کانال کتاب و کتابخوانی
407 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
می دانم اگر قضاوت نادرستی
در مورد کسی بکنم،
دنیا تمام تلاشش را می کند
تا مرا در شرایط او قرار دهد
تا به من ثابت کند در تاریکی،
همه ما شبیه یکدیگریم.

# فئودور داستایوسکی
کتاب تسخیرشدگان
باباجون
من رمز بزرگ خوشبختی رو پیدا کردم.
باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته رو خورد!

#بابا لنگ دراز
#جین‌ وبستر
⚫️ ایام شهادت سید و سالار شهیدان، حضرت ابا عبدالله الحسین، بر دوستداران آن حضرت تسلیت و تعزیت باد
.

🔵مؤسسه خیریه ابرار قائم تبریز
👇👇👇
instagram.com/abraregaem
www.abraregaem.ir
دوستم‌ داشته‌ باش‌!
از رفتن‌ بمان‌!
دستت‌ را به‌ من‌ بده‌،
که‌ در امتدادِ دستانت‌
بندری‌ست‌ برای‌ آرامش‌...!

باران یعنی تو برمیگردی
#نزار قبانی
زندگی برای من قشنگه !
خیلی چیزای دیگه توش هست که من دلم می‌خواد ببینم ...
می‌خوام بمونم ببینم ظلم تا چه حد پیش میره !
می‌خوام بمونم و ببینم آدم تا چه اندازه قوه ستم کشیدن داره ؟
می‌خوام بمونم و تموم رنگ‌های رنگین کمون دروغ رو ببینم !
می‌خوام بمونم و بنویسم ...
می‌خوام مردمو بشناسم ...
تو خیال می‌کنی شناختن آدمای خوب و بد خودش کم کیف داره ؟
گمون می‌کنی دیدن طبیعت و لذت بردن از طبیعت تموم شدنیه ؟

📕 شبگرد
#صادق_چوبک
مادر گفت: سال و ماه به هم ریخته، علتش این است که آدم ها به حق خودشان قانع نیستند.
جاوید گفت: این ها مال ظلم است، آه مظلوم خورشید را می کشد.

کتاب: سال_بلوا

#عباس_معروفی
شاید درباره آنچه ممکن بود برایم جالب باشد مطمئن نبودم، اما درباره چیزهایی که برایم جالب نبودند، کاملا مطمئن بودم.

📚بیگانه
آلبر کامو
من به بهانه رسیدن به زندگی...
همیشه زندگی را کشته ام...

📚روزگار سپری شده مردم سالخورده
#محمود دولت آبادی
اگر خواهان دیدار کسی هستی که می تواند هر موقعیت ناممکنی را فراهم کند،
و دور از حرف ها و باورهای مردم، به تو شادی بخشد،
در آینه بنگر،
و
این واژه ی جادویی را بر زبان آور:
"سلام"

یادداشتهای مرد فرزانه
ریچارد باخ
وقتی پدر پنجاه ساله ای از پسر پانزده ساله اش می خواهد دو سال دیگر صبر کند تا صاحب اتومبیلی برای خودش شود، این فاصله 730 روزه فقط 4 درصد عمر پدر را تشکیل می دهد اما این دو سال 13 درصد از عمر پسر را در بر می گیرد.
پس عجیب نیست اگر برای پسر این مدت سه یا چهار بار طولانی تر باشد.
به همین صورت دو ساعت از زندگی یک کودک 4 ساله مساوی است با دوازده ساعت از زندگی مادر 24 ساله اش. اگر از کودک بخواهیم که برای گرفتن یک آب نبات دو ساعت صبر کند مثل اینکه از مادرش بخواهیم برای خوردن یک فنجان قهوه دوازده ساعت انتظار بکشد.
خوبه که تفاوت ها را درک کنيم.....
اين تفاوت، نه تنها بين بچه ها و ما هست بلکه بین ما و همه آدم های دنیا هم هست.

📚شوک آینده
#الوین تافلر
زندگی را بستند
آب را بستند
راه را بستند
امید را بستند

لب تشنگان را ندیدند
دل خستگان را ندیدند
دلیر مردی را ندیدند
رحمی بر کسی نکردند

بچه ها را کشتند
دست ها را بریدند
سرها به نیزه کردند
چادر ها آتش زدند

میدانی چرا ?
چون !!
مقام را
پول را
حکومت را
شهرت را
ایمان با ریا را
خود خواهی را
دنیا را
پرستیدند !

