واج
14.9K subscribers
10.9K photos
2.2K videos
136 files
260 links
وابسته به نشر واج، ناشرِ تخصصیِ ادبیات و هنر

ارتباط با ادمین: @vajpub
Download Telegram
به‌سمت چپ سینه‌ام دست گذاشتی
و گفتی با اینهمه گنجشک
باید درختی داشته باشی...

#مهسا_چراغعلی
ـ عبورِ زیبایی از تنهایی
ـ نشر نگاه
@Booef
12
نامهٔ طنزآمیز #سهراب_سپهری
به خواهرش
از پاریس



۱۶ شوّالِ ۱۹۷۳ _paris
پَغی (پری سابق) Bonjour
شما حال خوب هست؟ شما شوهر خوب؟ طفلان خوب؟ من خوب هست. اشعار نوشت. نکّاشی نکرد. من این‌جا تنها که بود، آشپز پخت. اُطاق جاغو کرد. من آشپزی آهسته کرد. امروز ظهر غذا مهم پخت. مزهٔ Chien داد. آدم تنها شد، زهرِماغ هم خورد. ولی برا شما یک غذا دستور نوشت: سیخ‌زمینی گرفته سرخ کرد، ولی نه مهم. بلغم را رنده کرد، ولی نه لاغر. گوش را تو سرکه لالا کرد، ولی نه تا همیشه. بعد این‌ها جوشش کرد در یک قابله. گردِ چماق لازم شما ریخت. این غذا لازم به شوهر داد. محبّتِ شوهر فراوان شد.
آکا جواد خوب نه. عهد می‌کرد، وفا لازم کرده بوده باشد. ولی من آکا جواد دوست هست. شما به او چیز رسانید (چه گفت شما در فارسی؟) سلام رسانید. به فاطی، مَغ‌یم، جلال، جمیله و هاجغ هم لازم همان را رسانید.

دوستداغِ شما
سهغاب

- سهراب، مرغ مهاجر -
- به‌کوشش #پریدخت_سپهری
@Booef
13
بی‌شک
جهان را
به عشق کسی آفریده‌اند،
چون من که آفریده‌ام از عشق
جهانی برای تو...

#حسین_پناهی
@Booef
13
دیوانه‌ای در یک اتاق بی‌خطابم
خاموش کن مهتاب را،
باید بخوابم!

#مرتضی_حیدری‌آل‌کثیر
@Booef
6
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بریده‌ای از تله‌تئاتر دومرغابی در مه
با نویسندگی و بازیگری #حسین_پناهی

@Booef
11🕊1
امروز
اولین روز از روزهای باقیماندهٔ عمر توست

#ویلیام_بلیک
@Booef
5🕊2
زادروز

#ایران_دررودی

(متولد ۱۱ شهریور ۱۳۱۵، دررود، نیشابور)
📜نقاش
#سالوادور_دالی او را هنرمندی از خطۀ شرق، با ذوق و استعداد بی‌نهایت توصیف می‌کرد.



#کریم_مجتهدی

(۱۰ شهریور ۱۳۰۹، تبریز)
📜فیلسوف، استاد بازنشسته فلسفه

@Booef
7
سالروز درگذشت

#دلکش (عصمت باقرپور بابلی)

(۳ اسفند ۱۳۰۳، بابل – ۱۱ شهریور ۱۳۸۳، تهران)
📜خواننده موسیقی سنتی، فولکلور و پاپ

@Booef
6🕊1
دریا احمقانه خودش را به ساحل می‌کوبد
من خودم را به پهلوی زندگی

روزهاست شعری را به پایان نرسانده‌ام،
پستچی‌ها وقتی گم می‌شوند
چه می‌کنند؟

باید برگردم مثل پرنده‌ای
و خودم را از لابه‌لای شاخه‌ها بردارم.

#سلمان_نظافت‌یزدی
ـ قسمت عمیق، قسمت کم‌عمق
ـ نشر نگاه
@Booef
8🕊2
چشم‌ها غالبا آنچه را که سعی داریم با زبان انکار کنیم، بی‌پروا نشان می‌دهند.

