در هر ایستگاه راهآهن، هزاران نفر داخل شهر میشوند تا به سركارهای خود بروند و یا در همین حال هزاران نفر دیگر از شهر خارج میشوند تا به سركارشان برسند. راستی چرا این دو گروه از مردم، محل كارهایشان را با هم عوض نمیكنند؟ صفهای طویل اتومبیلها و راهبندان های ناشی از آن در ساعتهای پررفت و آمد از روز، خود معضلی بزرگ است. اگر این دو دسته از مردم محل كار و یا سكونتشان را با یكدیگر عوض كنند، میتوان از تمام مسائلی چون آلودگی هوا، درگیریهای روانی و فعالیت پلیسهای راهنمایی و رانندگی بر سر چهارراهها اجتناب كرد ! آنگاه خیابانها آن قدر خلوت و ساكت خواهند شد كه میتوان بر سرِ تقاطعها نشست و منچ بازی كرد !
عقاید یک دلقک
#هاینریش بل
عقاید یک دلقک
#هاینریش بل
دوستم داشته باش!
از رفتن بمان!
دستت را به من بده،
که در امتدادِ دستانت
بندریست برای آرامش...!
📚باران یعنی تو برمیگردی
#نزار قبانی
از رفتن بمان!
دستت را به من بده،
که در امتدادِ دستانت
بندریست برای آرامش...!
📚باران یعنی تو برمیگردی
#نزار قبانی
چه قدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟...!
📚من او را دوست داشتم
#آنا گاوالدا
📚من او را دوست داشتم
#آنا گاوالدا
حقیقت دردناک است ، اما نه به خودی خود ، بلکه از آن رو که ایمانی را نابود می کند .
#فریدریش_نیچه
📓 اراده معطوف به قدرت
#فریدریش_نیچه
📓 اراده معطوف به قدرت
همیشه افراد ساکت را دوست داشتهام؛ هیچگاه نمیفهمی در حال رقصیدن در رویای خود هستند یا دارند سنگینی بار هستی را به دوش میکشند.
# جان گرین
📚 در جستجوی آلاسکا
# جان گرین
📚 در جستجوی آلاسکا
دنیا را بگذار آب ببرد.
وقتی تو در طوفان گرفتار میآیی، چه خیال که تو دکمه ی یقه ات را بسته باشی یا که نبسته باشی. چه خیالی که خاک در چشمانت خانه کند یا نکند، چه خیالی؟!
تو در طوفان گرفتار آمده ای، میخواهی که گلویت خشک نشود؟!
#محمود دولت آبادی
📚جای خالی سلوچ
وقتی تو در طوفان گرفتار میآیی، چه خیال که تو دکمه ی یقه ات را بسته باشی یا که نبسته باشی. چه خیالی که خاک در چشمانت خانه کند یا نکند، چه خیالی؟!
تو در طوفان گرفتار آمده ای، میخواهی که گلویت خشک نشود؟!
#محمود دولت آبادی
📚جای خالی سلوچ
می گویم "هیچی"
هیچی، مثل همیشه یعنی باز بپرس. یعنی نزدیکتر شو. یعنی مهربانتر باش.
#عروسک ساز
مریم صابری
هیچی، مثل همیشه یعنی باز بپرس. یعنی نزدیکتر شو. یعنی مهربانتر باش.
#عروسک ساز
مریم صابری
باران
آبرویم را خرید
شبیه مردی که گریه نمی کند
به خانه برگشتم!
#مجموعه شعر"دیوانه خانه تاسیس کرده ام"
نیما معماریان
آبرویم را خرید
شبیه مردی که گریه نمی کند
به خانه برگشتم!
#مجموعه شعر"دیوانه خانه تاسیس کرده ام"
نیما معماریان
گاهي پيش مي ياد كه آدم بيشتر از منظورش حرف مي زنه يا پرحرفي مي كنه ولي در حقيقت چيزي را بيان نمي كنه . بستگي داره به وقت و بستگي داره به آدم .
دختر دم بخت
#اوژن يونسكو
دختر دم بخت
#اوژن يونسكو
شعور یک گیاه، در وسط زمستان، از تابستان گذشته نمیآید، از بهاری میآید که فرا خواهد رسید. گیاه به روزهایی که رفته اند، نمیاندیشد، به روزهایی مینگرد که خواهند آمد. اگر گیاهان یقین دارند که بهار خواهد آمد، چرا ما باور نداریم روزهایی خواهد آمد که رؤیاها دست یافتنی است.