چون
عشق به حق را ندیدند
ایمان واقعی را نخواستند
دین را وسیله ساختند

چون
هراسی از ظلم نداشتند
رحمی به انسان ها نداشتند
اعتقادی به آزاده گی نداشتند

حسین و یاران ، مسلک آزادگی را کشتند !

می گرییم
بر حسین و یاران
بر تشنگی لبها
بر تن های زخم خورده

آری باید گریست
نه بر تشنگی ها
نه بر زخم ها
نه بر کودکان اسیر
نه بر سرهای بریده

که حسین و یارانش
درس دادند و مردانه رفتند
بر جنت ها نشستند
رستگار پرودگار شدند

باید گریست
بر حال شور بختان
آنان که
مردانگی را
آزادگی را
شرافت را
رحم را
انسانیت را
آخرت را
دین و ایمان را
به بهای ناچیز دنیایی فانی
فروختند

باید گریست آری !
ولی
بیشتر باید آموخت
بیشتر باید شناخت
بیشتر باید اصلاح شد
بیشتر باید حقیقت را یافت
بیشتر باید انسان شد
بیشتر باید یاری کرد
بیشتر باید آزاده شد
آنوقت است که حسینی میتوان بود

و فریاد ها زد
بر ظلم ها
بر گریه های مظلومان
بر آه یتیمان
بر دستهای ناامید از زندگی

باید بر سینه ها زد
تا هر چه
ریا
دنیا پرستی
بی مهری
خودخواهی ست
برون رود!

شاید آن زمان میتوان گفت
یا حسین مظلوم
یا حسین
ماییم راهرو و یاریگر تو

ای پروردگار تاریخ ها
به حرمت حسین ها و این روزها
به راستی ها هدایتمان فرما
دلی آزاده
اندیشه ای انسان وار
زندگی شرافتمند
ایمانی واقعی به آفريدگار

هدیه عاشورای مان کن

#ع_دباغ
خیلی وقتا آدم نمی دونه چه مرگشه. دلش می خواد درباره ش با یکی حرف بزنه، ولی نمی دونه با کی. اگرم یکی پیدا بشه، آدم نمی دونه چی رو از کجا شروع کنه ...

📚نمایشنامه زنی که تابستان گذشته رسید
چیستا یثربی
مردم بیش از آنکه به حقیقت ایمان داشته باشند به آنچه که آرزو دارند حقیقت باشد ایمان دارند.

📚یک کیو هشتاد و چهار
#هاروکی موراکامی
Forwarded from Bukharamag
به هرکه «بُوی» من آوَرد، «مُولیان» بدهید
که تا بهار شود «غَزنه» «بُوستان» بدهید

به آن‌که داغ جگر دارد و خُراسانی‌ست
به پاس لاله، یکی گُل به رایگان بدهید

مرا خبر بدهید از «خُجَند» و «نیشابور»
پیام «کابُل» تان را به «اصفهان» بدهید

پیام بَلخ، پیام هَرات و زابُل را
به «ریگِ آمُو» و آن «یار مهربان» بدهید

مَباد این‌که ببینم چقدر فاصله هاست
مَباد، دست از آن دورها تکان بدهید

شما که «بُوعلی» عِلم و «حافظ» غزل‌اید
چه خُوش که درس محَبّت به دشمنان بدهید

کسی که طرح جدایی میان‌مان انداخت
شُکُوه وحدت‌مان را به او نشان بدهید

به شاهنامۀ هستی دوباره آمده ام
برای رُستَم دیگر اگر کمان بدهید

مرا –که آشتی‌ام- بعد مرگ حصّه کنید
برای «کابل» و «کولاب» و «سیستان» بدهید

مرا به خاک "بخارا" بَرید و دَفن کنید
مرا به آب "سَمَرقند" غُسل جان بدهید


شعر خوانی نجیب بارور شاعر معاصر همزبان افغانستانی
شب‌های بخارا، «شب شاعران و نویسندگان افغانستانی»/ تهران، ۲۰ بهمن ۱۳۹۴
کانون زبان فارسی
تو چرا باید بسوزی و بسازی؟
مگر عمر را چندبار به آدمیزاد می دهند؟

📚به کی سلام کنم
سیمین دانشور
می گویند بوفالوها آنقدر در راه خود مصمم اند و آنقدر برای رسیدن به مقصدشان، مسیر مستقیم خود را با تمام توان در دشت ادامه می دهند.
و اگر در جلوی راهشان پرتگاه بلندی باشد، از آن به پایین پرت می شوند.
اینروزها فکر میکنم تفاوتی با بوفالوها ندارم وقتی که این همه دوستت دارم.

