❣ یک دقیقه مطالعه
کاسپارف نابغه شطرنج دنیا در بازی شطرنج به یک آماتور باخت!!
همه تعجب کردند و علت را جویا شدند. او گفت اصلاً در بازی با او نمیدانستم که آماتور است، برای این با هر حرکت او دنبال نقشه ای که در سر داشت بودم. گاهی به خیال خود نقشه اش را خوانده و حرکت بعدی را پیش بینی میکردم. اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری میدیدم...
تمرکز میکردم که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم، آنقدر در پی حرکتهای او بودم که مهره های خودم را گم کردم.
بعد که مات شدم فهمیدم حرکت های او از سر بی مهارتی بود.
بازی را باختم اما درس بزرگی گرفتم.
«تمام حرکتها از سر حیله و نقشه نیست آنقدر فریب دیده ایم و نقشه کشیده ایم که حرکت صادقانه را باور نداریم و مسیر را گم میکنیم و می بازیم !!!»
❣بزرگ ترین اشتباهی که ما آدمها در رابطههامون میکنیم این است که:
نیمه میشنویم، یک چهارم میفهمیم، هیچی فکر نمیکنیم، و دو برابر واکنش نشون می دهیم...!!
کاسپارف نابغه شطرنج دنیا در بازی شطرنج به یک آماتور باخت!!
همه تعجب کردند و علت را جویا شدند. او گفت اصلاً در بازی با او نمیدانستم که آماتور است، برای این با هر حرکت او دنبال نقشه ای که در سر داشت بودم. گاهی به خیال خود نقشه اش را خوانده و حرکت بعدی را پیش بینی میکردم. اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری میدیدم...
تمرکز میکردم که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم، آنقدر در پی حرکتهای او بودم که مهره های خودم را گم کردم.
بعد که مات شدم فهمیدم حرکت های او از سر بی مهارتی بود.
بازی را باختم اما درس بزرگی گرفتم.
«تمام حرکتها از سر حیله و نقشه نیست آنقدر فریب دیده ایم و نقشه کشیده ایم که حرکت صادقانه را باور نداریم و مسیر را گم میکنیم و می بازیم !!!»
❣بزرگ ترین اشتباهی که ما آدمها در رابطههامون میکنیم این است که:
نیمه میشنویم، یک چهارم میفهمیم، هیچی فکر نمیکنیم، و دو برابر واکنش نشون می دهیم...!!
اعظم فرخزاد:
@aazamfarokhzad
💞💓
با یکی از دوستهام سوار تاکسی شدیم. موقع پیاده شدن دوستم به راننده تاکسی گفت: ممنون آقا، واقعا که رانندگی شما عالیه!
راننده با تعجب گفت: جدی میگی یا اینکه داری منو دست میندازی؟!
دوستم گفت: نه جدی گفتم. خونسردی شما موقع رانندگی در این خیابونهای شلوغ قابل تحسینه. شما خیلی خوب رانندگی میکنین و قوانین را هم رعایت میکنین!
راننده لبخند رضایت بخشی زد و دور شد.
از دوستم پرسیدم : موضوع چی بود؟!
گفت سعی دارم " عشق " را به مردم شهر هدیه کنم! با صحبتهای من اون راننده تاکسی، روز خوشی را پیش رو خواهد داشت. رفتارش با مسافرهاش خوبتر از قبل خواهد بود، مسافرها هم از رفتار خوب راننده انرژی میگیرن و رفتارشون با زیر دستها، فروشندگان، همکاران و اعضای خونواده خوب خواهد بود. به همین ترتیب خوش نیتی و خوش خلقی میون حداقل هزارنفر پخش میشه. من هر روز با افراد زیادی روبرو میشم. اگه بتونم فقط سه نفر رو خوشحال کنم، روی رفتار سه هزار نفر تاثیر گذاشته ام .
گفتن اون جمله ها به راننده تاکسی هیچ زحمتی نداشت. اگه با راننده دیگه ای هم برخورد کنم اون رو هم خوشحال خواهم کرد. خوشحال کردن مردم یک شهر کار ساده ای نیست اما اگه بتونیم چند نفر را خوشحال کنیم کار بزرگی انجام دادیم. روح زندگی ما همين عشقه. در صورتیکه بعضی از ما با يک ادبيات ناپسند در پی فرصتيم كه همديگه را تحقیر كنيم:
واااي چقدرر چاق شدي!
