مردم بیش از آنکه به حقیقت ایمان داشته باشند به آنچه که آرزو دارند حقیقت باشد ایمان دارند.
📚یک کیو هشتاد و چهار
#هاروکی موراکامی
📚یک کیو هشتاد و چهار
#هاروکی موراکامی
Forwarded from Bukharamag
به هرکه «بُوی» من آوَرد، «مُولیان» بدهید
که تا بهار شود «غَزنه» «بُوستان» بدهید
به آنکه داغ جگر دارد و خُراسانیست
به پاس لاله، یکی گُل به رایگان بدهید
مرا خبر بدهید از «خُجَند» و «نیشابور»
پیام «کابُل» تان را به «اصفهان» بدهید
پیام بَلخ، پیام هَرات و زابُل را
به «ریگِ آمُو» و آن «یار مهربان» بدهید
مَباد اینکه ببینم چقدر فاصله هاست
مَباد، دست از آن دورها تکان بدهید
شما که «بُوعلی» عِلم و «حافظ» غزلاید
چه خُوش که درس محَبّت به دشمنان بدهید
کسی که طرح جدایی میانمان انداخت
شُکُوه وحدتمان را به او نشان بدهید
به شاهنامۀ هستی دوباره آمده ام
برای رُستَم دیگر اگر کمان بدهید
مرا –که آشتیام- بعد مرگ حصّه کنید
برای «کابل» و «کولاب» و «سیستان» بدهید
مرا به خاک "بخارا" بَرید و دَفن کنید
مرا به آب "سَمَرقند" غُسل جان بدهید
شعر خوانی نجیب بارور شاعر معاصر همزبان افغانستانی
شبهای بخارا، «شب شاعران و نویسندگان افغانستانی»/ تهران، ۲۰ بهمن ۱۳۹۴
کانون زبان فارسی
که تا بهار شود «غَزنه» «بُوستان» بدهید
به آنکه داغ جگر دارد و خُراسانیست
به پاس لاله، یکی گُل به رایگان بدهید
مرا خبر بدهید از «خُجَند» و «نیشابور»
پیام «کابُل» تان را به «اصفهان» بدهید
پیام بَلخ، پیام هَرات و زابُل را
به «ریگِ آمُو» و آن «یار مهربان» بدهید
مَباد اینکه ببینم چقدر فاصله هاست
مَباد، دست از آن دورها تکان بدهید
شما که «بُوعلی» عِلم و «حافظ» غزلاید
چه خُوش که درس محَبّت به دشمنان بدهید
کسی که طرح جدایی میانمان انداخت
شُکُوه وحدتمان را به او نشان بدهید
به شاهنامۀ هستی دوباره آمده ام
برای رُستَم دیگر اگر کمان بدهید
مرا –که آشتیام- بعد مرگ حصّه کنید
برای «کابل» و «کولاب» و «سیستان» بدهید
مرا به خاک "بخارا" بَرید و دَفن کنید
مرا به آب "سَمَرقند" غُسل جان بدهید
شعر خوانی نجیب بارور شاعر معاصر همزبان افغانستانی
شبهای بخارا، «شب شاعران و نویسندگان افغانستانی»/ تهران، ۲۰ بهمن ۱۳۹۴
کانون زبان فارسی
تو چرا باید بسوزی و بسازی؟
مگر عمر را چندبار به آدمیزاد می دهند؟
📚به کی سلام کنم
سیمین دانشور
مگر عمر را چندبار به آدمیزاد می دهند؟
📚به کی سلام کنم
سیمین دانشور
می گویند بوفالوها آنقدر در راه خود مصمم اند و آنقدر برای رسیدن به مقصدشان، مسیر مستقیم خود را با تمام توان در دشت ادامه می دهند.
و اگر در جلوی راهشان پرتگاه بلندی باشد، از آن به پایین پرت می شوند.
اینروزها فکر میکنم تفاوتی با بوفالوها ندارم وقتی که این همه دوستت دارم.
یک لیوان آب برایم می آوری؟
#بابک زمانی
و اگر در جلوی راهشان پرتگاه بلندی باشد، از آن به پایین پرت می شوند.
اینروزها فکر میکنم تفاوتی با بوفالوها ندارم وقتی که این همه دوستت دارم.
یک لیوان آب برایم می آوری؟
#بابک زمانی
تنها زندگی می کنی؟
نه یاد کسی با من است. چه کسی می تواند تنها زندگی کند؟!
📚کولی کنار آتش
منیره روانی پور
نه یاد کسی با من است. چه کسی می تواند تنها زندگی کند؟!
📚کولی کنار آتش
منیره روانی پور
شازده کوچولو پرسید: غم انگیزتر از اینکه بیای و کسی متوجه نشه چیه؟
روباه گفت: بری و کسی متوجه نشه!!!
#شازده کوچولو
آنتوان دوسن تگزوپری
روباه گفت: بری و کسی متوجه نشه!!!
#شازده کوچولو
آنتوان دوسن تگزوپری
راه رفتن خوب است. همیشه خوب بوده است. همیشه به درد می خورد. وقتی که فقیری و کرایه ی تاکسی گران تمام می شود. وقتی که ثروتمندی و چربی های بدنت با راه رفتن آب می شود. اگر بخواهی فکرکنی می توانی راه بروی. اگر هم بخواهی از فکر خالی بشوی بازهم باید راه بروی. برای احساس کردن زندگی در شلوغی خیابان ها باید راه بروی و برای از یاد بردن آزار و بی مهری مردم بازهم باید راه بروی. وقتی جوانی. وقتی پیری. وقتی هنوزبچه ای. هر توقف یعنی یک چیزخوشمزه. وبرای توقف بعدی باید راه رفت.
