کانال کتاب و کتابخوانی
409 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
برف سياه، از ميخائيل بولگاکف
خواب چه زیباست زمانی که چشمها از اندوه میبارند ، و بیدار شدن چه زیباست زمانی که چشمها به شوق عشق میبارند.
.دباغ
دلدار و دلباخته، ژرژ ساند
#قطعه_ای_کتاب ☕️📚


روانشناس ها چنان راحت تجویز می‌کنند گذشته را کنار بگذارید! یا به گذشته فکر نکنید! که گاهی با خودم می اندیشم شاید آن ها در دنیای ما و با عواطف انسانی زندگی نکرده اند!
گذشته شامل لحظاتی است که ما آن ها را دقیقه به دقیقه زندگی کرده ایم، آن قدر که ناخودآگاه به حافظه‌مان چسبیده‌اند و به شکل عضو ثابتی از زندگی درآمده اند که بدون آن حافظه لنگ می‌زند!
مثل این که از شما بخواهند معده‌تان را درآورید و بدون آن زندگی کنید! نمی‌شود! چون حیات‌تان بدان وابسته است.



#بیهوده
#کریستین_بوبن
بر تل خاکی نشسته بودم که خدا آمد و کنارم نشست ...!
گفت: «مگر کودک شده ای که با خاک بازی می کنی؟»
گفتم: «نه! ولی از بازی آدم هایت خسته شدم»
خدا خندید .
پرسیدم: «خدایا! چرا از آتش نیستم تا هر که قصدِ بازی با من داشت را بسوزانم؟»
مکثی کردو گفت: «تو را از خاک آفریدم تا بسازی، نه بسوزانی! تو را از خاک ساختم که با آب گل شوی و زندگی ببخشی، از خاک که اگر آتشت بزنن باز هم زندگی می کنی و پخته تر می شوی ...
با خاک ساختمت تا همراه باد برقصی .
تو را از خاک ساختم تا اگر هزار بار آتش و آب و باد تو را بازی داد، تو برخیزی، سر بر آوری و در قلبت دانه ی عشق بکاری و رشد دهی و از میوه ی شیرینش لذت ببری .
تو از خاکی پس به خاکی بودنت ببال »
بیشتر عمر در جستجوی خوشبختیهای گمشده ای بودم، که زماني دریافتم خوشبختی اوقاتی بود که در پی آينده های نامعلوم به حسرت گذراندم.

#ع_دباغ
تچربیات نزدیک به مرگ، از حزبن خوش نظر
با ارزش ترین چیز در زندگی این نیست که چه چیزهایی را داریم, بلکه این است که چه کسانی را داریم...!

#پائولو_کوئلیو
#قطعه_ای_کتاب


از همه غم انگیز تر زمانی می باشد ،
کسی که دوستش داری
ﻫﯿﭻ ﺗﻼﺷﯽ ﺑﺮﺍی ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ ﻧمی کند !

قهرمانان و گورها - ارنستو ساباتو
#قطعه_ای_کتاب

بپذیر، هم آن چه را که قادر به انجام اش هستی هم آن چه را که قادر به انجام اش نیستی؛ گذشته را همان گونه که گذشته، بپذیر، بی آن که در صدد نفی اش برآیی، بی آنکه خواهان خلاصی و فرار از آن باشی؛ بخشایش خود و دیگران را بیاموز؛ تصور نکن که دیگر برای انجامش دیر شده.

از کتاب سه شنبه ها با موری/میچ آلبوم
گاهی حیات در نقطه پایانی، آغاز میشود .
#ع_دباغ
وقتی خورشید رفته رفته از روشناییها خود را پشت کوههای بلند پنهان میکند، چهره آسمان سرخ گون غم تاریکیها را به دوش میکشد، ولی هنوز تلألو نوری باریک سوسو زنان امید طلوعی دیگر را از دورها در شب سیاه زنده میدارد.

#ع_دباغ
#داستانک


#برادر
در دهکده ای کوچک نزدیک نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می کردند. برای امرار معاشِ این خانوادهِ بزرگ، پدر می بایستی ساعتهای طولانی در روز، به هر کار سختی که در آن حوالی پیدا می شد تن می داد. در همان وضعیت اسفباک، آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رویایی را در سر می پروراندند. هر دوشان آرزو می کردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند که پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.

یک شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند. با سکه قرعه انداختند و بازنده می بایست برای کار در معدن به جنوب می رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می کرد تا در آکادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری که تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی می کرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد.

آن ها در صبح روز یک شنبه در یک کلیسا سکه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناک جنوب رفت و برای چهار سال به طور شبانه روزی کار کرد تا برادرش را که در آکادمی تحصیل می کرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت کند. نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اکثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصیلی او درآمد زیادی از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود.

وقتی هنرمند جوان به دهکده اش برگشت، خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت و برگشت او به کانون خانواده پس از چهار سال یک ضیافت شام برپا کردند. بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد و یک نوشیدنی به برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی که او را حمایت مالی کرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف کرد و چنین گفت:

آلبرت، برادر بزرگوارم! حالا نوبت توست، تو حالا می توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من از تو حمایت می کنم. تمام سرها به انتهای میز که آلبرت نشسته بود برگشت. اشک از چشمان او سرازیر شد. سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: نه! از جا برخاست و در حالی که اشک هایش را پاک می کرد به انتهای میز و به چهره هایی که دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی گفت:

نه برادر، من نمی توانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ‌ببین چهار سال کار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شکسته و در دست راستم درد شدیدی را حس می کنم، به طوری که حتی نمی توانم یک لیوان را در دستم نگه دارم. من نمی توانم با مداد یا قلم مو کار کنم، نه برادر، برای من دیگر خیلی دیر شده.

بیش از 450 سال از آن قضیه می گذرد. هم اکنون صدها نقاشی از آلبرشت دورر، قلمکاری ها و آبرنگ ها و کنده کاری های چوبی او در هر موزه بزرگی در سراسر جهان نگهداری می شود. یک روز آلبرشت دورر برای قدردانی از همه سختی هایی که برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پینه بسته برادرش را که به هم چسبیده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصویر کشید.

او نقاشی استادانه اش را صرفاً "دست ها" نام گذاری کرد اما جهانیان، احساساتش را متوجه این شاهکار کردند و کار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا کننده" نامیدند.
#قطعه_ای_کتاب



‌تا این لحظه من خودم را بدبخت ترین موجودات میدانستم ولی پی بردم زمانیکه روی آن کوه ها در آن خانه ها و آبادیهای ویران که با خشتهای وزین ساخته شده بود مردمانی زندگی میکرده اند که حالا استخوان آنها پوسیده شده و شاید ذرات قسمتهای مختلف تن آنها در گلهای نیلوفر کبود زندگی میکرد - میان این مردمان یکنفر نقاش فلکزده، یکنفر نقاش نفرین شده، شاید یکنفر روی قلمدانساز بدبخت مثل من وجود داشته، درست مثل من - و حالا پی بردم، فقط میتوانستم بفهمم که او هم میان دو چشم درشت سیاه میسوخته و میگداخته - درست مثل من - همین به من دلداری میداد.
#بوف_کور
#صادق_هدایت