دکتر احمد محمدی- بنیاد امام‌جواد(ع)
160 subscribers
3.27K photos
778 videos
64 files
549 links
Download Telegram
to view and join the conversation
مولانای دوست‌داشتنی...

فکر می‌کنم یکی از چیزهایی که مولانا را اینهمه دوست‌داشتنی کرده این است که نقش بازی نمی‌کند و آنچه می‌گوید جز حالِ خالصِ همان لحظه‌اش نیست. شعرهایش آینه‌ی کشاکش‌های بی‌پایان روح اوست و هیچ سعی ندارد بر غلغله‌های درون خود سرپوش بگذارد.

در میانه‌ی تعلیم و شعر گفتن، حالت قبضی پیدا می‌کند و بی‌پرده‌پوشی با مخاطب در میان می‌گذارد: «سخت خاک‌آلود می‌آید سخُن + آب تیره شد سر چه بند کُن». در وسط بحثی اظهار می‌کند که دیگر سخت بی‌قرارم و نمی‌توانم سخنم را پایان دهم: «این سخن ناقص بماند و بی‌قرار + دل ندارم بی‌دلم معذور دار»

مولانا سعی ندارد تصویری آرمانی، یکدست و بی‌نوسان از خود ارائه دهد. هر چه درونش می‌جوشد و می‌خروشد را در گدازه‌های شاعرانه با ما قسمت می‌کند.
اگر از نقد و طعنه‌ی کوته‌نظرانه‌ی کسی می‌رنجد، وانمود نمی‌کند که بردبار و با سعه‌ی صدر است و خشمی اگر آن لحظه در جانش تنوره می‌کشد در شعر روانه می‌کند:‌ «خربطی ناگاه از خرخانه‌ای + سر برون آورد چون طعانه‌ای / کین سخن پستست یعنی مثنوی + قصه پیغامبرست و پی‌روی»

از تناقض‌های دل و کشاکش‌های درونی خود با ما حرف می‌زند و هیچ پروای آن ندارد که فکر کنیم دچار حیرت و پریشانی است: «می‌کَشدَم می به چپ می‌کَشَدم دل به راست»، «گوشی کَشد مرا می، گوشی دگر کَشد وی». از وسوسه‌مندی خود می‌گوید، از کشش‌های ناهمسویی که در جان او جدالی پیوسته دارند: «هست احوالم خلاف همدگر ‌+‌ هر یکی با هم مخالف در اثر / موج لشکرهای احوالم ببین + هر یکی با دیگری در جنگ و کین / از تناقض‌های دل پُشتم شکست + بر سَرَم جانا بیا می‌مال دست / سایه‌ی خود از سرِ ‌من برمدار + بی‌قرارم بی‌قرارم بی‌قرار»؛ «چه کَسَم من چه کَسَم من که بسی وسوسه‌مندم + گه از آن سوی کَشَندم گه از این سوی کَشَندم / نفسی همره ماهم نفسی مست الاهم + نفسی یوسف چاهم نفسی جمله گزندم / نفسی رهزن و غولم نفسی تند و ملولم + نفسی زین دو برونم که بر آن بام بلندم»؛ «یک دمی خوش چو گلستان کُنَدم + یک دمی همچو زمستان کُنَدم / یک دمم فاضل و استاد کند + یک دمی طفل دبستان کُنَدم / یک دمی سنگ زند بشکندم + یک دمی شاه دُرُستان کُنَدم / یک دمم چشمه‌ی خورشید کند / یک دمی جمله شبستان کُنَدم»

احوال پرکشاکش او یادآور تصویری است که از مستی شوریده به دست داده است. مستی که بسان کشتیِ بی‌لنگری کژمژ می‌شود و نیمه‌ها و سویه‌های مختلف دارد: «چون کشتی بی‌لنگر کژ می‌شد و مژ می‌شد + وز حسرت او مُرده صد عاقل و فرزانه / گفتم ز کجایی تو؟ تَسخَر زد و گفت: ای جان + نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فَرغانه / نیمیم ز آب و گِل نیمیم ز جان و دل + نیمیم لب دریا نیمی هم دُردانه»

مولانا دوست داشتنی است چرا که حیرت‌هایش را با ما قسمت می‌کند. حیرتش را از خویشتن و پرسش‌ها و ندانستن‌هایش را. او تنها پاسخ‌ها و دانسته‌ها را به ما نمی‌گوید، از حیرت‌ها و پرسش‌هایش هم حرف می‌زند:

«مرا گویی که رایی؟ من چه دانم + چنین مجنون چرایی؟ من چه دانم / مرا گویی بدین زاری که هستی + به عشقم چون برآیی؟ من چه دانم / منم در موج دریاهای عشقت + مرا گویی کجایی؟ من چه دانم / مرا گویی به قربانگاه جان‌ها + نمی‌ترسی که آیی؟ من چه دانم / مرا گویی چه می جویی دگر تو + ورای روشنایی؟ من چه دانم / مرا گویی تو را با این قفس چیست + اگر مرغ هوایی؟ من چه دانم»؛ «من این ایوان نُه‌تو را نمی‌دانم نمی‌دانم + من این نقاش جادو را نمی‌دانم نمی‌دانم / همی‌گیرد گریبانم همی‌دارد پریشانم + من این خوش خوی بدخو را نمی‌دانم نمی‌دانم»

در وجودِ خود‌ دوهزار من و ما می‌بیند «زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم» و از بی‌رنگی و بی‌نشانی خود در حیرت می‌ماند و می‌گوید که حتی خویش را چنان که هست نمی‌شناسد: «وه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم + کی ببینم مرا چنان که منم؟»

مولانا خود را بیگانه با هیچ انسان و حال انسانی نمی‌بیند:‌ «جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم»، «ای پادشاه صادقان چون من منافق دیده‌ای؟ + با مردگانت مُرده‌‌ام با زندگانت زنده‌ام»

ترنس راتیگان(۱۹۱۱-۱۹۷۷)، نمایشنامه‌نویس انگلیسی گفته است: «من انسانم و هیچ امرِ انسانی با من بیگانه نیست.» و اونامونو پس از نقل این گفته می‌نویسد خوش‌تر دارد بگوید: «من انسانم و هیچ انسان با من بیگانه نیست.»(درد جاودانگی، اونامونو، ترجمه بهاء‌الدین خرمشاهی)

مولانا در شعرهایش «به شکل‌ خلوتِ خود» است و راویِ «موج‌های تیزِ دریاهای روح». تلاشی برای تصویرسازی‌های مرسوم و عامه‌فریب نمی‌کند و شباهتی به مشایخ به یقین‌رسیده‌ که در مقامِ «تمکین» مأوی گرفته‌اند ندارد. مولانا، راویِ‌ رنگ‌های درونی خویش است و گویی با فاش کردن خود، به ما می‌گوید: «شما که غریبه نیستید».

✍️ صدیق قطبی

@bonyadeemamjavad
Forwarded from Deleted Account
إقرأ باسم ربك الذي خلق
ساعت ٣صبح سال ۱۳۹۲در پاي كوه حراء از اتوبوس پياده شديم . حس مبهمي وجودم را فراگرفته بود . قدم در راهي كه پيشتر، آن رسول مهرباني تا قاب قوسين پيمود. بلنداي كوه حراء را كه به انتها مي رساني ، برخلاف انتظار ؛ تازه بايد قامت خم كني و به دشواري از ميان شكاف سنگها عبور كني .
"غار " رخ مي نمايد. فضاي كوچك و بسته اي كه به تمام تعلقات هستي پشت كرده و در روبرو نيز جز رهايي و آوارگي چيزي نمي يابي. آنجا ميعاد خاك و افلاك ، بهشت دلدادگي،تپش ثانيه هاي اتصال و شكوه بندگي زمين و پرواز بيكرانگي آسمان است.
چند نماز دوگانه به نيت تمام هستي براي همه ي گذشتگان و امروزيان و آيندگان از جماد و نبات تا انسان و فرشتگان خواندم و يقين دارم هميشه جاري است آن نفسي كه از "آدم " دم زد و" محمد" به خدا رساند و من مومنانه نفس كشيدم و در هستي دميدم.
" من" وجود تك تك شما بود كه در فضاي سيال گياه و جاودانگي حيات "لحظه ي بعثت" را استشمام مي كرد و اكنون با همان هوا دوستتان دارد.

🔵متنی که سال نود و شش در هوای دوست نوشته ام.

