در سرزمین دلم
باران میبارد،
بارانِ از نگاه تو...
بیا!
من و خودت را
زیر باران ببر؛
آنجا،
دستهایت را بزرگ کن!
به وسعت این دنیا.
نه!
من آغوشِ ریایی نمیخواهم.
من آغوشِ
از جنسِ عشق و نگاه میطلبم.
آری،
آغوش باز کن
تا نازکنان
و با خندههای شیطنت آمیزم
ترا
در حصار نگاهم بگیرم.
میدانم!
مردی،
و خوب میدانم
که چگونه
رامت کنم.
گاهی با خندههای دلبریام،
و گاهی
با نگاهای جادوییام.
آری من دخترم،
زنی هستم
از جنسِ حوریانی بهشتی.
باید و باید
بلد باشم؛
ناز کردن،
قهر کردن،
و دوباره بخشیدند.
بیا!
آغوش باز کن،
نمیخواهم که تیکهگاهم باشی؛
آدمی میخواهم
که دستم را بگیری؛
حتی اگر،
برای هزاران گناهم
به جهنم برفتم
با من تا عمیق آتش بروی.
با من بسوزی،
با من بسازی،
با من خاک و خاکستر شوی.
اگر هنوز میخواهیام؟!
بیا!
من برایت از عمق جان
زندگی میکنم.
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
باران میبارد،
بارانِ از نگاه تو...
بیا!
من و خودت را
زیر باران ببر؛
آنجا،
دستهایت را بزرگ کن!
به وسعت این دنیا.
نه!
من آغوشِ ریایی نمیخواهم.
من آغوشِ
از جنسِ عشق و نگاه میطلبم.
آری،
آغوش باز کن
تا نازکنان
و با خندههای شیطنت آمیزم
ترا
در حصار نگاهم بگیرم.
میدانم!
مردی،
و خوب میدانم
که چگونه
رامت کنم.
گاهی با خندههای دلبریام،
و گاهی
با نگاهای جادوییام.
آری من دخترم،
زنی هستم
از جنسِ حوریانی بهشتی.
باید و باید
بلد باشم؛
ناز کردن،
قهر کردن،
و دوباره بخشیدند.
بیا!
آغوش باز کن،
نمیخواهم که تیکهگاهم باشی؛
آدمی میخواهم
که دستم را بگیری؛
حتی اگر،
برای هزاران گناهم
به جهنم برفتم
با من تا عمیق آتش بروی.
با من بسوزی،
با من بسازی،
با من خاک و خاکستر شوی.
اگر هنوز میخواهیام؟!
بیا!
من برایت از عمق جان
زندگی میکنم.
#آسمان_رامشه_امیری
#سپید
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
😍2❤1🥰1💯1
💔3❤1🥰1❤🔥1
.
صبح بخیر!
پاییز، شاعرانهترین دلیلِ بیدار شدن است
وقتی تو در خاطراتم قدم میزنی…
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
صبح بخیر!
پاییز، شاعرانهترین دلیلِ بیدار شدن است
وقتی تو در خاطراتم قدم میزنی…
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
❤3❤🔥1💔1
.
چه گویم مدح آن شاهِ حیا و مهربانی
که عالم سر نهاده بر مقامِ آسمانی
دگر بار از دلِ جان، یاد آن خورشید تابان
حسین است آن که بخشید از وفا، جان و تن را
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
چه گویم مدح آن شاهِ حیا و مهربانی
که عالم سر نهاده بر مقامِ آسمانی
دگر بار از دلِ جان، یاد آن خورشید تابان
حسین است آن که بخشید از وفا، جان و تن را
#مشفق_وامق
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
👍6👌5❤4😍3
هزاران شمع را
میتوان با یک شمع روشن کرد
و زندگی این شمع
کوتاهتر نمیشود.
سهیم کردن شادی
هرگز از آن نمیکاهد...