📚نامههای عاشقانه یک پیامبر
جبران خلیل جبران
📚نامههای عاشقانه یک پیامبر
جبران خلیل جبران
این بزرگترین و پردوام ترین خواهش من از توست: مگذار غم، سراسر سرزمین روحت را به تصرف خویش در آورد و جای کوچکی برای من مگذارد. من به شادی محتاجم، و به شادی تو، بی شک بیش از شادمانی خودم.
📚چهل نامه ی کوتاه به همسرم
#نادر ابراهیمی
📚چهل نامه ی کوتاه به همسرم
#نادر ابراهیمی
#شکسپیر میگوید:
وقتی میتوانستم صحبت کنم، گفتند:
گوش کن...
وقتی میتونستم بازی کنم
مرا کار کردن آموختند...
وقتی کاری پیدا کردم ، ازدواج کردم...
وقتی ازدواج کردم ، بچه ها آمدند...
وقتی آنها را درک کردم ، مرا ترک کردند...!!!
وقتی یاد گرفتم چگونه زندگی کنم
زندگی تمام شد...!
وقتی میتوانستم صحبت کنم، گفتند:
گوش کن...
وقتی میتونستم بازی کنم
مرا کار کردن آموختند...
وقتی کاری پیدا کردم ، ازدواج کردم...
وقتی ازدواج کردم ، بچه ها آمدند...
وقتی آنها را درک کردم ، مرا ترک کردند...!!!
وقتی یاد گرفتم چگونه زندگی کنم
زندگی تمام شد...!
کانال کتاب و کتابخوانی pinned «#شکسپیر میگوید: وقتی میتوانستم صحبت کنم، گفتند: گوش کن... وقتی میتونستم بازی کنم مرا کار کردن آموختند... وقتی کاری پیدا کردم ، ازدواج کردم... وقتی ازدواج کردم ، بچه ها آمدند... وقتی آنها را درک کردم ، مرا ترک کردند...!!! وقتی یاد گرفتم چگونه زندگی…»
حکیم بزرگ ژاپنی روی شن ها نشسته
و در حال مراقبه بود...
مردی به او نزدیک شد و گفت:
مرا به شاگردی بپذیر!
حکیم با انگشت خطی راست
بر روی شن کشید و گفت: کوتاهش کن!
مرد با کف دست نصف خط را پاک کرد.
حکیم گفت: برو یک سال بعد بیا!
یک سال بعد باز حکیم خطی کشید و گفت: کوتاهش کن!
مرد این بار نصف خط را با
کف دست و آرنج پوشاند.
حکیم نپذیرفت و گفت: برو یک سال بعد بیا!
سال بعد باز حکیم خطی روی شن کشید و از مرد خواست آن را کوتاه کند. مرد این بار گفت: نمی دانم!
و از حکیم خواهش کرد تا پاسخ را بگوید.
حکیم، خطی بلند کنار آن خط کشید و گفت:
حالا کوتاه شد!
این حکایت، یکی از رموز فرهنگ ژاپنی ها را در مسیر پیشرفت نشان می دهد: نیازی به دشمنی و درگیری با دیگران نیست. با رشد و پیشرفت تو، دیگران خود به خود شکست می خورند.
به دیگران کاری نداشته باش؛ کار خودت را درست انجام بده.
و در حال مراقبه بود...
مردی به او نزدیک شد و گفت:
مرا به شاگردی بپذیر!
حکیم با انگشت خطی راست
بر روی شن کشید و گفت: کوتاهش کن!
مرد با کف دست نصف خط را پاک کرد.
حکیم گفت: برو یک سال بعد بیا!
یک سال بعد باز حکیم خطی کشید و گفت: کوتاهش کن!
مرد این بار نصف خط را با
کف دست و آرنج پوشاند.
حکیم نپذیرفت و گفت: برو یک سال بعد بیا!
سال بعد باز حکیم خطی روی شن کشید و از مرد خواست آن را کوتاه کند. مرد این بار گفت: نمی دانم!
و از حکیم خواهش کرد تا پاسخ را بگوید.
حکیم، خطی بلند کنار آن خط کشید و گفت:
حالا کوتاه شد!
این حکایت، یکی از رموز فرهنگ ژاپنی ها را در مسیر پیشرفت نشان می دهد: نیازی به دشمنی و درگیری با دیگران نیست. با رشد و پیشرفت تو، دیگران خود به خود شکست می خورند.
به دیگران کاری نداشته باش؛ کار خودت را درست انجام بده.