موهاي سفيدتم كه كم كم در اومد!
اينهمه كار ميكني براي اينقدرر در آمد؟!
تو واقعاً فكر ميكني در اين امتحان قبول ميشي؟!
و....
اين جمله ها و امثال اون كاملاً مخرب نيروي عشقند و عشق را از رابطه ها گريزان ميكنن. اگه بتونيم زيبايي رو تو نگاه خودمون جاي بديم اصولاً عشقه كه از وجود ما ساطع ميشه.
بياييم جريان عشق را تو زندگيمون جاري كنيم.
اعظم فرخ زاد( آخوندزاده)
@aazamfarokhzad
💞💓
با یکی از دوستهام سوار تاکسی شدیم. موقع پیاده شدن دوستم به راننده تاکسی گفت: ممنون آقا، واقعا که رانندگی شما عالیه!
راننده با تعجب گفت: جدی میگی یا اینکه داری منو دست میندازی؟!
دوستم گفت: نه جدی گفتم. خونسردی شما موقع رانندگی در این خیابونهای شلوغ قابل تحسینه. شما خیلی خوب رانندگی میکنین و قوانین را هم رعایت میکنین!
راننده لبخند رضایت بخشی زد و دور شد.
از دوستم پرسیدم : موضوع چی بود؟!
گفت سعی دارم " عشق " را به مردم شهر هدیه کنم! با صحبتهای من اون راننده تاکسی، روز خوشی را پیش رو خواهد داشت. رفتارش با مسافرهاش خوبتر از قبل خواهد بود، مسافرها هم از رفتار خوب راننده انرژی میگیرن و رفتارشون با زیر دستها، فروشندگان، همکاران و اعضای خونواده خوب خواهد بود. به همین ترتیب خوش نیتی و خوش خلقی میون حداقل هزارنفر پخش میشه. من هر روز با افراد زیادی روبرو میشم. اگه بتونم فقط سه نفر رو خوشحال کنم، روی رفتار سه هزار نفر تاثیر گذاشته ام .
گفتن اون جمله ها به راننده تاکسی هیچ زحمتی نداشت. اگه با راننده دیگه ای هم برخورد کنم اون رو هم خوشحال خواهم کرد. خوشحال کردن مردم یک شهر کار ساده ای نیست اما اگه بتونیم چند نفر را خوشحال کنیم کار بزرگی انجام دادیم. روح زندگی ما همين عشقه. در صورتیکه بعضی از ما با يک ادبيات ناپسند در پی فرصتيم كه همديگه را تحقیر كنيم:
واااي چقدرر چاق شدي!
موهاي سفيدتم كه كم كم در اومد!
اينهمه كار ميكني براي اينقدرر در آمد؟!
تو واقعاً فكر ميكني در اين امتحان قبول ميشي؟!
و....
اين جمله ها و امثال اون كاملاً مخرب نيروي عشقند و عشق را از رابطه ها گريزان ميكنن. اگه بتونيم زيبايي رو تو نگاه خودمون جاي بديم اصولاً عشقه كه از وجود ما ساطع ميشه.
بياييم جريان عشق را تو زندگيمون جاري كنيم.
اعظم فرخ زاد( آخوندزاده)
📝
هرخانه ای
حال و هوای خاص
خودش را دارد
بعضی از خانه ها
همین که وارد میشوی
عجیب آرامت می کنند
انگار که جادویت کرده باشند
بعضی از خانه ها رسم شان است
صبح های جمعه افتاب نزده
تاسرکوچه را آب وجارو میکنند
بعضی از خانه ها ...
هیچ وقت دلتنگی ندارند
بعضی از خانه ها صبح های زود
بوی چای تازه دم ونان برشته می دهند
وظهر ها بوی پیاز داغ ونعنا
وغروب ها بوی هل و دارچین...