📚 #عشق_با_حروف_کوچک
✍🏻 #فرانسیس_میرالس
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
میتوان با یک شمع روشن کرد
و زندگی این شمع
کوتاهتر نمیشود.
سهیم کردن شادی
هرگز از آن نمیکاهد...
📚 #عشق_با_حروف_کوچک
✍🏻 #فرانسیس_میرالس
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
😍3👍1😘1
#یک_عاشقانه_آرام
مثلِ سرزمین پدریام بود، دوستش داشتم ولی از او میگریختم!🤍
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
مثلِ سرزمین پدریام بود، دوستش داشتم ولی از او میگریختم!🤍
#عباس_معروفی
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
🔥3❤1❤🔥1💯1
#سپید
غروبهای پاییز
بوی درد میدهند.
و تو گمِ
در میانِ برگهای افتاده.
ای جان و دل،
بیا!
من در این شهر غربت عشق
دنبال همسفری تو میگردم.
پیدایم کن،
و من را ببر سمت دریای نگاهت،
تا غرق شوم
در موجهای عشق تو
و خاموش شود،
آتش سینهام
که سالهای دور؛
تو
آن را
با نگاهت روشن کرده بودی.
#آسمان_رامشه_امیری
#بداهه
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
غروبهای پاییز
بوی درد میدهند.
و تو گمِ
در میانِ برگهای افتاده.
ای جان و دل،
بیا!
من در این شهر غربت عشق
دنبال همسفری تو میگردم.
پیدایم کن،
و من را ببر سمت دریای نگاهت،
تا غرق شوم
در موجهای عشق تو
و خاموش شود،
آتش سینهام
که سالهای دور؛
تو
آن را
با نگاهت روشن کرده بودی.
#آسمان_رامشه_امیری
#بداهه
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
❤🔥3❤1🔥1💔1
روز اول
شمس : مومن كيست؟
مولانا : آن كه سراز سجده معبود
بَر ندارد.
روز جهلم
شمس : مومن كيست؟
مولانا : آن كه دل نمى آزارَد...
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
شمس : مومن كيست؟
مولانا : آن كه سراز سجده معبود
بَر ندارد.
روز جهلم
شمس : مومن كيست؟
مولانا : آن كه دل نمى آزارَد...
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
💔2❤1❤🔥1
🔥1🥰1💔1
من باور دارم میان همه بالا و پایینیهای زندگی، خدا دستمان را میگیرد. و همه چیز را اینقدر قشنگ میسازد که حتی باورمان نشود.
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
❤3❤🔥3👍1🔥1
يريدون مني أن أكتب لك.
بالنسبة لك الذي لا يستطيع أن يفهمني، أنتم لا تقرأون ولن تقرأوا. يجب أن أكتب لشخص قضيت كل حياتي أفكر فيه!
إنهم لا يعرفون مدى صعوبة الكتابة عنك، الكتابة لك.
ما زالوا لا يعلمون أنني أكتب عشرات المرات في اليوم، لكن في النهاية إما أن تتفتت الورقة التي بين يدي أو أن تكون صفحة الكتابة في هاتفي المحمول فارغة من الكلمات!
ما زالوا لا يعرفون أنك كنزتي غير المكتشفة!
آنها از من میخواهند برای تو بنویسم.
برای توییکه مرا نمیدانی، نمیخوانی و نخواهد خواندی. برای کسی بنویسم که همه عمر را صرف خیال با او کردهام!
آنها نمیدانند نوشتن درباره تو، نوشتن برای تو چهقدر برای من سخت تمام میشود.
آنها هنوز نمیدانند من روز دهها بار مینویسم ولی سرانجامش یا کاغذ مچاله دستهایم میشود یا صفحه نوشتاری موبایلم عاری از واژهها!
آنها هنوز نمیدانند که تو گنجی کشف نشدهٔ من هستی!