📚 پرنده من
فریبا وفی
📚 پرنده من
فریبا وفی
*بزرگواری بعضی انسان ها:*
پدرم در سال چهل از دنیا رفت و من شش ماه بعد از وفاتش بدنیا آمدم ، در شش سالگی که کمی خواندن و نوشتن آموختم تازه فهمیدم که آن شعری که بر پدرم وصیت کرده بود تا بر سنگ قبرش بنویسند مفهومش چیست ( در بزم غم حسین مرا یاد کنید )
بعدها و در جوانی همیشه کنجکاو بودم که آیا پدرم حقیقتا حسینی بوده ؟؟
روزی در سن حدودا بیست سالگی در کوچه میرفتم که مردی حدودا پنجاه ساله بنام حسین که فهمیده بود من پسر حاج عباسعلی هستم ناگهان مرا در آغوش گرفت و سر بر شانه ام گذاشت و گریست و گریست
وقتی آرام شد راز گریستن خودش را برای من اینگونه تعریف کرد :
در جوانی چند روز مانده به ازدواجم گرچه آهی در بساط نداشتم ولی دلم را به دریا زدم و با نامزد و مادر زنم به مغازه ی زرگری پدرت رفتیم و یواشکی به پدرت ندا دادم که پولم کم است لطفا سرویسی ارزان و کم وزن به نامزدم نشون بده طوری که مادر زن و همسرم متوجه نشوند
از قضا نامزدم سرویس زیبا و بسیار گرانی را انتخاب کرد ،
من که همینطور هاج و واج مانده بودم که چکار بکنم ناگهان پدرت گفت : حسین آقا قربان اسمت ، با احتساب این سرویس طلایی که نامزدت برداشت الباقی بدهی من به شما از بابت اجرت بنایی که در خانه مان کردی صد تومان است و سپس (به پول آن زمان ) صد تومان هم از دخل در آورد و به من داد
من همینطور هاج و واج پدرت را نگاه میکردم و در دلم به خودم میگفتم کدوم بدهی؟ کدوم بنایی ؟ من طلبی از حاجی ندارم !!
بالاخره پدرت پول طلا را نگرفت که هیچ ، بلکه صد تومان هم خرج عروسی ام را هم داد و مرا آبرومندانه راهی کرد
گذشت و گذشت تا اینکه بعد از مدتها شنیدم حاجی عباسعلی در سن چهل و یک سالگی پس از آمدن از سفر کربلا از دنیا رفته
آمدم خانه خیلی گریه کردم و برای اولین بار به زنم راز خرید طلای عروسیمان را تعریف کردم
وقتی همسرم شنید که حاجی طلاها را در موقع ازدواجمان مجانی به او داده زد زیر گریه و آنقدر ناله کرد که از حال رفت
وقتی زنم آرام شد از او پرسیدم تو چرا اینقدر گریه میکنی و همسرم با هق هق اینگونه جواب داد :
آنروز بعد از خرید طلا چون چادر مادرم وصله دار بود حاجی فهمید که ما هم فقیریم ، شاگردش را به دنبال ما فرستاد تا خانه ما را یاد گرفت و چون شب شد دیدیم حاجی به در خانه ما آمده و در میزند ، من و مادرم رفتیم و در را باز کردیم و حاجی بی آنکه به ما نگاه کند که مبادا ما خجالت بکشیم پولی در پاکت به مادرم داد و گفت خرج جهاز دخترتان است حواله ی امام حسین است ، لطفا به دامادتان نگویید که من دادم !!
تا همسرم این ماجرا را تعریف کرد باز هر دو به گریه زار زدیم که خدایا این مرد چه رفتار زیبایی با ما کرده ، بگونه ای که آنروز پول طلا و خرج عروسی مرا طوری داد که زنم نفهمید و خرج جهاز زنم را طوری داد که من نفهمیدم !!!
وقتی این ماجرا را در سن بیست سالگی از زبان حسین آقای کهنه داماد شنیدم فهمیدم که پدرم همانگونه که در عزای حسین بر سر می زده دست نوازش بر سر یتیمان هم می کشیده ، همانگونه که در عزای حسین بر سینه میزده مرهمی به سینه درد مندان هم بوده ، و همانگونه که برای عاشورا سفره نذری می انداخته هرگز دستش به مال مردم و بیت المال آلوده نبوده و یک حسینی راستین بوده است ...
داود همراز (پورعبداله )
پدرم در سال چهل از دنیا رفت و من شش ماه بعد از وفاتش بدنیا آمدم ، در شش سالگی که کمی خواندن و نوشتن آموختم تازه فهمیدم که آن شعری که بر پدرم وصیت کرده بود تا بر سنگ قبرش بنویسند مفهومش چیست ( در بزم غم حسین مرا یاد کنید )
بعدها و در جوانی همیشه کنجکاو بودم که آیا پدرم حقیقتا حسینی بوده ؟؟
روزی در سن حدودا بیست سالگی در کوچه میرفتم که مردی حدودا پنجاه ساله بنام حسین که فهمیده بود من پسر حاج عباسعلی هستم ناگهان مرا در آغوش گرفت و سر بر شانه ام گذاشت و گریست و گریست
وقتی آرام شد راز گریستن خودش را برای من اینگونه تعریف کرد :
در جوانی چند روز مانده به ازدواجم گرچه آهی در بساط نداشتم ولی دلم را به دریا زدم و با نامزد و مادر زنم به مغازه ی زرگری پدرت رفتیم و یواشکی به پدرت ندا دادم که پولم کم است لطفا سرویسی ارزان و کم وزن به نامزدم نشون بده طوری که مادر زن و همسرم متوجه نشوند
از قضا نامزدم سرویس زیبا و بسیار گرانی را انتخاب کرد ،
من که همینطور هاج و واج مانده بودم که چکار بکنم ناگهان پدرت گفت : حسین آقا قربان اسمت ، با احتساب این سرویس طلایی که نامزدت برداشت الباقی بدهی من به شما از بابت اجرت بنایی که در خانه مان کردی صد تومان است و سپس (به پول آن زمان ) صد تومان هم از دخل در آورد و به من داد
من همینطور هاج و واج پدرت را نگاه میکردم و در دلم به خودم میگفتم کدوم بدهی؟ کدوم بنایی ؟ من طلبی از حاجی ندارم !!
