يريدون مني أن أكتب لك.
بالنسبة لك الذي لا يستطيع أن يفهمني، أنتم لا تقرأون ولن تقرأوا. يجب أن أكتب لشخص قضيت كل حياتي أفكر فيه!
إنهم لا يعرفون مدى صعوبة الكتابة عنك، الكتابة لك.
ما زالوا لا يعلمون أنني أكتب عشرات المرات في اليوم، لكن في النهاية إما أن تتفتت الورقة التي بين يدي أو أن تكون صفحة الكتابة في هاتفي المحمول فارغة من الكلمات!
ما زالوا لا يعرفون أنك كنزتي غير المكتشفة!
آنها از من میخواهند برای تو بنویسم.
برای توییکه مرا نمیدانی، نمیخوانی و نخواهد خواندی. برای کسی بنویسم که همه عمر را صرف خیال با او کردهام!
آنها نمیدانند نوشتن درباره تو، نوشتن برای تو چهقدر برای من سخت تمام میشود.
آنها هنوز نمیدانند من روز دهها بار مینویسم ولی سرانجامش یا کاغذ مچاله دستهایم میشود یا صفحه نوشتاری موبایلم عاری از واژهها!
آنها هنوز نمیدانند که تو گنجی کشف نشدهٔ من هستی!
✍🏻#صدف_قاضیزاده
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
بالنسبة لك الذي لا يستطيع أن يفهمني، أنتم لا تقرأون ولن تقرأوا. يجب أن أكتب لشخص قضيت كل حياتي أفكر فيه!
إنهم لا يعرفون مدى صعوبة الكتابة عنك، الكتابة لك.
ما زالوا لا يعلمون أنني أكتب عشرات المرات في اليوم، لكن في النهاية إما أن تتفتت الورقة التي بين يدي أو أن تكون صفحة الكتابة في هاتفي المحمول فارغة من الكلمات!
ما زالوا لا يعرفون أنك كنزتي غير المكتشفة!
آنها از من میخواهند برای تو بنویسم.
برای توییکه مرا نمیدانی، نمیخوانی و نخواهد خواندی. برای کسی بنویسم که همه عمر را صرف خیال با او کردهام!
آنها نمیدانند نوشتن درباره تو، نوشتن برای تو چهقدر برای من سخت تمام میشود.
آنها هنوز نمیدانند من روز دهها بار مینویسم ولی سرانجامش یا کاغذ مچاله دستهایم میشود یا صفحه نوشتاری موبایلم عاری از واژهها!
آنها هنوز نمیدانند که تو گنجی کشف نشدهٔ من هستی!
✍🏻#صدف_قاضیزاده
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
❤3🥰2👍1
#بریده_کتاب
گذشته دروغى بيش نيست و خاطره بازگشتى ندارد و هر بهارى كه میگذرد ديگر برنمیگردد و حتى شديدترين و ديوانه كننده ترين عشق ها نيز حقيقتى ناپايدار است!
صد سال تنهایی
گابریل گارسیا مارکز
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
گذشته دروغى بيش نيست و خاطره بازگشتى ندارد و هر بهارى كه میگذرد ديگر برنمیگردد و حتى شديدترين و ديوانه كننده ترين عشق ها نيز حقيقتى ناپايدار است!
صد سال تنهایی
گابریل گارسیا مارکز
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
❤🔥4❤3
صدا بزن ، تا هستی بپا خیزد ،
گل رنگ بازد، پرنده هوای فراموشی کند.
تورا دیدم ، از تنگنای زمان جستم .
تورا دیدم ، شور عدم در من گرفت.
و بیندیش ، که سوداییِ مرگم . کنار تو ، زنبق سیرابم.
دوست من ، هستی ترس انگیز است.
به صخره من ریز، مرا در خود بسای ، که پوشیده از خزه نامم.
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
گل رنگ بازد، پرنده هوای فراموشی کند.
تورا دیدم ، از تنگنای زمان جستم .
تورا دیدم ، شور عدم در من گرفت.
و بیندیش ، که سوداییِ مرگم . کنار تو ، زنبق سیرابم.
دوست من ، هستی ترس انگیز است.
به صخره من ریز، مرا در خود بسای ، که پوشیده از خزه نامم.