✍🏻#صدف_قاضیزاده
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
بالنسبة لك الذي لا يستطيع أن يفهمني، أنتم لا تقرأون ولن تقرأوا. يجب أن أكتب لشخص قضيت كل حياتي أفكر فيه!
إنهم لا يعرفون مدى صعوبة الكتابة عنك، الكتابة لك.
ما زالوا لا يعلمون أنني أكتب عشرات المرات في اليوم، لكن في النهاية إما أن تتفتت الورقة التي بين يدي أو أن تكون صفحة الكتابة في هاتفي المحمول فارغة من الكلمات!
ما زالوا لا يعرفون أنك كنزتي غير المكتشفة!
آنها از من میخواهند برای تو بنویسم.
برای توییکه مرا نمیدانی، نمیخوانی و نخواهد خواندی. برای کسی بنویسم که همه عمر را صرف خیال با او کردهام!
آنها نمیدانند نوشتن درباره تو، نوشتن برای تو چهقدر برای من سخت تمام میشود.
آنها هنوز نمیدانند من روز دهها بار مینویسم ولی سرانجامش یا کاغذ مچاله دستهایم میشود یا صفحه نوشتاری موبایلم عاری از واژهها!
آنها هنوز نمیدانند که تو گنجی کشف نشدهٔ من هستی!
✍🏻#صدف_قاضیزاده
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
❤3🥰2👍1
#بریده_کتاب
گذشته دروغى بيش نيست و خاطره بازگشتى ندارد و هر بهارى كه میگذرد ديگر برنمیگردد و حتى شديدترين و ديوانه كننده ترين عشق ها نيز حقيقتى ناپايدار است!
صد سال تنهایی
گابریل گارسیا مارکز
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
گذشته دروغى بيش نيست و خاطره بازگشتى ندارد و هر بهارى كه میگذرد ديگر برنمیگردد و حتى شديدترين و ديوانه كننده ترين عشق ها نيز حقيقتى ناپايدار است!
صد سال تنهایی
گابریل گارسیا مارکز
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
❤🔥4❤3
صدا بزن ، تا هستی بپا خیزد ،
گل رنگ بازد، پرنده هوای فراموشی کند.
تورا دیدم ، از تنگنای زمان جستم .
تورا دیدم ، شور عدم در من گرفت.
و بیندیش ، که سوداییِ مرگم . کنار تو ، زنبق سیرابم.
دوست من ، هستی ترس انگیز است.
به صخره من ریز، مرا در خود بسای ، که پوشیده از خزه نامم.
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
گل رنگ بازد، پرنده هوای فراموشی کند.
تورا دیدم ، از تنگنای زمان جستم .
تورا دیدم ، شور عدم در من گرفت.
و بیندیش ، که سوداییِ مرگم . کنار تو ، زنبق سیرابم.
دوست من ، هستی ترس انگیز است.
به صخره من ریز، مرا در خود بسای ، که پوشیده از خزه نامم.