یک لیوان آب برایم می آوری؟
#بابک زمانی
تنها زندگی می کنی؟
نه یاد کسی با من است. چه کسی می تواند تنها زندگی کند؟!

📚کولی کنار آتش
منیره روانی پور
شازده کوچولو پرسید: غم انگیزتر از اینکه بیای و کسی متوجه نشه چیه؟
روباه گفت: بری و کسی متوجه نشه!!!

#شازده کوچولو
آنتوان دوسن تگزوپری
راه رفتن خوب است. همیشه خوب بوده است. همیشه به درد می خورد. وقتی که فقیری و کرایه ی تاکسی گران تمام می شود. وقتی که ثروتمندی و چربی های بدنت با راه رفتن آب می شود. اگر بخواهی فکرکنی می توانی راه بروی. اگر هم بخواهی از فکر خالی بشوی بازهم باید راه بروی. برای احساس کردن زندگی در شلوغی خیابان ها باید راه بروی و برای از یاد بردن آزار و بی مهری مردم بازهم باید راه بروی. وقتی جوانی. وقتی پیری. وقتی هنوزبچه ای. هر توقف یعنی یک چیزخوشمزه. وبرای توقف بعدی باید راه رفت.

📚 پرنده من
فریبا وفی
*بزرگواری بعضی انسان ها:*
پدرم در سال چهل از دنیا رفت و من شش ماه بعد از وفاتش بدنیا آمدم ، در شش سالگی که کمی خواندن و نوشتن آموختم تازه فهمیدم که آن شعری که بر پدرم وصیت کرده بود تا بر سنگ قبرش بنویسند مفهومش چیست ( در بزم غم حسین مرا یاد کنید )
بعدها و در جوانی همیشه کنجکاو بودم که آیا پدرم حقیقتا حسینی بوده ؟؟
روزی در سن حدودا بیست سالگی در کوچه میرفتم که مردی حدودا پنجاه ساله بنام حسین که فهمیده بود من پسر حاج عباسعلی هستم ناگهان مرا در آغوش گرفت و سر بر شانه ام گذاشت و گریست و گریست
وقتی آرام شد راز گریستن خودش را برای من اینگونه تعریف کرد :
در جوانی چند روز مانده به ازدواجم گرچه آهی در بساط نداشتم ولی دلم را به دریا زدم و با نامزد و مادر زنم به مغازه ی زرگری پدرت رفتیم و یواشکی به پدرت ندا دادم که پولم کم است لطفا سرویسی ارزان و کم وزن به نامزدم نشون بده طوری که مادر زن و همسرم متوجه نشوند
از قضا نامزدم سرویس زیبا و‌ بسیار گرانی را انتخاب کرد ،
من که همینطور هاج و واج مانده بودم که چکار بکنم ناگهان پدرت گفت : حسین آقا قربان اسمت ، با احتساب این سرویس طلایی که نامزدت برداشت الباقی بدهی من به شما از بابت اجرت بنایی که در خانه مان کردی صد تومان است و سپس (به پول آن زمان ) صد تومان هم از دخل در آورد و به من داد
من همینطور هاج و واج پدرت را نگاه میکردم و در دلم به خودم میگفتم کدوم بدهی؟ کدوم بنایی ؟ من طلبی از حاجی ندارم !!
بالاخره پدرت پول طلا را نگرفت که هیچ ، بلکه صد تومان هم خرج عروسی ام را هم داد و مرا آبرومندانه راهی کرد