احمدمحمدی سهروردی
دوم فروردین ۹۹- تهران
☑️چرا وقت تنهایی ناامید و غمگین می شویم؟ گمشده ما چیست؟

مصطفی ملکیان

🔹غمگین شدن، احساس نومیدی و حسرت و... نیاز به «تنهایی » دارد.
اگر زندگی طوری شد که تنهایی را از ما گرفت آن امور احساس نمی شود. وقتی شما مثلاً به کوه می روید و ساعتی را با خود خلوت می کنید، یا پای یک جوی آبی تنها می نشینید چرا در این هنگام غم و حسرت و پشیمانی حاصل می شود؟
زیرا حاصل شدن این حالات و به سطح آگاهی رسیدن فرع بر آن است که من تنها باشم؛

🔹چگونه زندگی جدید تنهایی را از ما گرفته است؟ آنقدر برای ما «مشغله»به وجود آورده که دیگر تنهایی را نمی دانیم که چیست.
احساس تنهایی کردن، فراغت می خواهد، اگر در زندگی برایمان فراغت حاصل نیاید هیچ گاه تنهایی را احساس نمی کنیم.

🔹زندگی جدید برای ما وقت به درون خود وارد شدن را باقی نگذشته است و به درون خود وارد شدن یعنی تنهایی.
وقتی به درون خود وارد نمی شویم احساس غم و حسرت و پشیمانی نمی کنیم. این تنها نشستنها و خلوت گزینی ها سبب می شود که انسان در خودش فرو رود و به دنبال آن، غم و حسرت و... عارض شود. وقتی اینها عارض شد انسان از خود می پرسد که با این که کمبودی ندارد، چرا این حالات بر او عارض شده است؟
از عارض شدن این حالات بر انسان معلوم می شود که گمشده ای دارد. این که آن گمشده چیست پاسخش هم برای متفکر قدیم مشکل بود و هم برای متفکر جدید.

🔹اندیشمندان و انسان شناسان و عرفا و عالمان اخلاق در قدیم و جدید در باب این که آن گمشده ما چیست؟ اختلاف نظر داشته و دارند. » آن چیزی که گمشده ماست چیست؟ آن چیز«خواسته های روح» است. این که امام علی(ع) میفرمایند خود را ارزان میفروشید به این معناست که از خواسته های روحتان دست بر داشته اید و به خواسته های مادی و جسمانی خود میرسید. لذا تقابلی که بین روح و ماده وجود دارد، تقابل فلسفی نیست، بلکه تقابل اخلاقی است، یعنی ماده اقتضائاتی دارد و روح هم اقتضائات دیگری و دائما در این دعوا ما به خواسته های مادی خود بها می دهیم و خواسته های روحی خود را فرو می نهیم. اما به قول آن عارف مسیحی :« نمی ارزد که جهانی از آن تو باشد اما روحت از آن تو نباشد».

🌾 درسگفتار رویکرد وجودی به نهج البلاغه


@bonyadeemamjavad
دوره رایگان اصول نگارش حقوقی

#رایگان
#غیر_حضوری
#اعطای_گواهینامه
 
مدرس دوره:
 استاد جناب آقای دکتر عباس کریمی  
-  استاد ممتاز دانشکده حقوق دانشگاه تهران 
- ریاست انجمن علمی آیین دادرسی مدنی ایران
 
به استحضار می رساند، در راستای توسعه عدالت آموزشی و با توجه به شرایط فعلی و همچنین در پاسخ به درخواست های عزیزان سراسر کشور از #انجمن_علمی_آیین_دادرسی_مدنی_ایران به یاری خداوند متعال شرایط لازم جهت برگزاری این دوره اصول نگارش حقوقی:

🅰️ بصورت #رایگان 
و
🅱️ #غیر_حضوری 
و
🆎 اعطایی #گواهینامه

با امکان ثبت نام و حضور کلیه علاقمندان فراهم گردید.

لذا کلیه عزیزان می توانند از طریق لینک ذیل در این دوره رایگان و غیرحضوری ثبت نام فرمایند.
 
🌐 برای ثبت نام👇👇👇👇



📣 همچنین عزیزان می توانند بدون محدودیت دوستان خود را برای ثبت نام در این دوره رایگان اصول نگارش حقوقی دعوت نمایند.


💎انجمن علمی آیین دادرسی مدنی ایران

🌐 برای ثبت نام این دوره👇
اینجا کلیک نمایید
https://www.davariran.com/Workshops/WorkshopDetails/7a4dd678-97e7-4c5f-aae5-1447b894f5d0