بالاخره پدرت پول طلا را نگرفت که هیچ ، بلکه صد تومان هم خرج عروسی ام را هم داد و مرا آبرومندانه راهی کرد
گذشت و گذشت تا اینکه بعد از مدتها شنیدم حاجی عباسعلی در سن چهل و یک سالگی پس از آمدن از سفر کربلا از دنیا رفته
آمدم خانه خیلی گریه کردم و برای اولین بار به زنم راز خرید طلای عروسیمان را تعریف کردم
وقتی همسرم شنید که حاجی طلاها را در موقع ازدواجمان مجانی به او داده زد زیر گریه و آنقدر ناله کرد که از حال رفت
وقتی زنم آرام شد از او پرسیدم تو چرا اینقدر گریه میکنی و همسرم با هق هق اینگونه جواب داد :
آنروز بعد از خرید طلا چون چادر مادرم وصله دار بود حاجی فهمید که ما هم فقیریم ، شاگردش را به دنبال ما فرستاد تا خانه ما را یاد گرفت و چون شب شد دیدیم حاجی به در خانه ما آمده و در میزند ، من و مادرم رفتیم و در را باز کردیم و حاجی بی آنکه به ما نگاه کند که مبادا ما خجالت بکشیم پولی در پاکت به مادرم داد و گفت خرج جهاز دخترتان است حواله ی امام حسین است ، لطفا به دامادتان نگویید که من دادم !!
تا همسرم این ماجرا را تعریف کرد باز هر دو به گریه زار زدیم که خدایا این مرد چه رفتار زیبایی با ما کرده ، بگونه ای که آنروز پول طلا و خرج عروسی مرا طوری داد که زنم نفهمید و خرج جهاز زنم را طوری داد که من نفهمیدم !!!
وقتی این ماجرا را در سن بیست سالگی از زبان حسین آقای کهنه داماد شنیدم فهمیدم که پدرم همانگونه که در عزای حسین بر سر می زده دست نوازش بر سر یتیمان هم می کشیده ، همانگونه که در عزای حسین بر سینه میزده مرهمی به سینه درد مندان هم بوده ، و همانگونه که برای عاشورا سفره نذری می انداخته هرگز دستش به مال مردم و بیت المال آلوده نبوده و یک حسینی راستین بوده است ...
داود همراز (پورعبداله )
#شنل
#نیکولای_گوگول
نیکلای واسیلویچ گوگول نویسندهٔ بزرگ روسی, متولد یکی از شهرهای مرکزی اکراین است. او درامنویسی طنزپرداز بود و بنیانگذار مقولاتی در ادبیات روسیه بود که به نقد واقعگرایانه معروف شد. انتشار رمان «نفوس مُرده» در ۱۸۴۲ او را به اوج شهرت رساند. آنچه نثر گوگول را در میان سایر آثار منثور بارز میسازد بازیهای زبانی اوست که به عنوان یکی از شگردهایش در نویسندگی محسوب میشود. گوگول اواخر عمرش تحت تأثیر کشیشی متعصب، پدر کنستانتینفسکی، قرار گرفت و دنبالهی نفوس مُرده را سوزاند؛ آنهم فقط ده روز پیش از مرگش. او در ۴ مارس ۱۸۵۲ در آستانهی جنون درگذشت.گوگول داستانهای کوتاه واقع گرایانه مینوشت و داستان «شنل» او را آغازگر سبک واقع گرایی دانستهاند و اشارهٔ داستایوسکی به داستان «شنل» او ناظر به همین معناست که "همه ی ما از زیر شنل گوگول بیرون آمدهایم!"
داستان شنل سرگذشت غمانگیز کارمند حقیری است که پس از سالها محرومیت موفق میشود شنلی تهیه کند تا خود را گرم نگه دارد، اما در نخستین روز استعمال آن را از او میدزدند و از این غصه بیمار میگردد. وصف بینوایی مرد بیچاره و فداکاریهای او برای خرید شنل، شبهایی که در تاریکی بسر میبرده و چراغ روشن نمیکرده، مقدار غذایی را که از برنامه زندگی حذف کرده و چشم پوشیهای او از خرید چیزهای ضروری زندگی، همه اینها چنان است که خواننده را به نوعی تشویش دچار میکند.
آکاکی کارمندیست که هیچیک از همکارانش او را نمیفهمند. مسخرهاش میکنند و مثل یک دلقک به وی خندیده و با او رفتار میکنند. تا جایی که آکاکی تصمیم میگیرد خودش را زیر یک شنل نو مخفی کرده و با توسل جستن به شنل احترام جامعه را بهخود جلب کند! در شنل، تنها کسی که خواننده نمیتواند با او همزاد پنداری کند، آکاکیست. البته این ترس و یا مسخرگی آکاکی نیست که به داستان نمود میدهد بلکه موقعیت شغلی و محیط کارمندی اوست که حقیر و سیاه جلوه میکند. آکاکی التماس میکند تا همکارانش او را اذیت نکنند. برای رهایی خود از موقعیت و لحظهای که طبیعت و یا سرنوشت برای او پیش آورده التماس میکند.
