کانال کتاب و کتابخوانی
407 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
آنکه ندیده است آن دستی را که نوازش کنان می کُشد، زندگی را خوب ننگریسته است.

#فریدریش_نیچه
📓 غروب بت ها
برای انسان‌ها،
زمان هرگز دوباره
تکرار نمی‌شود و هیچ‌گاه
دوباره به آن صورت
که یک وقتی بود، بر نمی‌گردد
و وقتی احساسات آدم تغییر
کرد یا رو به زوال گذاشت،
دیگر هیچ معجزه ای نمی‌تواند
کیفیت اولیه را به آن برگرداند.

#ارنستو_ساباتو


‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌
یونگ متوجه شد هر یک از ما نسبت به آن چه در دنیای بیرونی رخ می دهد دو تمایل یا احساس داریم:
بعضی انسان ها وقتی که دنیا به آن ها نزدیک می شود به طور غریزی عقب نشینی می کنند و بعضی دیگر به طور غریزی با علاقه به سمت دنیا می روند. او حرکت به سوی دنیا را برون گرایی نامید و عقب نشینی یک نفر به سوی خودش را درون گرایی نامید.

📚 یونگ شناسی کاربردی
#رابین رابرتسون
همیشه روزهایی هست که انسان در آن کسانی را که دوست می داشته است بیگانه می یابد.

📚بیگانه
آلبر کامو
‍ ویلی: تو اینجا چکار می کنی؟
چارلی: خوابم نمی برد، قلبم داشت آتش می گرفت.
ویلی: خوب، معلومه غذا خوردن بلد نیستی! باید یه چیزی راجع به ویتامین و این حرفها یاد بگیری.
چارلی: اون ویتامین ها چه فایده ای داره؟
ویلی: اونا استخوناتو درست می کنن.
چارلی: آره اما قلب آدم که استخون نیست...!

📚مرگ فروشنده
#آرتور میلر
چند لحظه ساکت می مانم و بعد میگویم: خودت معنای زندگی رو بهتر از من میدونی. زندگی یعنی همین. نمیخوام دلداریت بدم اما گاهی چیزهایی در زندگی ما اتفاق میفته که نمیتونیم از وقوع شون جلوگیری کنیم.میفهمی؟ نمیتونیم!
نتوانستن در اینجور وقتها تنها توضیحیه که میشه داد.

📚روی ماه خداوند را ببوس
#مصطفی مستور
آنقدر از مرگ می ترسیم که همیشه سعی می کنیم از تقصیرات اموات بگذریم؛
انگار پیشاپیش می خواهیم وقتی نوبت خودمان شد از تقصیرات ما هم بگذرند...!

📚 کوری
# ژوزه ساراماگو
معلوم ﺍﺳﺖ ﺗﻮ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﺮﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﯼ .
ﭼﻄﻮﺭ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﯽ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﺭﺍ ﺑﺰﻧﯽ؟ ﭼﺮﺍ؟
ﭼﻮﻥ ﮐﻪ ﻏﺼﻪ ﻣﯽﺧﻮﺭﯼ. ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ، ﻫﺮﮔﺰ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻧﻤﯽﺷﻮﯼ ...

ﺗﺮﺑﯿﺖ اﺭﻭﭘﺎﯾﯽ
رومن گاری
تظاهر به عادی بودن یعنی داشتن لبخند بر لب وقتی میل به گریه دارد آدم را میکشد!

📚برنده تنهاست
#پائولو کوئلیو
هر کَس

هر چیزی را عاشقانه بخواهد،

به آن می رسد...

#سیمین_دانشور
تو بیا
تو بمان بامن... تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

#بهار را باور کن
#فریدون مشیری
اگر در زندگی چیزی واقعا برایت مهم است، تمام تلاشت را بکن تا آن را از دست ندهی.

#زندگی بهتر
آنا گاوالدا
هیچ چیز لذت بخش تر از این نیست که یک نفر احساست را بفهمد، بدون اینکه مجبورش کنی.

#مثل همه عصرها
زویا پیرزاد
آرام؟
آرام برای چه باید گرفت؟
وقتی بمیریم خود به خود آرام میگیریم!
پیش از آنکه بمیریم، که نباید بمیریم!

#کلیدر
محمود دولت آبادی
گاهي پيش مي ياد كه آدم بيشتر از منظورش حرف مي زنه يا پرحرفي مي كنه ولي در حقيقت چيزي را بيان نمي كنه . بستگي داره به وقت و بستگي داره به آدم .

#دختر دم بخت
او‍ژن يونسكو
خانه‌ی من درب‌ و داغون است. سقف خراب است، مبل‌ها خرابند،

صندلی‌ها خرابند، کف اتاق خراب است، دیوارها خرابند، مستراح خراب است. 

با این‌حال در آن زندگی می‌کنیم، چون خانه‌ی من است و از پول هم خبری نیست.

مادرم می‌گوید که جهان سوم حتی همین خانه خراب هم ندارد و ما نباید ناشکری کنیم؛ جهان سوم از ما هم سومی‌تر است...!


📓 در آفریقا همیشه مرداد است
#مارچلو_د_اورتا

این‌ کتاب مجموعه‌ای است از شصت انشای دبستانی که «مارچلو د اورتا»، آموزگار یکی از دبستان‌های شهرک آرزانو طی ده سال و از میان تعداد بیشماری انشا انتخاب کرده است.
بر گونه راستم اشک
بر گونه چپم خون
می گریم
می گریم بر هرچه نارواست

حسین پناهی
‏داشتن یک شغل دولتی به معنای داشتن هویت، آب باریکه و امنیت بود. اگر شغلت را رها می‌کردی، ناگهان به یک فضای تهی سقوط می‌کردی. به همین دلیل است که بسیاری از بوروکراسی‌ها، دیکتاتوری‌ها، و امپراتوری‌ها عمری چنین طولانی پیدا کرده اند. فرمانده به این واقعیت واقف بود و لذا تا ‏می توانست بر تعداد وزارتخانه‌ها، ادارات، برنامه‌های اجتماعی، شوراها، مجمع‌ها، تعاونی‌ها و غیره افزود. امواج بحران‌های اقتصادی به درون کشتی بخش خصوصی راه یافته و در حال غرق کردنش بود، اما همزمان سرنشینان کشتی بخش دولتی دو دستی مشاغل تشریفاتی و زائدشان را چسبیده بودند. ‏

📓فرمانده
روری کارول
حکایت

ملانصرالدین سندی داشت که باید قاضی شهر آن را تایید می کرد اما از بخت بد او قاضی هیچ کاری را بدون رشوه انجام نمی داد.
ملا هم آه در بساط نداشت که با قاضی شریک شود و کار تایید سند را به انجام برساند این بود که کوزه ای برداشت و آن را پر از خاک کرد و روی آن عسل ریخت بعد کوزه ی عسل و سند را برداشت و نزد قاضی رفت کوزه را پیشکش کرد و درخواستش را گفت.
قاضی همین که در پوش کوزه را برداشت و عسل را دید بی فوت وقت سند را تایید کرد و هر دو شاد و خندان از هم خداحافطی کردند .
چند روز گذشت ...
قاضی به حیله‌ی ملانصرالدین پی برد.
یکی از نزدیکان خود را به خانه ی ملا فرستاد و پیغام داد که در سند اشتباهی شده است‌.
ملا به فرستاده قاضی جواب داد :
از طرف من سلامی گرم به قاضی برسان
و بگو اشتباه در سند نیست
در کوزه‌ی عسل است.