#سهراب_سپهری
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
❤3👍2💯2
💯4❤2❤🔥2
Forwarded from سطرهای بیصدا
#گوربهگور
این وقتها با تمام بیحوصلگی و کلافگیها که دارم، بعد از چند وقت خواستم به فریب چند صفحه کتابخوانم. همیشه اگر حالم بد و گرفته باشد، تنها چیزی که میتواند من را در خودم دفن کند واژهها هستند. گرچه بیمعنا، یا شاید واژهها بیمعنا نیستند و این من هستم توانایی فهمیدن آنها را ندارم. شاید کتابهای را که میخوانم یا قتلگاه هستند برای من، یا اشغالدانی که میخواهم حالات کثیفم را دورنشان خالی کنم. همه ما آدمها از تکه ذرات ریزه خلق شدهایم و من میگویم هر ذرهی ما جای مشخص باید برای دفن شدن داشتهباشد. نمیدانم تا حالا چقدر تجزیه شدهام و چه مقدار از من باقی مانده است. ولی هر چه است چنان جذاب نیست، دارم به جاهای سخت میرسم، چون آنچه دم دستم بودم را به جا یا بیجا دفن کردم. این چند روز نمیدانم از کدام پهلو بلند شدم که نمیتوانم این حالی بد را که دارم دفن کنم. هر چه تلاش کردم، بیشتر در این منجلاب فرورفتم و بیشتر لب و دهنم کثیف شده. حالی بد که هیچجای توانایی پذیرفتنش را نداشت. نه سنگ، نه خاک و آب و نه آدمها و نه حتا خودم. بعد از یک هفته یا بیشتر خواستم سمت گورستانی بروم که این چند وقت از آن دور بودم. همین امشب شروع به خواندن کتاب «گور به گور» اثر "ویلیام فاکنر" کردم. وای که این یک ساعت چقدر اذیت شدم. چقدر تلاش کردم که حداقل بتوانم با یکی از شخصیتهای این کتاب سلام و کنم و چند لحظه صحبتی داشتهباشم، نشد که نشد! در هر چند صفحه رو به هر شخصیت که میکردم، من را پس میزد و من شبیه سگ که روی یک استخوان خشکیده دنبال یک ریز گوشت میگردد، با چنگ و دندان تلاش کردم. ولی نشد، هیچ کسی وفاداری من را نپذیرفت و هر کدام جوری من را راندن که حالا حتا روی نگاه کردن به اسم این کتاب را هم ندارم. آدمی همیشه در پیتوجیه خودست، تا هیچ وقت مقصر نباشد و نمیخواهد زیری بار برود. در نخست چند فحش آبدار به "فاکنر" دادم که چنین کتاب مزخرفی را نوشته، بعد به برگردان این کتاب و در آخر هم که خیلی فکر کردم، هیچ کدام مقصر نبودند، این خودم بودم توانایی درک ماجرا را نداشتم و احمقانه دیگران را مقصر میدانستم. پیش از این هم از فاکنر خواندم و از برگردانهای "نجفدریا بندری" هم. هیچکدام دستی در ماجرا نداشتند. این خودم بودم، منی بیلیاقت و منی ناتوان، ایدهی احمقانهیست، گشتن دنبال تکههای جدا شده خود درون حرفها و واژههای دیگران بگردیم. من این را خوب میدانم هیچکس نمیتواند دردی را که من دارم درمان کند. چون واقعا من نمیدانم دردی که دارم چه دردیست و دقیقا کجای من درد میکند. برای تسکین یک درد نخست باید زخم را تشخیص داد و بعد روی آن مرهم گذاشت. من حتا نمیدانم چه درد دارم و کجای وجودم زخمیست و چه زخمی وجودم را اینگونه متلاشی کرده است. تا جای که «گور به گور» را خواندم، طرح داستانش را تقریبا به حال من همخوانی داشت. اصلا معلوم نبود چه به چه است. همانگونه که من نمیتوانم حالات بدم را تشخیص بدهم، افراد که در این کتاب هم بودند، معلوم نبود داستانشان چیست. شاید من نمیدانستم. نمیدانم خیلی از این شایدها دارد درون مغزم میچرخند. این متن طولانی بود و حوصلهی نوشتن نداشتم.