#نیکولای_گوگول
نیکلای واسیلویچ گوگول نویسندهٔ بزرگ روسی, متولد یکی از شهرهای مرکزی اکراین است. او درامنویسی طنزپرداز بود و بنیانگذار مقولاتی در ادبیات روسیه بود که به نقد واقعگرایانه معروف شد. انتشار رمان «نفوس مُرده» در ۱۸۴۲ او را به اوج شهرت رساند. آنچه نثر گوگول را در میان سایر آثار منثور بارز میسازد بازیهای زبانی اوست که به عنوان یکی از شگردهایش در نویسندگی محسوب میشود. گوگول اواخر عمرش تحت تأثیر کشیشی متعصب، پدر کنستانتینفسکی، قرار گرفت و دنبالهی نفوس مُرده را سوزاند؛ آنهم فقط ده روز پیش از مرگش. او در ۴ مارس ۱۸۵۲ در آستانهی جنون درگذشت.گوگول داستانهای کوتاه واقع گرایانه مینوشت و داستان «شنل» او را آغازگر سبک واقع گرایی دانستهاند و اشارهٔ داستایوسکی به داستان «شنل» او ناظر به همین معناست که "همه ی ما از زیر شنل گوگول بیرون آمدهایم!"
داستان شنل سرگذشت غمانگیز کارمند حقیری است که پس از سالها محرومیت موفق میشود شنلی تهیه کند تا خود را گرم نگه دارد، اما در نخستین روز استعمال آن را از او میدزدند و از این غصه بیمار میگردد. وصف بینوایی مرد بیچاره و فداکاریهای او برای خرید شنل، شبهایی که در تاریکی بسر میبرده و چراغ روشن نمیکرده، مقدار غذایی را که از برنامه زندگی حذف کرده و چشم پوشیهای او از خرید چیزهای ضروری زندگی، همه اینها چنان است که خواننده را به نوعی تشویش دچار میکند.
آکاکی کارمندیست که هیچیک از همکارانش او را نمیفهمند. مسخرهاش میکنند و مثل یک دلقک به وی خندیده و با او رفتار میکنند. تا جایی که آکاکی تصمیم میگیرد خودش را زیر یک شنل نو مخفی کرده و با توسل جستن به شنل احترام جامعه را بهخود جلب کند! در شنل، تنها کسی که خواننده نمیتواند با او همزاد پنداری کند، آکاکیست. البته این ترس و یا مسخرگی آکاکی نیست که به داستان نمود میدهد بلکه موقعیت شغلی و محیط کارمندی اوست که حقیر و سیاه جلوه میکند. آکاکی التماس میکند تا همکارانش او را اذیت نکنند. برای رهایی خود از موقعیت و لحظهای که طبیعت و یا سرنوشت برای او پیش آورده التماس میکند.
#داستانک
#ﺑﻬﺸﺖ_ﻭ_ﺟﻬﻨﻢ
ﺣﻜﺎﻳﺘﻲ ﺍﺯ ﺯﺑﺎﻥ حضرت ﻣﺴﻴﺢ(ع) ﻧﻘﻞ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺷﻨﻴﺪﻧﻲ ﺍﺳﺖ. ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ حضرت عیسی(ع) ﺍﻳﻦ ﺣﻜﺎﻳﺖ ﺭﺍ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻮﻗﻌﻴﺖ ﻫﺎﻱ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻴﺎﻥ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ: ﻣﺮﺩﻱ ﺑﻮﺩ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﺘﻤﻜﻦ و ثروتمند. ﺭﻭﺯﻱ ﺑﻪ ﻛﺎﺭﮔﺮﺍﻧﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﻛﺎﺭ ﺩﺭ ﺑﺎﻏﺶ ﻧﻴﺎﺯ ﺩﺍﺷﺖ. ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﻳﻦ، ﭘﻴﺸﻜﺎﺭﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻴﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ ﺗﺎ ﻛﺎﺭﮔﺮﺍﻧﻲ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﻛﺎﺭ ﺍﺟﻴﺮ ﻛﻨﺪ. ﭘﻴﺸﻜﺎﺭ ﺭﻓﺖ ﻭ ﻫﻤﻪ ﻛﺎﺭﮔﺮﺍﻥ میدان ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﺍﺟﻴﺮ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺁﻭﺭﺩ. ﺁﻥ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺑﺎﻍ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺷﺪﻧﺪ. ﻛﺎﺭﮔﺮﺍﻧﻲ ﻛﻪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﻣﻴﺪﺍﻥ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ، ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭﺍ ﺷﻨﻴﺪﻧﺪ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﻴﺰ ﺁﻣﺪﻧﺪ. ساعت ﺑﻌﺪ ﻭ ساعت های ﺑﻌﺪ ﻧﻴﺰ ﺗﻌﺪﺍﺩﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﻪ ﺟﻤﻊ ﻛﺎﺭﮔﺮﺍﻥ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﺷﺪﻧﺪ. ﮔﺮﭼﻪ ﻛﺎﺭﮔﺮﺍﻥ ﺗﺎﺯﻩوارد، ﻏﺮﻭﺏ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪﻧﺪ، ﺍﻣﺎ ﻣﺮﺩ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻧﻴﺰ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﻛﺮﺩ.
