#داستانک
#قهوه_شور
جوون قصه ما، دختر رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. دختر خیلی برجسته بود و خیلی از پسرها بهش توجه داشتن و این در حالی بود که پسر کاملا معمولی بود و هیچ دختری بهش توجه نمی کرد. آخر مهمونی، دختر رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد. دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد.
توی یک کافی شاپ نشستند. پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد که بگه: خواهش می کنم اجازه بده برم خونه… یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد: میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام. همه بهش خیره شدند. خیلی عجیب بود! چهره ش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه ش و اونو سرکشید.
دختر با کنجکاوی پرسید: چرا این کار رو می کنی؟ پسر پاسخ داد: وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردیم؛ بازی تو دریا رو دوست داشتم. می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی م می افتم... زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ میشه، برای والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.
همینطور که صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه... همُّ و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره… بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاهش، دوران بچگیش و خونوادش.
مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه؛ خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد، قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد.
پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند… هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می کنه.
بعد از چهل سال که مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت: عزیزترینم! لطفا منو ببخش، منو برای بزرگترین دروغ زندگیم ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم، قهوه نمکی... یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم... در واقع یک کم شکر می خواستم اما هول کردم و گفتم نمک.
برام سخت بود حرفم رو عوض کنم. بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم… حالا که من دارم می میرم و دلم می خواد واقعیت رو بهت بگم... من قهوه نمکی رو دوست ندارم... چون خیلی بدمزه اس...
من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون با تو آشنا شدم... هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن، بزرگترین خوشبختی زندگی من بوده. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم.
اشک های زن، کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید: مزه قهوه نمکی چطوره؟ اون جواب داد: شیرینِ شیرین...
#قهوه_شور
جوون قصه ما، دختر رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. دختر خیلی برجسته بود و خیلی از پسرها بهش توجه داشتن و این در حالی بود که پسر کاملا معمولی بود و هیچ دختری بهش توجه نمی کرد. آخر مهمونی، دختر رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد. دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد.
توی یک کافی شاپ نشستند. پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد که بگه: خواهش می کنم اجازه بده برم خونه… یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد: میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام. همه بهش خیره شدند. خیلی عجیب بود! چهره ش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه ش و اونو سرکشید.
دختر با کنجکاوی پرسید: چرا این کار رو می کنی؟ پسر پاسخ داد: وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردیم؛ بازی تو دریا رو دوست داشتم. می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی م می افتم... زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ میشه، برای والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.
همینطور که صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه... همُّ و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره… بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاهش، دوران بچگیش و خونوادش.
مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه؛ خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد، قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد.
پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند… هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می کنه.
بعد از چهل سال که مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت: عزیزترینم! لطفا منو ببخش، منو برای بزرگترین دروغ زندگیم ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم، قهوه نمکی... یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم... در واقع یک کم شکر می خواستم اما هول کردم و گفتم نمک.
برام سخت بود حرفم رو عوض کنم. بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم… حالا که من دارم می میرم و دلم می خواد واقعیت رو بهت بگم... من قهوه نمکی رو دوست ندارم... چون خیلی بدمزه اس...
من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون با تو آشنا شدم... هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن، بزرگترین خوشبختی زندگی من بوده. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم.
اشک های زن، کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید: مزه قهوه نمکی چطوره؟ اون جواب داد: شیرینِ شیرین...
#قطعه_ای_کتاب ☕️📚
یک جایی هست که انسان از حیوان بیشتر میفهمد، و آن این است؛ تشخیص راه درست از غلط,
اما یک جای مهم تر هست که حیوان از انسان بیشتر میفهمد، وآن اینکه؛ حیوان راهِ اشتباه را دوباره تکرار نمیکند، اما انسان دچار تکرار اشتباه میشود.
برای همین است که حیوانات #تاریخ ندارند، اما انسانها با تکرار اشتباهات تاریخ سازند...
❕
#شهرام_شریف_پیران
#قانون_های_نانوشته
یک جایی هست که انسان از حیوان بیشتر میفهمد، و آن این است؛ تشخیص راه درست از غلط,
اما یک جای مهم تر هست که حیوان از انسان بیشتر میفهمد، وآن اینکه؛ حیوان راهِ اشتباه را دوباره تکرار نمیکند، اما انسان دچار تکرار اشتباه میشود.
برای همین است که حیوانات #تاریخ ندارند، اما انسانها با تکرار اشتباهات تاریخ سازند...