این وقتها با تمام بیحوصلگی و کلافگیها که دارم، بعد از چند وقت خواستم به فریب چند صفحه کتابخوانم. همیشه اگر حالم بد و گرفته باشد، تنها چیزی که میتواند من را در خودم دفن کند واژهها هستند. گرچه بیمعنا، یا شاید واژهها بیمعنا نیستند و این من هستم توانایی فهمیدن آنها را ندارم. شاید کتابهای را که میخوانم یا قتلگاه هستند برای من، یا اشغالدانی که میخواهم حالات کثیفم را دورنشان خالی کنم. همه ما آدمها از تکه ذرات ریزه خلق شدهایم و من میگویم هر ذرهی ما جای مشخص باید برای دفن شدن داشتهباشد. نمیدانم تا حالا چقدر تجزیه شدهام و چه مقدار از من باقی مانده است. ولی هر چه است چنان جذاب نیست، دارم به جاهای سخت میرسم، چون آنچه دم دستم بودم را به جا یا بیجا دفن کردم. این چند روز نمیدانم از کدام پهلو بلند شدم که نمیتوانم این حالی بد را که دارم دفن کنم. هر چه تلاش کردم، بیشتر در این منجلاب فرورفتم و بیشتر لب و دهنم کثیف شده. حالی بد که هیچجای توانایی پذیرفتنش را نداشت. نه سنگ، نه خاک و آب و نه آدمها و نه حتا خودم. بعد از یک هفته یا بیشتر خواستم سمت گورستانی بروم که این چند وقت از آن دور بودم. همین امشب شروع به خواندن کتاب «گور به گور» اثر "ویلیام فاکنر" کردم. وای که این یک ساعت چقدر اذیت شدم. چقدر تلاش کردم که حداقل بتوانم با یکی از شخصیتهای این کتاب سلام و کنم و چند لحظه صحبتی داشتهباشم، نشد که نشد! در هر چند صفحه رو به هر شخصیت که میکردم، من را پس میزد و من شبیه سگ که روی یک استخوان خشکیده دنبال یک ریز گوشت میگردد، با چنگ و دندان تلاش کردم. ولی نشد، هیچ کسی وفاداری من را نپذیرفت و هر کدام جوری من را راندن که حالا حتا روی نگاه کردن به اسم این کتاب را هم ندارم. آدمی همیشه در پیتوجیه خودست، تا هیچ وقت مقصر نباشد و نمیخواهد زیری بار برود. در نخست چند فحش آبدار به "فاکنر" دادم که چنین کتاب مزخرفی را نوشته، بعد به برگردان این کتاب و در آخر هم که خیلی فکر کردم، هیچ کدام مقصر نبودند، این خودم بودم توانایی درک ماجرا را نداشتم و احمقانه دیگران را مقصر میدانستم. پیش از این هم از فاکنر خواندم و از برگردانهای "نجفدریا بندری" هم. هیچکدام دستی در ماجرا نداشتند. این خودم بودم، منی بیلیاقت و منی ناتوان، ایدهی احمقانهیست، گشتن دنبال تکههای جدا شده خود درون حرفها و واژههای دیگران بگردیم. من این را خوب میدانم هیچکس نمیتواند دردی را که من دارم درمان کند. چون واقعا من نمیدانم دردی که دارم چه دردیست و دقیقا کجای من درد میکند. برای تسکین یک درد نخست باید زخم را تشخیص داد و بعد روی آن مرهم گذاشت. من حتا نمیدانم چه درد دارم و کجای وجودم زخمیست و چه زخمی وجودم را اینگونه متلاشی کرده است. تا جای که «گور به گور» را خواندم، طرح داستانش را تقریبا به حال من همخوانی داشت. اصلا معلوم نبود چه به چه است. همانگونه که من نمیتوانم حالات بدم را تشخیص بدهم، افراد که در این کتاب هم بودند، معلوم نبود داستانشان چیست. شاید من نمیدانستم. نمیدانم خیلی از این شایدها دارد درون مغزم میچرخند. این متن طولانی بود و حوصلهی نوشتن نداشتم.
❤4
.
پاییز آمده با فنجانی چای و لبخندی ملایم،
صبح بخیر به تو،
که مثل نور خورشید، آرام بر جانم میتابی.🤍
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
پاییز آمده با فنجانی چای و لبخندی ملایم،
صبح بخیر به تو،
که مثل نور خورشید، آرام بر جانم میتابی.🤍
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
❤1🥰1💯1💔1
آن کسی که خدا میفرستد، تو را چنان دوست خواهد داشت که گویی رسالتش همین است!
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
❤3💔2🔥1❤🔥1
بدون هیچ دلیلی،
مانند یک کودک خوشحال باشید.
اگر به خاطر دلیلی خوشحال باشید،
شما در دردسر و مشکل هستید،
چرا که این دلیل میتواند از شما گرفته شود...!
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
مانند یک کودک خوشحال باشید.
اگر به خاطر دلیلی خوشحال باشید،
شما در دردسر و مشکل هستید،
چرا که این دلیل میتواند از شما گرفته شود...!
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
🔥2❤1💔1
#شعر
صد طبیب آمد ندانست دردِ این شوریده را
کیستی تا آمدی صد دردِ ما درمان بشد
#راحم_تبریزی
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
صد طبیب آمد ندانست دردِ این شوریده را
کیستی تا آمدی صد دردِ ما درمان بشد
#راحم_تبریزی
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
🥰2❤1👍1😍1
❤🔥2❤1
#صبح_بخیر🌿☕️
به درخت نگاه کن ...
قبل از اینکه شاخههایش زیبایی نور را لمس کند ؛
ریشههایش تاریکی را لمس کرده ...