بعضی خانه ها
انگار مامن نورند
بعضی از خانه ها
آبروی یک محله اند
راستی چرا
توی قیمت خانه ها
این چیزها حساب نمیشود ؟؟
هرخانه ای
حال و هوای خاص
خودش را دارد
بعضی از خانه ها
همین که وارد میشوی
عجیب آرامت می کنند
انگار که جادویت کرده باشند
بعضی از خانه ها رسم شان است
صبح های جمعه افتاب نزده
تاسرکوچه را آب وجارو میکنند
بعضی از خانه ها ...
هیچ وقت دلتنگی ندارند
بعضی از خانه ها صبح های زود
بوی چای تازه دم ونان برشته می دهند
وظهر ها بوی پیاز داغ ونعنا
وغروب ها بوی هل و دارچین...
بعضی خانه ها
انگار مامن نورند
بعضی از خانه ها
آبروی یک محله اند
راستی چرا
توی قیمت خانه ها
این چیزها حساب نمیشود ؟؟
#قطعهای_کتاب ☕️📚
انسان تصور میکند که در نمایشنامه ای معین نقش خود را ایفا میکند
و هیچ ظن نمیبرد که در این اثنا
بی آنکه به او خبر بدهند صحنه را تغییر داده اند
و او نادانسته خود را وسط اجرایی متفاوت میابد
عشق های خنده دار
#میلان_کوندرا
انسان تصور میکند که در نمایشنامه ای معین نقش خود را ایفا میکند
و هیچ ظن نمیبرد که در این اثنا
بی آنکه به او خبر بدهند صحنه را تغییر داده اند
و او نادانسته خود را وسط اجرایی متفاوت میابد
عشق های خنده دار
#میلان_کوندرا
#قطعهای_کتاب ☕️📚
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یک حکیم سالخوردهی چینی از دشتی پر از برف رد میشد که به زنی برخورد که گریه میکرد.
حکیم پرسید:
– شما چرا گریه میکنید؟
– چون به زندگیام فکر میکنم، به جوانیام، به آن چهرهی زیبایی که در آینه میدیدم و مردی که دوستش داشتم این از رحمت خدا به دور است که به من توانایی به خاطر آوردن گذشته را داده است
او میدانست که من بهار زندگیام را به خاطر میآورم و گریه میکنم.
حکیم در آن دشت پر برف ایستاد و به نقطهای خیره شد و به فکر فرو رفت
عاقبت، گریهی زن بند آمد.
او پرسید:
– شما در آنجا چه میبینید؟
حکیم پاسخ داد:
– دشتی پر از گل سرخ، خداوند وقتی به من توانایی به یاد آوردن را داد، نسبت به من لطف داشت، میدانست که من در زمستان همیشه میتوانم بهار را به خاطر بیاورم و لبخند بزنم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#مكتوب
#پائولو_کوئلیو
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یک حکیم سالخوردهی چینی از دشتی پر از برف رد میشد که به زنی برخورد که گریه میکرد.
حکیم پرسید:
– شما چرا گریه میکنید؟
– چون به زندگیام فکر میکنم، به جوانیام، به آن چهرهی زیبایی که در آینه میدیدم و مردی که دوستش داشتم این از رحمت خدا به دور است که به من توانایی به خاطر آوردن گذشته را داده است
او میدانست که من بهار زندگیام را به خاطر میآورم و گریه میکنم.
حکیم در آن دشت پر برف ایستاد و به نقطهای خیره شد و به فکر فرو رفت
عاقبت، گریهی زن بند آمد.
او پرسید:
– شما در آنجا چه میبینید؟
حکیم پاسخ داد:
– دشتی پر از گل سرخ، خداوند وقتی به من توانایی به یاد آوردن را داد، نسبت به من لطف داشت، میدانست که من در زمستان همیشه میتوانم بهار را به خاطر بیاورم و لبخند بزنم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#مكتوب
#پائولو_کوئلیو
#قطعهای_کتاب ☕️📚
-فقط بیست سالم بود و از آن به بعد دیگر، درباره همه چیزم دیگران تصمیم گرفتند. در آن لحظه اشتباهی کردم، اشتباهی که توضیح دادنش مشکل است. غیر قابل درک است، اما لحظه ی تعیین کنندهی تمام زندگیم بود و دیگر هرگز نتوانستم به عقب برگردم.
-اشتباهی بازگشت ناپذیر در سن و سال جهالت!
