کانال کتاب و کتابخوانی
407 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
كسی كه بسيار می‌خواند و می‌داند اما
به هردليل وارد مبارزه برای آزادی نمی‌شود

مانند فروشگاهی بزرگ است كه در
ورودی آن نوشته باشند تعطيل است!

#آبراهام_لینکلن
همه چیز، کشف شده است ... جز چگونه زیستن.

📚دوزخ
#ژان پل سارتر
ميزان هوش با توانايى تغيير كردن

اندازه گيرى ميشود.

#آلبرت_انشتين
آدم گاهی آنقدر تنها می شود
وبا خودش حرف میزند
که تبدیل می شود به دو نفر...

📚برادران سیسترز
# پاتریک دوویت
به همين سادگي آدم اسير مي شود و هيچ كاري هم نمي شود كرد . نبايد هرگز به زنان و مردان عاشق خنديد . همين جوري دو تا نگاه در هم گره مي خورد و آدم ديگر نمي تواند در بدن خودش زندگي كند ، مي خواهد پر بكشد .


 سال بلوا
عباس معروفی
دنيا پر از آدم هايي است كه همديگر را گم كرده اند.

#تماما مخصوص
#عباس معروفی
خوشبختی های فردی در یک جامعه موقعی حاصل میشود که افراد آن جامعه در پی #خوشبختی جمع باشند.

#ع_دباغ
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت
شب
حرف می زنم
اگر به خانه ی من آمدی
برای من
ای مهربان !
چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم ....

📚دیوان اشعار
#فروغ فرخزاد
#داستانک


#برادر
در دهکده ای کوچک نزدیک نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می کردند. برای امرار معاشِ این خانوادهِ بزرگ، پدر می بایستی ساعتهای طولانی در روز، به هر کار سختی که در آن حوالی پیدا می شد تن می داد. در همان وضعیت اسفباک، آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رویایی را در سر می پروراندند. هر دوشان آرزو می کردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند که پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.

یک شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند. با سکه قرعه انداختند و بازنده می بایست برای کار در معدن به جنوب می رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می کرد تا در آکادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری که تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی می کرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد.

آن ها در صبح روز یک شنبه در یک کلیسا سکه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناک جنوب رفت و برای چهار سال به طور شبانه روزی کار کرد تا برادرش را که در آکادمی تحصیل می کرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت کند. نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اکثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصیلی او درآمد زیادی از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود.

وقتی هنرمند جوان به دهکده اش برگشت، خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت و برگشت او به کانون خانواده پس از چهار سال یک ضیافت شام برپا کردند. بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد و یک نوشیدنی به برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی که او را حمایت مالی کرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف کرد و چنین گفت:

آلبرت، برادر بزرگوارم! حالا نوبت توست، تو حالا می توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من از تو حمایت می کنم. تمام سرها به انتهای میز که آلبرت نشسته بود برگشت. اشک از چشمان او سرازیر شد. سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: نه! از جا برخاست و در حالی که اشک هایش را پاک می کرد به انتهای میز و به چهره هایی که دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی گفت:

نه برادر، من نمی توانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ‌ببین چهار سال کار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شکسته و در دست راستم درد شدیدی را حس می کنم، به طوری که حتی نمی توانم یک لیوان را در دستم نگه دارم. من نمی توانم با مداد یا قلم مو کار کنم، نه برادر، برای من دیگر خیلی دیر شده.

بیش از 450 سال از آن قضیه می گذرد. هم اکنون صدها نقاشی از آلبرشت دورر، قلمکاری ها و آبرنگ ها و کنده کاری های چوبی او در هر موزه بزرگی در سراسر جهان نگهداری می شود. یک روز آلبرشت دورر برای قدردانی از همه سختی هایی که برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پینه بسته برادرش را که به هم چسبیده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصویر کشید.

او نقاشی استادانه اش را صرفاً "دست ها" نام گذاری کرد اما جهانیان، احساساتش را متوجه این شاهکار کردند و کار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا کننده" نامیدند.
مهم اين نیست که زیبا باشی،
زیبایی در این است که مهم باشی
حتی برای یک نفر ...

نلسون ماندلا
هیچگاه دل آنان که بیصدا گریه میکنند را نشکنید،
اینها کسی را برای پاک کردن اشکهایشان ندارند.

حسين پناهی
روزم چون روز ديگران می گذرد؛
اما شب كه در می رسد
يادها پريشانم می كنند...

#محمود_دولت_آبادی
📙 سلوک
جا مانده است چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز،
جایش را پر نخواهد کرد ...

📚نمی‌دانم‌ها
حسین پناهی
میخواهید بدانید چرا واکسی شده ام ...؟
خیلی ساده است، خواستم کاری بکنم تا به مردم بفهمانم
که بیش از آنکه صاحب افکار زیبا باشند، صاحب پا هستند ...!
بسیاری از این آدمها در این آسمانخراش این را از یاد برده اند
اگر مثل من روزی صد تا کفش واکس بزنند، شاید به یاد بیاورند
که پای آدمی روی زمین است و نه در ابرها...!

📚مردی با کبوتر
#رومن گاری
در سیاره کوچک ما، عقاید بیش از طاعون و زلزله، موجب بلایا شده است.

#ولتر
من فقط از خواندن لذت می برم. مطالعه هیچ ربطی به کارم ندارد.

📚یک کیو هشتاد و چهار
#هاروکی موراکامی
می گویند مردم آنچه را که خود نیاز دارند بیاموزند، به دیگران یاد می دهند.

📚پروژه شادی
# گریچن رابین
اگر شما گیوتین را به جلو صحنه آورده‌اید و آن را با این شادمانی و افتخار افراشته‌اید
فقط برای این است که بریدن سر ازهمه کار آسان تر و پروراندن اندیشه در سر از همه کار دشوارتر

#داستایوفسکی
‍ دیگر به راستی می‌دانم درد یعنی چه...

درد به معنی کتک‌خوردن تا حد بیهوش شدن نبود.
درد بریدن پا بر اثر یک تکه شیشه و بخیه زدن در داروخانه نبود.

درد یعنی چیزی که دل انسان را درهم می‌شکند
و انسان ناگزیر است با آن بمیرد بدون آنکه بتواند رازش را با کسی در میان بگذارد...!


درخت زیبای من
#واسکو_نسلو