گاه برای رسیدن به نور ؛
بایـــــــــد از تاریکیها گذر کرد...
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
به درخت نگاه کن ...
قبل از اینکه شاخههایش زیبایی نور را لمس کند ؛
ریشههایش تاریکی را لمس کرده ...
گاه برای رسیدن به نور ؛
بایـــــــــد از تاریکیها گذر کرد...
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
❤2🔥2💔2
و چه بسا کسانی بودند که روزی با پشت پا زدن بر رویاهایمان، ما را تنها گذاشتند، شکستند، و نادیده گرفتند...
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
#بـانـو_امـیـری
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
❤2🔥1😍1💯1🤝1
#تلخی_زندگی
سفر کرده ام از این دنیا با پای شکسته ای که هیچ شیمه ای در آن نبود ،من مرگ را چشیده ام در جام شیشهٔ دلم .
میدانی؟
طعم این مرگ درد بود.
و هضم اش خیلی سنگین ،شبیه رنج های که هیچ گاه تحمل نشد...
این سفر چشمان بازم را و نی نی های سرگردانم، خیالم که این خیرگی چشم هایم هنوزم در من امید زنده بودن را نمایان می کند.
و گرنه من بعد از آروز های تکسیر شده ام سفر کرده و رفته ام.
#الناز_عاصی
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
سفر کرده ام از این دنیا با پای شکسته ای که هیچ شیمه ای در آن نبود ،من مرگ را چشیده ام در جام شیشهٔ دلم .
میدانی؟
طعم این مرگ درد بود.
و هضم اش خیلی سنگین ،شبیه رنج های که هیچ گاه تحمل نشد...
این سفر چشمان بازم را و نی نی های سرگردانم، خیالم که این خیرگی چشم هایم هنوزم در من امید زنده بودن را نمایان می کند.
و گرنه من بعد از آروز های تکسیر شده ام سفر کرده و رفته ام.
#الناز_عاصی
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
❤1🥰1💔1
#یک_عاشقانه_آرام
کاش دلات،
خانهای خاموش برای خستگیام میبود
و دستانت،
دژی آرام میان من و طوفانِ جهان…🤍
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
کاش دلات،
خانهای خاموش برای خستگیام میبود
و دستانت،
دژی آرام میان من و طوفانِ جهان…🤍
#آیمان_ایوبی
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
🔥2🥰2😍1
#یک_قاچ_رمان
من شهریار را در شب های تار،با چشمان بسته در میان انبوهی از جمعیت پیدا میکنم؛من او را بلد هستم...
او را با چشم قلبم دیدهام و این چند تکهی آبی و ماسک نمیتواند مرا از شناختش باز دارد...!
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
من شهریار را در شب های تار،با چشمان بسته در میان انبوهی از جمعیت پیدا میکنم؛من او را بلد هستم...
او را با چشم قلبم دیدهام و این چند تکهی آبی و ماسک نمیتواند مرا از شناختش باز دارد...!
#کتاب_آذر
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
❤2😍2💔1
هیچکس درون دیگری را نمیشناسد، ما فقط لباسها و لبخندها را میبینیم.
غریبه - آلبر کامو
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
غریبه - آلبر کامو
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
❤2👌1❤🔥1💔1
#یک_جرعه_کتاب☕️
بعضیها زندگی نمیکنند، مسابقهی دو گذاشتهاند، میخواهند به هدفی که در افق دوردست است برسند و درحالیکه نفسشان به شماره افتاده میدوند و زیباییهای اطراف خود را نمیبینند. آنوقت روزی میرسد که پیر و فرسوده هستند و دیگر رسیدن و نرسیدن به هدف برایشان بیتفاوت است. ولی من تصمیم گرفتهام که سر راه بنشینم و تودهای از خوشیهای زندگی را ذخیره کنم.
📕 بابا لنگ دراز
#جین_وبستر
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
بعضیها زندگی نمیکنند، مسابقهی دو گذاشتهاند، میخواهند به هدفی که در افق دوردست است برسند و درحالیکه نفسشان به شماره افتاده میدوند و زیباییهای اطراف خود را نمیبینند. آنوقت روزی میرسد که پیر و فرسوده هستند و دیگر رسیدن و نرسیدن به هدف برایشان بیتفاوت است. ولی من تصمیم گرفتهام که سر راه بنشینم و تودهای از خوشیهای زندگی را ذخیره کنم.
📕 بابا لنگ دراز
#جین_وبستر
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
❤3🥰1💔1
❤4🥰1😍1
#عاشقانه
اوست نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم؟
اوست گرفته شهر دل، من به کجا سفر برم؟🤌🏻🤍
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
اوست نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم؟
اوست گرفته شهر دل، من به کجا سفر برم؟🤌🏻🤍
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
❤4💯1💔1