-بله.
-در این سن و سال است که آدمها ازدواج می کنند، اولین بچهشان را میآورند، شغل خودشان را انتخاب می کنند. یک روز خیلی چیزها را میفهمند و درک می کنند اما دیگر خیلی دیر است چون زندگیشان در دوره هایی شکل گرفته که مطلقا هیچ چیز نمیدانند.
میلان کوندرا
جهالت
-فقط بیست سالم بود و از آن به بعد دیگر، درباره همه چیزم دیگران تصمیم گرفتند. در آن لحظه اشتباهی کردم، اشتباهی که توضیح دادنش مشکل است. غیر قابل درک است، اما لحظه ی تعیین کنندهی تمام زندگیم بود و دیگر هرگز نتوانستم به عقب برگردم.
-اشتباهی بازگشت ناپذیر در سن و سال جهالت!
-بله.
-در این سن و سال است که آدمها ازدواج می کنند، اولین بچهشان را میآورند، شغل خودشان را انتخاب می کنند. یک روز خیلی چیزها را میفهمند و درک می کنند اما دیگر خیلی دیر است چون زندگیشان در دوره هایی شکل گرفته که مطلقا هیچ چیز نمیدانند.
میلان کوندرا
جهالت
#سخن_بزرگان 📚
زمانی که وارد جمعی می شوی، لباس هایت
معرف تو هستند !
و زمانی که خارج می شوی،
افکار و سخنانت ...
#تولستوی
زمانی که وارد جمعی می شوی، لباس هایت
معرف تو هستند !
و زمانی که خارج می شوی،
افکار و سخنانت ...
#تولستوی
#داستانک
#قهوه_شور
جوون قصه ما، دختر رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. دختر خیلی برجسته بود و خیلی از پسرها بهش توجه داشتن و این در حالی بود که پسر کاملا معمولی بود و هیچ دختری بهش توجه نمی کرد. آخر مهمونی، دختر رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد. دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد.
توی یک کافی شاپ نشستند. پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد که بگه: خواهش می کنم اجازه بده برم خونه… یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد: میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام. همه بهش خیره شدند. خیلی عجیب بود! چهره ش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه ش و اونو سرکشید.
دختر با کنجکاوی پرسید: چرا این کار رو می کنی؟ پسر پاسخ داد: وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردیم؛ بازی تو دریا رو دوست داشتم. می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی م می افتم... زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ میشه، برای والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.
همینطور که صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه... همُّ و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره… بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاهش، دوران بچگیش و خونوادش.
مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه؛ خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد، قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد.
پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند… هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می کنه.
بعد از چهل سال که مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت: عزیزترینم! لطفا منو ببخش، منو برای بزرگترین دروغ زندگیم ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم، قهوه نمکی... یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم... در واقع یک کم شکر می خواستم اما هول کردم و گفتم نمک.
برام سخت بود حرفم رو عوض کنم. بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم… حالا که من دارم می میرم و دلم می خواد واقعیت رو بهت بگم... من قهوه نمکی رو دوست ندارم... چون خیلی بدمزه اس...
من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون با تو آشنا شدم... هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن، بزرگترین خوشبختی زندگی من بوده. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم.
اشک های زن، کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید: مزه قهوه نمکی چطوره؟ اون جواب داد: شیرینِ شیرین...
#قهوه_شور
جوون قصه ما، دختر رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. دختر خیلی برجسته بود و خیلی از پسرها بهش توجه داشتن و این در حالی بود که پسر کاملا معمولی بود و هیچ دختری بهش توجه نمی کرد. آخر مهمونی، دختر رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد. دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد.
توی یک کافی شاپ نشستند. پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد که بگه: خواهش می کنم اجازه بده برم خونه… یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد: میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام. همه بهش خیره شدند. خیلی عجیب بود! چهره ش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه ش و اونو سرکشید.
دختر با کنجکاوی پرسید: چرا این کار رو می کنی؟ پسر پاسخ داد: وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردیم؛ بازی تو دریا رو دوست داشتم. می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی م می افتم... زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ میشه، برای والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.