#سهراب_سپهری
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
❤3👍2💯2
💯4❤2❤🔥2
Forwarded from سطرهای بیصدا
#گوربهگور
این وقتها با تمام بیحوصلگی و کلافگیها که دارم، بعد از چند وقت خواستم به فریب چند صفحه کتابخوانم. همیشه اگر حالم بد و گرفته باشد، تنها چیزی که میتواند من را در خودم دفن کند واژهها هستند. گرچه بیمعنا، یا شاید واژهها بیمعنا نیستند و این من هستم توانایی فهمیدن آنها را ندارم. شاید کتابهای را که میخوانم یا قتلگاه هستند برای من، یا اشغالدانی که میخواهم حالات کثیفم را دورنشان خالی کنم. همه ما آدمها از تکه ذرات ریزه خلق شدهایم و من میگویم هر ذرهی ما جای مشخص باید برای دفن شدن داشتهباشد. نمیدانم تا حالا چقدر تجزیه شدهام و چه مقدار از من باقی مانده است. ولی هر چه است چنان جذاب نیست، دارم به جاهای سخت میرسم، چون آنچه دم دستم بودم را به جا یا بیجا دفن کردم. این چند روز نمیدانم از کدام پهلو بلند شدم که نمیتوانم این حالی بد را که دارم دفن کنم. هر چه تلاش کردم، بیشتر در این منجلاب فرورفتم و بیشتر لب و دهنم کثیف شده. حالی بد که هیچجای توانایی پذیرفتنش را نداشت. نه سنگ، نه خاک و آب و نه آدمها و نه حتا خودم. بعد از یک هفته یا بیشتر خواستم سمت گورستانی بروم که این چند وقت از آن دور بودم. همین امشب شروع به خواندن کتاب «گور به گور» اثر "ویلیام فاکنر" کردم. وای که این یک ساعت چقدر اذیت شدم. چقدر تلاش کردم که حداقل بتوانم با یکی از شخصیتهای این کتاب سلام و کنم و چند لحظه صحبتی داشتهباشم، نشد که نشد! در هر چند صفحه رو به هر شخصیت که میکردم، من را پس میزد و من شبیه سگ که روی یک استخوان خشکیده دنبال یک ریز گوشت میگردد، با چنگ و دندان تلاش کردم. ولی نشد، هیچ کسی وفاداری من را نپذیرفت و هر کدام جوری من را راندن که حالا حتا روی نگاه کردن به اسم این کتاب را هم ندارم. آدمی همیشه در پیتوجیه خودست، تا هیچ وقت مقصر نباشد و نمیخواهد زیری بار برود. در نخست چند فحش آبدار به "فاکنر" دادم که چنین کتاب مزخرفی را نوشته، بعد به برگردان این کتاب و در آخر هم که خیلی فکر کردم، هیچ کدام مقصر نبودند، این خودم بودم توانایی درک ماجرا را نداشتم و احمقانه دیگران را مقصر میدانستم. پیش از این هم از فاکنر خواندم و از برگردانهای "نجفدریا بندری" هم. هیچکدام دستی در ماجرا نداشتند. این خودم بودم، منی بیلیاقت و منی ناتوان، ایدهی احمقانهیست، گشتن دنبال تکههای جدا شده خود درون حرفها و واژههای دیگران بگردیم. من این را خوب میدانم هیچکس نمیتواند دردی را که من دارم درمان کند. چون واقعا من نمیدانم دردی که دارم چه دردیست و دقیقا کجای من درد میکند. برای تسکین یک درد نخست باید زخم را تشخیص داد و بعد روی آن مرهم گذاشت. من حتا نمیدانم چه درد دارم و کجای وجودم زخمیست و چه زخمی وجودم را اینگونه متلاشی کرده است. تا جای که «گور به گور» را خواندم، طرح داستانش را تقریبا به حال من همخوانی داشت. اصلا معلوم نبود چه به چه است. همانگونه که من نمیتوانم حالات بدم را تشخیص بدهم، افراد که در این کتاب هم بودند، معلوم نبود داستانشان چیست. شاید من نمیدانستم. نمیدانم خیلی از این شایدها دارد درون مغزم میچرخند. این متن طولانی بود و حوصلهی نوشتن نداشتم.