ﺷﺒﺎﻧﮕﺎﻩ، ﻫﻨﮕﺎﻣﻲ ﻛﻪ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﻓﺮﻭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺍﻭ ﻫﻤﻪ ﻱ ﻛﺎﺭﮔﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﮔﺮﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﻱ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺳﺘﻤﺰﺩﻱ ﻳﻜﺴﺎﻥ ﺩﺍﺩ. ﺑﺪﻳﻬﻲ اﺳﺖ ﺁﻧﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺁﺯﺭﺩﻩ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ:
«ﺍﻳﻦ ﺑﻲ ﺍﻧﺼﺎﻓﻲ ﺍﺳﺖ. ﭼﻪ ﻣﻲ ﻛﻨﻴﺪ ﺁﻗﺎ؟ ﻣﺎ ﺍﺯ ﺻﺒﺢ ﻛﺎﺭ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻳﻢ ﻭ ﺍﻳﻨﺎﻥ ﻏﺮﻭﺏ ﺭﺳﻴﺪﻧﺪ ﻭ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﺩﻭ ﺳﺎﻋﺖ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻛﺎﺭ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ. ﺑﻌﻀﻲ ﻫﻢ ﻛﻪ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﭘﻴﺶ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻣﻠﺤﻖ ﺷﺪه اﻧﺪ. ﺁﻥ ﻫﺎ ﻛﻪ ﺍﺻﻼً ﻛﺎﺭﻱ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ»
ﻣﺮﺩ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﺧﻨﺪﻳﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: «ﺑﻪ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﻛﺎﺭﻱ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﺪ. ﺁﻳﺎ ﺁﻧﭽﻪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺷﻤﺎ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﻛﻢ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ؟» ﻛﺎﺭﮔﺮﺍﻥ ﻳﻜﺼﺪﺍ ﮔﻔﺘﻨﺪ: «ﻧﻪ، ﺁﻧﭽﻪ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﻣﺎ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻪ ﺍﻳﺪ، ﺑﻴﺶ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻤﺰﺩ ﻣﻌﻤﻮﻟﻲ ﻣﺎ ﻧﻴﺰ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺍﻳﻦ، ﺍﻧﺼﺎﻑ ﻧﻴﺴﺖ ﺍﻳﻨﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺩﻳﺮ ﺭﺳﻴﺪﻧﺪ ﻭ ﻛﺎﺭﻱ ﻧﻜﺮﺩﻧﺪ، ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺳﺘﻤﺰﺩﻱ ﺭﺍ ﺑﮕﻴﺮﻧﺪ ﻛﻪ ﻣﺎ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻳﻢ»
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: «ﻣﻦ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﺯﻳﺮﺍ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺩﺍﺭﻡ. ﻣﻦ ﺍﮔﺮ ﭼﻨﺪ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺍﻳﻦ ﻧﻴﺰ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﻡ، ﭼﻴﺰﻱ ﺍﺯ ﺩﺍﺭﺍﺋﻲ ﻣﻦ ﻛﻢ ﻧﻤﻲ ﺷﻮﺩ. ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﺳﺘﻐﻨﺎﻱ ﺧﻮﻳﺶ ﻣﻲ ﺑﺨﺸﻢ. ﺷﻤﺎ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﻧﺒﺎﺷﻴﺪ. ﺷﻤﺎ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﺗﻮﻗﻊ ﺗﺎﻥ ﻣﺰﺩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻳﺪ ﭘﺲ ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﻧﻜﻨﻴﺪ. ﻣﻦ ﺩﺭ ﺍﺯﺍﻱ ﻛﺎﺭﺷﺎﻥ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺳﺘﻤﺰﺩ ﻣﻲ ﺩﻫﻢ، ﺑﻠﻜﻪ ﻣﻲ ﺩﻫﻢ ﭼﻮﻥ ﺑﺮﺍﻱ ﺩﺍﺩﻥ ﻭ ﺑﺨﺸﻴﺪﻥ، ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺩﺍﺭﻡ. ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺑﻲ ﻧﻴﺎﺯﻱ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺑﺨﺸﻢ».
ﻣﺴﻴﺢ(ع) فرمود: «ﺑﻌﻀﻲ ﻫﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺳﺨﺖ ﻣﻲ ﻛﻮﺷﻨﺪ. ﺑﻌﻀﻲ ﻫﺎ ﺩﺭﺳﺖ ﺩﻡ ﻏﺮﻭﺏ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻣﻲ ﺭﺳﻨﺪ. ﺑﻌﻀﻲ ﻫﺎ ﻫﻢ ﻭﻗﺘﻲ ﻛﺎﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ، ﭘﻴﺪﺍیشاﻥ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ. ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﻳﻜﺴﺎﻥ ﺯﻳﺮ ﭼﺘﺮ ﻟﻄﻒ ﻭ ﻣﺮﺣﻤﺖ ﺍﻟﻬﻲ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﻧﺪ». ﺷﻤﺎ ﻧﻤﻲ ﺩﺍﻧﻴﺪ ﻛﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﺳﺘﺤﻘﺎﻕ ﺑﻨﺪﻩ ﺭﺍ ﻧﻤﻲ ﻧﮕﺮﺩ، ﺑﻠﻜﻪ ﺩﺍﺭﺍﺋﻲ ﺧﻮﻳﺶ ﺭﺍ ﻣﻲ ﻧﮕﺮﺩ. ﺍﻭ ﺑﻪ ﻏﻨﺎﻱ ﺧﻮﺩ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ، ﻧﻪ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﻣﺎ. ﺍﺯ ﻏﻨﺎﻱ ﺫﺍﺕ ﺍﻟﻬﻲ، ﺟﺰ ﺑﻬﺸﺖ ﻧﻤﻲ ﺷﻜﻔﺪ. ﺑﺎﻳﺪ ﻫﻢ ﺍﻳﻨﮕﻮﻧﻪ ﺑﺎﺷﺪ. ﺑﻬﺸﺖ، ﻇﻬﻮﺭ ﺑﻲ ﻧﻴﺎﺯﻱ ﻭ ﻏﻨﺎﻱ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﺳﺖ. ﺩﻭﺯﺥ ﺭﺍ ﻫﻤﻴﻦ ﺧﺸﻜﻪ ﻣﻘﺪﺱ ﻫﺎ ﻭ ﺗﻨﮓ ﻧﻈﺮﻫﺎ ﺑﺮﭘﺎ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ. ﺯﻳﺮﺍ ﺍﻳﻨﺎﻥ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﺨﻴﻞ ﻭ ﺣﺴﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﻧﻤﻲ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺟﺰ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﺸﻤﻮﻝ ﻟﻄﻒ ﺍﻟﻬﻲ ﺑﺒﻴﻨﻨﺪ.