گذشت و گذشت تا اینکه بعد از مدتها شنیدم حاجی عباسعلی در سن چهل و یک سالگی پس از آمدن از سفر کربلا از دنیا رفته
آمدم خانه خیلی گریه کردم و برای اولین بار به زنم راز خرید طلای عروسیمان را تعریف کردم
وقتی همسرم شنید که حاجی طلاها را در موقع ازدواجمان مجانی به او داده زد زیر گریه و آنقدر ناله کرد که از حال رفت
وقتی زنم آرام شد از او پرسیدم تو چرا اینقدر گریه میکنی و همسرم با هق هق اینگونه جواب داد :
آنروز بعد از خرید طلا چون چادر مادرم وصله دار بود حاجی فهمید که ما هم فقیریم ، شاگردش را به دنبال ما فرستاد تا خانه ما را یاد گرفت و چون شب شد دیدیم حاجی به در خانه ما آمده و در میزند ، من و مادرم رفتیم و در را باز کردیم و حاجی بی آنکه به ما نگاه کند که مبادا ما خجالت بکشیم پولی در پاکت به مادرم داد و گفت خرج جهاز دخترتان است حواله ی امام حسین است ، لطفا به دامادتان نگویید که من دادم !!
تا همسرم این ماجرا را تعریف کرد باز هر دو به گریه زار زدیم که خدایا این مرد چه رفتار زیبایی با ما کرده ، بگونه ای که آنروز پول طلا و خرج عروسی مرا طوری داد که زنم نفهمید و خرج جهاز زنم را طوری داد که من نفهمیدم !!!
وقتی این ماجرا را در سن بیست سالگی از زبان حسین آقای کهنه داماد شنیدم فهمیدم که پدرم همانگونه که در عزای حسین بر سر می زده دست نوازش بر سر یتیمان هم می کشیده ، همانگونه که در عزای حسین بر سینه میزده مرهمی به سینه درد مندان هم بوده ، و همانگونه که برای عاشورا سفره نذری می انداخته هرگز دستش به مال مردم و بیت المال آلوده نبوده و یک حسینی راستین بوده است ...
داود همراز (پورعبداله )
#شنل
#نیکولای_گوگول

نیکلای واسیلویچ گوگول نویسندهٔ بزرگ روسی, متولد یکی از شهرهای مرکزی اکراین است. او درام‎نویسی طنزپرداز بود و بنیانگذار مقولاتی در ادبیات روسیه بود که به نقد واقعگرایانه معروف شد. انتشار رمان «نفوس مُرده» در ۱۸۴۲ او را به اوج شهرت رساند. آنچه نثر گوگول را در میان سایر آثار منثور بارز می‌سازد بازی‌های زبانی اوست که به عنوان یکی از شگردهایش در نویسندگی محسوب می‌شود. گوگول اواخر عمرش تحت تأثیر کشیشی متعصب، پدر کنستانتینفسکی، قرار گرفت و دنباله‎ی نفوس مُرده را سوزاند؛ آن‎هم فقط ده روز پیش از مرگش. او در ۴ مارس ۱۸۵۲ در آستانه‎ی جنون درگذشت.گوگول داستانهای کوتاه واقع گرایانه می‌نوشت و داستان «شنل» او را آغازگر سبک واقع گرایی دانسته‌اند و اشارهٔ داستایوسکی به داستان «شنل» او ناظر به همین معناست که "همه ی ما از زیر شنل گوگول بیرون آمده‌ایم!"
داستان شنل سرگذشت غم‌انگیز کارمند حقیری است که پس از سالها محرومیت موفق می‌شود شنلی تهیه کند تا خود را گرم نگه دارد، اما در نخستین روز استعمال آن را از او می‌دزدند و از این غصه بیمار می‌گردد. وصف بینوایی مرد بیچاره و فداکاریهای او برای خرید شنل، شبهایی که در تاریکی بسر می‌برده و چراغ روشن نمی‌کرده، مقدار غذایی را که از برنامه زندگی حذف کرده و چشم‌ پوشیهای او از خرید چیزهای ضروری زندگی، همه اینها چنان است که خواننده را به نوعی تشویش دچار می‌کند.
آکاکی کارمندی‌ست که هیچیک از همکارانش او را نمی‌فهمند. مسخره‌اش می‌کنند و مثل یک دلقک به وی خندیده و با او رفتار می‌کنند. تا جایی که آکاکی تصمیم می‌گیرد خودش را زیر یک شنل نو مخفی کرده و با توسل جستن به شنل احترام جامعه را به‌خود جلب کند! در شنل، تنها کسی که خواننده نمی‌تواند با او همزاد پنداری کند، آکاکی‌ست. البته این ترس و یا مسخرگی آکاکی نیست که به داستان نمود می‌دهد بلکه موقعیت شغلی و محیط کارمندی اوست که حقیر و سیاه جلوه می‌کند. آکاکی التماس می‌کند تا همکارانش او را اذیت نکنند. برای رهایی خود از موقعیت و لحظه‌ای که طبیعت و یا سرنوشت برای او پیش آورده التماس می‌کند.