همینطور که صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه... همُّ و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره… بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاهش، دوران بچگیش و خونوادش.
مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه؛ خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد، قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد.
پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند… هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می کنه.
بعد از چهل سال که مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت: عزیزترینم! لطفا منو ببخش، منو برای بزرگترین دروغ زندگیم ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم، قهوه نمکی... یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم... در واقع یک کم شکر می خواستم اما هول کردم و گفتم نمک.
برام سخت بود حرفم رو عوض کنم. بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم… حالا که من دارم می میرم و دلم می خواد واقعیت رو بهت بگم... من قهوه نمکی رو دوست ندارم... چون خیلی بدمزه اس...
من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون با تو آشنا شدم... هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن، بزرگترین خوشبختی زندگی من بوده. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم.
اشک های زن، کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید: مزه قهوه نمکی چطوره؟ اون جواب داد: شیرینِ شیرین...
#قطعه_ای_کتاب ☕️📚
یک جایی هست که انسان از حیوان بیشتر میفهمد، و آن این است؛ تشخیص راه درست از غلط,
اما یک جای مهم تر هست که حیوان از انسان بیشتر میفهمد، وآن اینکه؛ حیوان راهِ اشتباه را دوباره تکرار نمیکند، اما انسان دچار تکرار اشتباه میشود.
برای همین است که حیوانات #تاریخ ندارند، اما انسانها با تکرار اشتباهات تاریخ سازند...
❕
#شهرام_شریف_پیران
#قانون_های_نانوشته
یک جایی هست که انسان از حیوان بیشتر میفهمد، و آن این است؛ تشخیص راه درست از غلط,
اما یک جای مهم تر هست که حیوان از انسان بیشتر میفهمد، وآن اینکه؛ حیوان راهِ اشتباه را دوباره تکرار نمیکند، اما انسان دچار تکرار اشتباه میشود.
برای همین است که حیوانات #تاریخ ندارند، اما انسانها با تکرار اشتباهات تاریخ سازند...
❕
#شهرام_شریف_پیران
#قانون_های_نانوشته
به گفته روانشناسان وقتی گروهی از افراد در یک جمع شروع به خندیدن می کنند در آن لحظه هر فرد به کسی نگاه میکند که او را بیشتر دوست دارد
دیگه موقع خندیدن نگاه کنید ببینید کی نگاهتون میکنه
دیگه موقع خندیدن نگاه کنید ببینید کی نگاهتون میکنه
Forwarded from حقایق باورنکردنی
مرکز دنیا به شکل دایره ای سنگفرش در تولسا واقع شده! اگر درون دایره شروع به قدم زدن کنید، صدای فریاد بلندی پشت سرتان اکو میشود! کسی بیرون دایره این صدا رو نمیشنود! 🤔
@The_Fact
@The_Fact
#قطعه_ای_کتاب ☕️📚
زندگی قبل از هر چیز زندگیست .
گل می خواهد، #موسیقی می خواهد ، زیبایی می خواهد.
زندگی،
حتی اگر یکسره جنگیدن هم باشد، خستگی در کردن می خواهد.
عطر شمعدانی ها را بوییدن میخواهد.
خشونت هست، قبول ؛ اما #خشونت ، اصل که نیست زائده است، انگل است ، مرض است.
ما باید به اصلمان برگردیم.
زخم را که مظهر خشونت است، با زخم نمی بندند.
با نوار نرم و پنبه پاک می بندند، با محبت ، با #عشق.
#آتش_بدون_دود
#نادر_ابراهیمی
زندگی قبل از هر چیز زندگیست .
گل می خواهد، #موسیقی می خواهد ، زیبایی می خواهد.
زندگی،
حتی اگر یکسره جنگیدن هم باشد، خستگی در کردن می خواهد.
عطر شمعدانی ها را بوییدن میخواهد.
خشونت هست، قبول ؛ اما #خشونت ، اصل که نیست زائده است، انگل است ، مرض است.
ما باید به اصلمان برگردیم.
زخم را که مظهر خشونت است، با زخم نمی بندند.
با نوار نرم و پنبه پاک می بندند، با محبت ، با #عشق.
#آتش_بدون_دود
#نادر_ابراهیمی