#ﺑﻬﺸﺖ_ﻭ_ﺟﻬﻨﻢ
ﺣﻜﺎﻳﺘﻲ ﺍﺯ ﺯﺑﺎﻥ حضرت ﻣﺴﻴﺢ(ع) ﻧﻘﻞ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺷﻨﻴﺪﻧﻲ ﺍﺳﺖ. ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ حضرت عیسی(ع) ﺍﻳﻦ ﺣﻜﺎﻳﺖ ﺭﺍ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻮﻗﻌﻴﺖ ﻫﺎﻱ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻴﺎﻥ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ: ﻣﺮﺩﻱ ﺑﻮﺩ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﺘﻤﻜﻦ و ثروتمند. ﺭﻭﺯﻱ ﺑﻪ ﻛﺎﺭﮔﺮﺍﻧﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﻛﺎﺭ ﺩﺭ ﺑﺎﻏﺶ ﻧﻴﺎﺯ ﺩﺍﺷﺖ. ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﻳﻦ، ﭘﻴﺸﻜﺎﺭﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻴﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ ﺗﺎ ﻛﺎﺭﮔﺮﺍﻧﻲ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﻛﺎﺭ ﺍﺟﻴﺮ ﻛﻨﺪ. ﭘﻴﺸﻜﺎﺭ ﺭﻓﺖ ﻭ ﻫﻤﻪ ﻛﺎﺭﮔﺮﺍﻥ میدان ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﺍﺟﻴﺮ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺁﻭﺭﺩ. ﺁﻥ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺑﺎﻍ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺷﺪﻧﺪ. ﻛﺎﺭﮔﺮﺍﻧﻲ ﻛﻪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﻣﻴﺪﺍﻥ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ، ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭﺍ ﺷﻨﻴﺪﻧﺪ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﻴﺰ ﺁﻣﺪﻧﺪ. ساعت ﺑﻌﺪ ﻭ ساعت های ﺑﻌﺪ ﻧﻴﺰ ﺗﻌﺪﺍﺩﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﻪ ﺟﻤﻊ ﻛﺎﺭﮔﺮﺍﻥ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﺷﺪﻧﺪ. ﮔﺮﭼﻪ ﻛﺎﺭﮔﺮﺍﻥ ﺗﺎﺯﻩوارد، ﻏﺮﻭﺏ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪﻧﺪ، ﺍﻣﺎ ﻣﺮﺩ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻧﻴﺰ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﻛﺮﺩ.
ﺷﺒﺎﻧﮕﺎﻩ، ﻫﻨﮕﺎﻣﻲ ﻛﻪ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﻓﺮﻭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺍﻭ ﻫﻤﻪ ﻱ ﻛﺎﺭﮔﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﮔﺮﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﻱ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺳﺘﻤﺰﺩﻱ ﻳﻜﺴﺎﻥ ﺩﺍﺩ. ﺑﺪﻳﻬﻲ اﺳﺖ ﺁﻧﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺁﺯﺭﺩﻩ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ:
«ﺍﻳﻦ ﺑﻲ ﺍﻧﺼﺎﻓﻲ ﺍﺳﺖ. ﭼﻪ ﻣﻲ ﻛﻨﻴﺪ ﺁﻗﺎ؟ ﻣﺎ ﺍﺯ ﺻﺒﺢ ﻛﺎﺭ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻳﻢ ﻭ ﺍﻳﻨﺎﻥ ﻏﺮﻭﺏ ﺭﺳﻴﺪﻧﺪ ﻭ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﺩﻭ ﺳﺎﻋﺖ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻛﺎﺭ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ. ﺑﻌﻀﻲ ﻫﻢ ﻛﻪ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﭘﻴﺶ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻣﻠﺤﻖ ﺷﺪه اﻧﺪ. ﺁﻥ ﻫﺎ ﻛﻪ ﺍﺻﻼً ﻛﺎﺭﻱ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ»
ﻣﺮﺩ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﺧﻨﺪﻳﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: «ﺑﻪ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﻛﺎﺭﻱ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﺪ. ﺁﻳﺎ ﺁﻧﭽﻪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺷﻤﺎ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﻛﻢ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ؟» ﻛﺎﺭﮔﺮﺍﻥ ﻳﻜﺼﺪﺍ ﮔﻔﺘﻨﺪ: «ﻧﻪ، ﺁﻧﭽﻪ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﻣﺎ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻪ ﺍﻳﺪ، ﺑﻴﺶ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻤﺰﺩ ﻣﻌﻤﻮﻟﻲ ﻣﺎ ﻧﻴﺰ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺍﻳﻦ، ﺍﻧﺼﺎﻑ ﻧﻴﺴﺖ ﺍﻳﻨﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺩﻳﺮ ﺭﺳﻴﺪﻧﺪ ﻭ ﻛﺎﺭﻱ ﻧﻜﺮﺩﻧﺪ، ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺳﺘﻤﺰﺩﻱ ﺭﺍ ﺑﮕﻴﺮﻧﺪ ﻛﻪ ﻣﺎ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻳﻢ»
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: «ﻣﻦ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﺯﻳﺮﺍ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺩﺍﺭﻡ. ﻣﻦ ﺍﮔﺮ ﭼﻨﺪ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺍﻳﻦ ﻧﻴﺰ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﻡ، ﭼﻴﺰﻱ ﺍﺯ ﺩﺍﺭﺍﺋﻲ ﻣﻦ ﻛﻢ ﻧﻤﻲ ﺷﻮﺩ. ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﺳﺘﻐﻨﺎﻱ ﺧﻮﻳﺶ ﻣﻲ ﺑﺨﺸﻢ. ﺷﻤﺎ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﻧﺒﺎﺷﻴﺪ. ﺷﻤﺎ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﺗﻮﻗﻊ ﺗﺎﻥ ﻣﺰﺩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻳﺪ ﭘﺲ ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﻧﻜﻨﻴﺪ. ﻣﻦ ﺩﺭ ﺍﺯﺍﻱ ﻛﺎﺭﺷﺎﻥ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺳﺘﻤﺰﺩ ﻣﻲ ﺩﻫﻢ، ﺑﻠﻜﻪ ﻣﻲ ﺩﻫﻢ ﭼﻮﻥ ﺑﺮﺍﻱ ﺩﺍﺩﻥ ﻭ ﺑﺨﺸﻴﺪﻥ، ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺩﺍﺭﻡ. ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺑﻲ ﻧﻴﺎﺯﻱ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺑﺨﺸﻢ».