این وقتها با تمام بیحوصلگی و کلافگیها که دارم، بعد از چند وقت خواستم به فریب چند صفحه کتابخوانم. همیشه اگر حالم بد و گرفته باشد، تنها چیزی که میتواند من را در خودم دفن کند واژهها هستند. گرچه بیمعنا، یا شاید واژهها بیمعنا نیستند و این من هستم توانایی فهمیدن آنها را ندارم. شاید کتابهای را که میخوانم یا قتلگاه هستند برای من، یا اشغالدانی که میخواهم حالات کثیفم را دورنشان خالی کنم. همه ما آدمها از تکه ذرات ریزه خلق شدهایم و من میگویم هر ذرهی ما جای مشخص باید برای دفن شدن داشتهباشد. نمیدانم تا حالا چقدر تجزیه شدهام و چه مقدار از من باقی مانده است. ولی هر چه است چنان جذاب نیست، دارم به جاهای سخت میرسم، چون آنچه دم دستم بودم را به جا یا بیجا دفن کردم. این چند روز نمیدانم از کدام پهلو بلند شدم که نمیتوانم این حالی بد را که دارم دفن کنم. هر چه تلاش کردم، بیشتر در این منجلاب فرورفتم و بیشتر لب و دهنم کثیف شده. حالی بد که هیچجای توانایی پذیرفتنش را نداشت. نه سنگ، نه خاک و آب و نه آدمها و نه حتا خودم. بعد از یک هفته یا بیشتر خواستم سمت گورستانی بروم که این چند وقت از آن دور بودم. همین امشب شروع به خواندن کتاب «گور به گور» اثر "ویلیام فاکنر" کردم. وای که این یک ساعت چقدر اذیت شدم. چقدر تلاش کردم که حداقل بتوانم با یکی از شخصیتهای این کتاب سلام و کنم و چند لحظه صحبتی داشتهباشم، نشد که نشد! در هر چند صفحه رو به هر شخصیت که میکردم، من را پس میزد و من شبیه سگ که روی یک استخوان خشکیده دنبال یک ریز گوشت میگردد، با چنگ و دندان تلاش کردم. ولی نشد، هیچ کسی وفاداری من را نپذیرفت و هر کدام جوری من را راندن که حالا حتا روی نگاه کردن به اسم این کتاب را هم ندارم. آدمی همیشه در پیتوجیه خودست، تا هیچ وقت مقصر نباشد و نمیخواهد زیری بار برود. در نخست چند فحش آبدار به "فاکنر" دادم که چنین کتاب مزخرفی را نوشته، بعد به برگردان این کتاب و در آخر هم که خیلی فکر کردم، هیچ کدام مقصر نبودند، این خودم بودم توانایی درک ماجرا را نداشتم و احمقانه دیگران را مقصر میدانستم. پیش از این هم از فاکنر خواندم و از برگردانهای "نجفدریا بندری" هم. هیچکدام دستی در ماجرا نداشتند. این خودم بودم، منی بیلیاقت و منی ناتوان، ایدهی احمقانهیست، گشتن دنبال تکههای جدا شده خود درون حرفها و واژههای دیگران بگردیم. من این را خوب میدانم هیچکس نمیتواند دردی را که من دارم درمان کند. چون واقعا من نمیدانم دردی که دارم چه دردیست و دقیقا کجای من درد میکند. برای تسکین یک درد نخست باید زخم را تشخیص داد و بعد روی آن مرهم گذاشت. من حتا نمیدانم چه درد دارم و کجای وجودم زخمیست و چه زخمی وجودم را اینگونه متلاشی کرده است. تا جای که «گور به گور» را خواندم، طرح داستانش را تقریبا به حال من همخوانی داشت. اصلا معلوم نبود چه به چه است. همانگونه که من نمیتوانم حالات بدم را تشخیص بدهم، افراد که در این کتاب هم بودند، معلوم نبود داستانشان چیست. شاید من نمیدانستم. نمیدانم خیلی از این شایدها دارد درون مغزم میچرخند. این متن طولانی بود و حوصلهی نوشتن نداشتم.
❤4
.
پاییز آمده با فنجانی چای و لبخندی ملایم،
صبح بخیر به تو،
که مثل نور خورشید، آرام بر جانم میتابی.🤍
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
پاییز آمده با فنجانی چای و لبخندی ملایم،
صبح بخیر به تو،
که مثل نور خورشید، آرام بر جانم میتابی.🤍
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
❤1🥰1💯1💔1
آن کسی که خدا میفرستد، تو را چنان دوست خواهد داشت که گویی رسالتش همین است!
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
❤3💔2🔥1❤🔥1