#ژوزه_ساراماگو
- کوری -
@Booef
8🕊3👍2
همه، روزهای خود را تمام می‌کنند و در آخر چیزی برایشان نمی‌مانَد...
یکی‌وقتی می‌رسد که می‌بینند دیگر فردایی ندارند...

#رفیع_جنید
- ها -
- عکس از نیکولاس برونو -
@Booef
4👍2🕊2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بریده‌ای از تله‌تئاتر دومرغابی در مه
با نویسندگی و بازیگری #حسین_پناهی

@Booef
4🕊2
صدای سگی مرا مجروح می‌کند
مردۀ پروانه‌ای مرا می‌ترساند
من نازک‌تر از آنم تا کسی مرا بیازارد

مجروح‌تر از آنم تا بادی بوزد
یا شوریِ اشکی مرا بکشد
یا که بفریبد سوسوی ستاره‌ای...

#محمدباقر_کلاهی‌اهری
@Booef
9
وقتی آدم به چیزی که می‌خواهد نمی‌رسد، زیاد دور نمی‌رود. همان حوالی پرسه می‌زند و به آشناترین چیز نزدیک به او، شبیه او چنگ می‌زند...!

فکر می‌کردم آدم‌ها همان‌طور که آمده‌اند، می‌روند. نمی‌دانستم که نمی‌روند، می‌مانند. اثرشان می‌ماند حتی اگر همه چیزشان را هم با خودشان بردارند و بروند...!

#فریبا_وفی
- رؤیای تبت -
@Booef
💔6👍52
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تنها صداست که می‌ماند

#دلکش

@Booef
9🕊1
بی‌تو حتی از گلویم آب خوش پایین نرفت

@Booef
8
هر روز
قسمتی از من
این منِ اندوه‌گینِ گُم‌سال
به قاب عکسی بازمی‌گردد
که در آن
این منِ شوخ‌گینِ گُم‌نام
به من می‌نگرد
می‌شکند و آرام... آرام
قسمتی از من
تمام آن قسمتی می‌شود که هر روز
از قاب عکس بیرون می‌خزد
و جهان را به کوچه‌ای بدل می‌کند
که در آن هر روز
فرصتی‌است برای من
که تردید کنم
که تردید کنم
تا در تو
پریشان شوم

#حسین_رسول‌زاده
من‌ یک ‌پناه‌جویم‌؛ به‌ کلمات‌ پناهنده‌شده‌ام - نشر واج
@Booef
7
دوستت دارم
مثل تشنه كه عبادت آب را
مثل ماه كه بركهٔ باران را
مثل كوه كه استعارهٔ دريا را.

دوستت دارم
مثل خداوند كه نخستين مخلوقِ خویش را...

#سيدعلى_صالحى
@Booef
8
پاییزی در راه
نیمکتی در برگ ریز خزانی
و دو فنجان منتظر
تا بار دیگر از تو بپرسم
تلخ میخوری یا شیرین

#عزیزحاجی_علیاری
@Booef
9💔3🕊2
پدربزرگ عصایش را توی هوا تکان داد:
- تو برای همین حرف‌ها بیرونش کردی، هان؟
- نه، فقط همین نبود. وقتی خبر مرگ همهء پسرعموها و دخترعموهای تنی و ناتنی، پسرخاله و دخترخاله‌های تنی و ناتنی را آورد، گفتم: راحت شدم. اما باز فردا پیش از اذان ظهر پیدایش شد. سبیلش را جَوید و دستش را کشید توی موهای سرش:
- شازده جون، خبر داری که حاج‌تقی عمرش را داد به شما؟

توجه فرمودید پدربزرگ؟ تازه اگر هم کسی نمی‌مرد، می‌آمد از همان خیابان و همان پله‌ها، سیگاری می‌پیچید و در دلش باز می‌شد...

#هوشنگ_گلشیری
- شازده احتجاب -
@Booef
8