ﻣﺴﻴﺢ(ع) فرمود: «ﺑﻌﻀﻲ ﻫﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺳﺨﺖ ﻣﻲ ﻛﻮﺷﻨﺪ. ﺑﻌﻀﻲ ﻫﺎ ﺩﺭﺳﺖ ﺩﻡ ﻏﺮﻭﺏ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻣﻲ ﺭﺳﻨﺪ. ﺑﻌﻀﻲ ﻫﺎ ﻫﻢ ﻭﻗﺘﻲ ﻛﺎﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ، ﭘﻴﺪﺍیشاﻥ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ. ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﻳﻜﺴﺎﻥ ﺯﻳﺮ ﭼﺘﺮ ﻟﻄﻒ ﻭ ﻣﺮﺣﻤﺖ ﺍﻟﻬﻲ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﻧﺪ». ﺷﻤﺎ ﻧﻤﻲ ﺩﺍﻧﻴﺪ ﻛﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﺳﺘﺤﻘﺎﻕ ﺑﻨﺪﻩ ﺭﺍ ﻧﻤﻲ ﻧﮕﺮﺩ، ﺑﻠﻜﻪ ﺩﺍﺭﺍﺋﻲ ﺧﻮﻳﺶ ﺭﺍ ﻣﻲ ﻧﮕﺮﺩ. ﺍﻭ ﺑﻪ ﻏﻨﺎﻱ ﺧﻮﺩ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ، ﻧﻪ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﻣﺎ. ﺍﺯ ﻏﻨﺎﻱ ﺫﺍﺕ ﺍﻟﻬﻲ، ﺟﺰ ﺑﻬﺸﺖ ﻧﻤﻲ ﺷﻜﻔﺪ. ﺑﺎﻳﺪ ﻫﻢ ﺍﻳﻨﮕﻮﻧﻪ ﺑﺎﺷﺪ. ﺑﻬﺸﺖ، ﻇﻬﻮﺭ ﺑﻲ ﻧﻴﺎﺯﻱ ﻭ ﻏﻨﺎﻱ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﺳﺖ. ﺩﻭﺯﺥ ﺭﺍ ﻫﻤﻴﻦ ﺧﺸﻜﻪ ﻣﻘﺪﺱ ﻫﺎ ﻭ ﺗﻨﮓ ﻧﻈﺮﻫﺎ ﺑﺮﭘﺎ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ. ﺯﻳﺮﺍ ﺍﻳﻨﺎﻥ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﺨﻴﻞ ﻭ ﺣﺴﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﻧﻤﻲ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺟﺰ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﺸﻤﻮﻝ ﻟﻄﻒ ﺍﻟﻬﻲ ﺑﺒﻴﻨﻨﺪ.
نگاه او به من کفايت می کرد؛
برای سرمستی وصف ناپذيرم.
اگر چشمان عالمی حتی
نسبت به من کور می شد ...
#محمود_دولت_آبادی
📓 سلوک
برای سرمستی وصف ناپذيرم.
اگر چشمان عالمی حتی
نسبت به من کور می شد ...
#محمود_دولت_آبادی
📓 سلوک
#شب بود و ستاره های آسمان
قلم بود و دست خسته از روزگار
دل میخواست بگوید
از ناگفته ها
تا دست بر قلم
و
#قلم بر کاغذ سرنوشت برقصد
گفتم بر دل
گر گویی از ته مانده های دل
باخته ای !
پس
ای دل
آهنگ عشق را بزن
ای دست
بگیر به مهر، قلم را
و تو ای قلم
تا می توانی
زیبا برقص
بنویس
زیبایی ها را
خوب ها را
امید ها را
وصل ها را
#عشق ها را
و تو ای چشم
زیبا نگر
#زیبا بخوان
دنیا به زیبا نوشتن
و زیبا خواندن ها
از هر زمانی بیشتر نیاز دارد !!
#ع_دباغ
قلم بود و دست خسته از روزگار
دل میخواست بگوید
از ناگفته ها
تا دست بر قلم
و
#قلم بر کاغذ سرنوشت برقصد
گفتم بر دل
گر گویی از ته مانده های دل
باخته ای !
پس
ای دل
آهنگ عشق را بزن
ای دست
بگیر به مهر، قلم را
و تو ای قلم
تا می توانی
زیبا برقص
بنویس
زیبایی ها را
خوب ها را
امید ها را
وصل ها را
#عشق ها را
و تو ای چشم
زیبا نگر
#زیبا بخوان
دنیا به زیبا نوشتن
و زیبا خواندن ها
از هر زمانی بیشتر نیاز دارد !!
#ع_دباغ
چنین جراحت هایی به قلب تقریباً هرگز درمان نمی شوند. اما ما نمی توانیم تنها بنشینیم و برای ابد به این جراحت نگاه کنیم. ما باید بایستیم و به سمت جلو حرکت کنیم.
📚یک کیو هشتاد و چهار
#هاروکی موراکامی
📚یک کیو هشتاد و چهار
#هاروکی موراکامی
حرف نزدن دلهر ه ای بود...