❕
#شهرام_شریف_پیران
#قانون_های_نانوشته
به گفته روانشناسان وقتی گروهی از افراد در یک جمع شروع به خندیدن می کنند در آن لحظه هر فرد به کسی نگاه میکند که او را بیشتر دوست دارد
دیگه موقع خندیدن نگاه کنید ببینید کی نگاهتون میکنه
دیگه موقع خندیدن نگاه کنید ببینید کی نگاهتون میکنه
Forwarded from حقایق باورنکردنی
مرکز دنیا به شکل دایره ای سنگفرش در تولسا واقع شده! اگر درون دایره شروع به قدم زدن کنید، صدای فریاد بلندی پشت سرتان اکو میشود! کسی بیرون دایره این صدا رو نمیشنود! 🤔
@The_Fact
@The_Fact
#قطعه_ای_کتاب ☕️📚
زندگی قبل از هر چیز زندگیست .
گل می خواهد، #موسیقی می خواهد ، زیبایی می خواهد.
زندگی،
حتی اگر یکسره جنگیدن هم باشد، خستگی در کردن می خواهد.
عطر شمعدانی ها را بوییدن میخواهد.
خشونت هست، قبول ؛ اما #خشونت ، اصل که نیست زائده است، انگل است ، مرض است.
ما باید به اصلمان برگردیم.
زخم را که مظهر خشونت است، با زخم نمی بندند.
با نوار نرم و پنبه پاک می بندند، با محبت ، با #عشق.
#آتش_بدون_دود
#نادر_ابراهیمی
زندگی قبل از هر چیز زندگیست .
گل می خواهد، #موسیقی می خواهد ، زیبایی می خواهد.
زندگی،
حتی اگر یکسره جنگیدن هم باشد، خستگی در کردن می خواهد.
عطر شمعدانی ها را بوییدن میخواهد.
خشونت هست، قبول ؛ اما #خشونت ، اصل که نیست زائده است، انگل است ، مرض است.
ما باید به اصلمان برگردیم.
زخم را که مظهر خشونت است، با زخم نمی بندند.
با نوار نرم و پنبه پاک می بندند، با محبت ، با #عشق.
#آتش_بدون_دود
#نادر_ابراهیمی
همه جا رنگارنگ، زرد و قرمز،
همه جا ریزش الوان، برگهاست
چه غم انگیز صدایی دارد
وقت دل کندن رگ برگ درخت
از تنه خسته چناری تنها
همه الوان همه زیبا ولی
همگی پیر از این دل کندن
تنه ی، چوبیه ، این کهنه درخت
در کنارش خش خش
چه غم انگیز صدایی دارد
روزگاری همگی سبز و جوان
در سراپرده تاجی سبز
گرد هم عاشق بهم
دیگر آن سبزی گذشت
وقت دل کندن شدست
باید از تن دست رست
دیگران ناظر بر آن
به چه زیبا صحنه ایست
سرخی افتادن و رفتن به کف
من نمیدانم در این پاییزها
سرخی ظاهر ببینم یا
بشنوم آواي دل سوز خشه آن برگها
#ع.دباغ
همه جا ریزش الوان، برگهاست
چه غم انگیز صدایی دارد
وقت دل کندن رگ برگ درخت
از تنه خسته چناری تنها
همه الوان همه زیبا ولی
همگی پیر از این دل کندن
تنه ی، چوبیه ، این کهنه درخت
در کنارش خش خش
چه غم انگیز صدایی دارد
روزگاری همگی سبز و جوان
در سراپرده تاجی سبز
گرد هم عاشق بهم
دیگر آن سبزی گذشت
وقت دل کندن شدست
باید از تن دست رست
دیگران ناظر بر آن
به چه زیبا صحنه ایست
سرخی افتادن و رفتن به کف
من نمیدانم در این پاییزها
سرخی ظاهر ببینم یا
بشنوم آواي دل سوز خشه آن برگها
#ع.دباغ
ایکاش سوار بر باد عشق بر آسمان دلها پرواز میکردم تا سیاهی های غم را با قطرات مهر باران از صورتهای محزون میشستم.
#ع.دباغ
#ع.دباغ
سالمند
نشسته بر تخت، چشم ها خیره به پنجره ، گوشها در پی صدای پا،
تا شاید کسی بیاید ، پرنده ای بر لب پنجره نشیند، صدای مهربانی برخیزد،
کیست تا به عمری خاطره گوش دل سپارد، کیست تا دست مهری به دستان ضعيف فشارد، کیست تا دقایقی هم نشین و هم دل شود،
دندانی برای خوردن و طمعی در دل ندارد، تنها امیدوار به عشق محبتی ست،
روزها درگذر است و ما در غفلت،
سال گذرنده ها در انتظار ، بیایید فراموششان نکنیم.