و حرف زدن و درست فهمیده نشدن دلهره ای دیگر...
📚 ژان کریستف
# رومن رولان
و حرف زدن و درست فهمیده نشدن دلهره ای دیگر...
📚 ژان کریستف
# رومن رولان
در خیابان های شهر راه می روم و به چهره ها، به حالت مردم، به اندامشان، به حرکات و به نگاه های بی رمقشان می نگرم. هر چه بیشتر نگاه می کنم بیشتر از خودم می پرسم: چه بر سر نوع بشر آمده است؟ در واقع به جای نوع بشر همه جا نقاب می بینم: نقاب اندوه، نقاب کینه و بغض و نقاب پریشانی. گاهی اوقات به نظرم می رسد که طلسمی شوم و خبیث بر سر شهر سایه افکنده است. وقتی همه خوابیده بودند جادوگری قدرتمند لبخند را از روی لبان مردم زدوده و به جای آن اندوه و کدورت بر چهره ها پاشیده است. فقط بغض و کینه، تهاجم و زورگویی برای انسان ها باقی گذاشته است.
📚حرکت انسانم آرزوست
#سوزانا تامارو
📚حرکت انسانم آرزوست
#سوزانا تامارو
به او گفتم: " تو این عکس که به نظر می آد خوش حال ترین دختر دنیا بودی."
گفت: هاجیمه! خیلی چیزا رو نمی شه از عکس فهمید. عکس یه جور سایه است. واقعیت من هیچ ربطی به چیزی که می بینی نداره. عکس اینو نشون نمی ده. "
📚جنوب مرز غرب خورشید
#هاروکی موراکامی
گفت: هاجیمه! خیلی چیزا رو نمی شه از عکس فهمید. عکس یه جور سایه است. واقعیت من هیچ ربطی به چیزی که می بینی نداره. عکس اینو نشون نمی ده. "
📚جنوب مرز غرب خورشید
#هاروکی موراکامی
من از گفتار زشتی که بر زبان رفته است، بیمی ندارم.
من از کردار بدی که از من سر زند، نمی هراسم.
من پس از هر خطا، همچون پس از هر ثواب
و پس از هر نفرین، همچون پس از هر آفرین
و پس از هر سرزنش، همچون پس از هر نیایش
جانم از آرامش و سکوت سرشار است.
دلم از امید و نوازش لبریز است.
که بدیهای من هرگز از مهر تو افزمن نتواند شد.
ای خوبترین خوب من!
📚دفترهای سبز
#دکتر علی شریعتی
من از کردار بدی که از من سر زند، نمی هراسم.
من پس از هر خطا، همچون پس از هر ثواب
و پس از هر نفرین، همچون پس از هر آفرین
و پس از هر سرزنش، همچون پس از هر نیایش
جانم از آرامش و سکوت سرشار است.
دلم از امید و نوازش لبریز است.
که بدیهای من هرگز از مهر تو افزمن نتواند شد.
ای خوبترین خوب من!
📚دفترهای سبز
#دکتر علی شریعتی
عشق مانند بیمار شدن است، نمیدانی چطور اتفاق می افتد، عطسه میکنی... یکهو میلرزی... و دیگر دیر شده است...
تو سرما خورده ای!
دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد
#آنا گاوالدا
تو سرما خورده ای!
دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد
#آنا گاوالدا
ﮔﺎﻫﯽ ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ﻣﺮﯾﺾ ﺷﻮ ﺑﺮﻭ ﻋﯿﺎﺩﺕ ﺧﻮﺩﺕ، ﺍﻭﻥﻭﻗﺖ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯽ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﯽ ﻣﻼﺣﻈﻪ ﻫﺴﺘﯽ !
ﺗﻮ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻡ ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﻧﺪﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺁﺩﻡ ﺣﺎﻟﺶ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﯾﮑﯽ ﺑﻪ ﺩﻭ ﮐﻨﻪ، ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﺗﻮ
ﻏﯿﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﺤﻤﻞ ﺑﺎﺷﻪ !...
📚 فرانی و زویی
#ﺟﯽ ﺩﯼ ﺳﺎﻟﯿﻨﺠﺮ
ﺗﻮ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻡ ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﻧﺪﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺁﺩﻡ ﺣﺎﻟﺶ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﯾﮑﯽ ﺑﻪ ﺩﻭ ﮐﻨﻪ، ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﺗﻮ
ﻏﯿﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﺤﻤﻞ ﺑﺎﺷﻪ !...
📚 فرانی و زویی
#ﺟﯽ ﺩﯼ ﺳﺎﻟﯿﻨﺠﺮ
عزيز من!
زندگي، بدون روزهاي بد نمي شود، بدون اشك و درد و خشم و غم نمي شود.
اما، روزهاي بد، همچون برگهاي پاييزي؛ باور كن كه شتابان فرو مي ريزند، و در زير پاهاي تو، اگر بخواهي، استخوان مي شكنند و درخت استوار و مقاوم بر جاي مي ماند.
عزيزمن!
برگهاي پاييزي، بي شك، در تداوم بخشيدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشيدن به تداوم درخت، سهمي از ياد نرفتني دارند.
📚چهل نامه کوتاه به همسرم
# نادر ابراهیمی
زندگي، بدون روزهاي بد نمي شود، بدون اشك و درد و خشم و غم نمي شود.
اما، روزهاي بد، همچون برگهاي پاييزي؛ باور كن كه شتابان فرو مي ريزند، و در زير پاهاي تو، اگر بخواهي، استخوان مي شكنند و درخت استوار و مقاوم بر جاي مي ماند.
عزيزمن!
برگهاي پاييزي، بي شك، در تداوم بخشيدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشيدن به تداوم درخت، سهمي از ياد نرفتني دارند.
📚چهل نامه کوتاه به همسرم
# نادر ابراهیمی