روز سالمند مبارک باد
#ع_دباغ
نشسته بر تخت، چشم ها خیره به پنجره ، گوشها در پی صدای پا،
تا شاید کسی بیاید ، پرنده ای بر لب پنجره نشیند، صدای مهربانی برخیزد،
کیست تا به عمری خاطره گوش دل سپارد، کیست تا دست مهری به دستان ضعيف فشارد، کیست تا دقایقی هم نشین و هم دل شود،
دندانی برای خوردن و طمعی در دل ندارد، تنها امیدوار به عشق محبتی ست،
روزها درگذر است و ما در غفلت،
سال گذرنده ها در انتظار ، بیایید فراموششان نکنیم.
روز سالمند مبارک باد
#ع_دباغ
#قطعه_ای_کتاب ☕️📚
زندگی بی فهم اصلا قابل زیستن نیست. سقراط این موضوع را در یک جمله بیان کرده ، وقتی داشتند او را در دادگاه آتن محاکمه می کردند ؛ او خطاب به مخاطبانش که همگی دشمنانش بودند گفت:
<<من تمام زندگی ام را صرف فهم زندگی ،نقد زندگی و بررسی آن کردم ،زیرا زندگی بدون فهم قابل زیستن نیست.>>
کمال انسان در یک کلمه عبارت است از فهم.
از کتاب زندگی و بس/ کریم فیضی
زندگی بی فهم اصلا قابل زیستن نیست. سقراط این موضوع را در یک جمله بیان کرده ، وقتی داشتند او را در دادگاه آتن محاکمه می کردند ؛ او خطاب به مخاطبانش که همگی دشمنانش بودند گفت:
<<من تمام زندگی ام را صرف فهم زندگی ،نقد زندگی و بررسی آن کردم ،زیرا زندگی بدون فهم قابل زیستن نیست.>>
کمال انسان در یک کلمه عبارت است از فهم.
از کتاب زندگی و بس/ کریم فیضی
🔺شکرگزاری قوی ترین داروی ضد افسردگی
🔹تحقیقات اخیر نشان داده ،حس شکرگزاری باعث تولید چشم گیر هورمونهای دوپامین و سروتونین در بدن میشود که هر دو کلید طبیعی مبارزه با افسردگی هستند.
🔹تحقیقات اخیر نشان داده ،حس شکرگزاری باعث تولید چشم گیر هورمونهای دوپامین و سروتونین در بدن میشود که هر دو کلید طبیعی مبارزه با افسردگی هستند.
مرد فقیرى بود که همسرش از ماست کره مى گرفت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت، آن زن کره ها را به صورت توپ های یک کیلویى در می آورد. مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید. روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت: دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است. مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: ما ترازویی نداریم، بنابراین یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر شما را به عنوان وزنه قرار دادیم. مرد بقال از شرمندگی نمیدانست چه بگوید
یقین داشته باش که: به اندازه خودت برای تو اندازه گرفته می شود
یقین داشته باش که: به اندازه خودت برای تو اندازه گرفته می شود
بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز
در دلم دردیست بی آرام و هستی سوز
راز سرگردانی این روح عاصی را
با تو خواهم در میان بگذاردن ، امروز
گر چه از درگاه خود می رانیم ، اما
تا من اینجا بنده ، تو آنجا ، خدا باشی
یک زمان با من نشینی ، با من ِخاکی
از لب شعرم بنوشی درد هستی را
هر چه داریم از تو داریم ، ای که خود گفتی :
( مهر من دریا و خشمم همچو طوفانست
تو چه هستی ، ای همه هستی ِ ما از تو
گر خدایی - در دلم بنشین و پاکم کن
#فروغ_فرخزاد
در دلم دردیست بی آرام و هستی سوز
راز سرگردانی این روح عاصی را
با تو خواهم در میان بگذاردن ، امروز
گر چه از درگاه خود می رانیم ، اما
تا من اینجا بنده ، تو آنجا ، خدا باشی
یک زمان با من نشینی ، با من ِخاکی
از لب شعرم بنوشی درد هستی را
هر چه داریم از تو داریم ، ای که خود گفتی :
( مهر من دریا و خشمم همچو طوفانست
تو چه هستی ، ای همه هستی ِ ما از تو
گر خدایی - در دلم بنشین و پاکم کن
#فروغ_فرخزاد
Forwarded from خبرنگاران مستقل
🍀 زندگی خالی نیست
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست
آری تاشقایق هست زندگی باید کرد.
👤 سهراب سپهری
۱۵ مهر - زادروز سهراب گرامی باد
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست
آری تاشقایق هست زندگی باید کرد.
👤 سهراب سپهری
۱۵ مهر - زادروز سهراب گرامی باد