در این روزگار، که ما بیش از هر چیز به امید و ایمان احتیاج داریم، مگذار ناامیدی، روزنی به اندازه ی سر سوزنی در قلبت پیدا کند و از آنجا هجوم بیاورد.
امید را برای روزهای بد، ساختهاند؛ چراغ را برای تاریکی.
انسان اگر با مشقّت و درد و مصیبت روبرو نمیشد، نه به چیزی ایمان میآورد، نه به آیندهای دل میبست، و نه از امید، سلاحی میساخت به پایداری کوه.
•نادر ابراهیمی
امید را برای روزهای بد، ساختهاند؛ چراغ را برای تاریکی.
انسان اگر با مشقّت و درد و مصیبت روبرو نمیشد، نه به چیزی ایمان میآورد، نه به آیندهای دل میبست، و نه از امید، سلاحی میساخت به پایداری کوه.
•نادر ابراهیمی
همه مسخره ام می کنند ولی برای من همه چیز حل شده و بدبختی و خوشبختی مفهومی ندارد. من برای این نمی روم که خوشبخت بشوم، می روم خودم را فراموش کنم و تو را فراموش کنم و گذشته را فراموش کنم. اما می دانم که هیچ وقت نمیشود.
•فروغ فرخزاد
•فروغ فرخزاد
😢3
چیزی که وحشتناک بود حس میکردم که نه زندهی زنده هستم و نه مردهی مرده، فقط یک مردهی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده میکردم.
بوف کور
• صادق هدایت
بوف کور
• صادق هدایت
😢5
چرا کسی به فکر من نبود؟
چرا کسی از من نمیپرسید تو چه میخواهی؟
منهم جواب میدادم "میخواهم چند ساعت در روز تنها باشم، میخواهم با کسی از چیزهایی که دوست دارم حرف بزنم."
•زویاپیرزاد
چرا کسی از من نمیپرسید تو چه میخواهی؟
منهم جواب میدادم "میخواهم چند ساعت در روز تنها باشم، میخواهم با کسی از چیزهایی که دوست دارم حرف بزنم."
•زویاپیرزاد
😢10❤2
❤4
چقدر شبیه مادرم شده ام
چرا نمی شناسی ام ؟!
چرا نمی شناسمت ؟
می دانم که مرا نمی شنوی
و من این را از سیبی که از دستت افتاد ؛ فهمیدم
دیگر به غربت چشمهایت خو کرده ام و
به دردهای باد کرده ی روحم که از قاب تنم بیرون زده اند
با توام بی حضور تو
بی منی با حضور من
می بینی تا کجا به انتحار وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند
همه ی سهم من از خود دلی بود که به تو دادم
و هر شب بغض گلویت را در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم
و تو هرگز ندانستی که زخم هایت ، زخم های مکررم بودند
نخ های آبی ام تمام شده اند
و گل های بُقچه چهل تیکه دلم ناتمام مانده اند .
باید پیش از بند آمدن باران بمیرم !
📚کابوس های روسی
• حسین پناهی
چرا نمی شناسی ام ؟!
چرا نمی شناسمت ؟
می دانم که مرا نمی شنوی
و من این را از سیبی که از دستت افتاد ؛ فهمیدم
دیگر به غربت چشمهایت خو کرده ام و
به دردهای باد کرده ی روحم که از قاب تنم بیرون زده اند
با توام بی حضور تو
بی منی با حضور من
می بینی تا کجا به انتحار وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند
همه ی سهم من از خود دلی بود که به تو دادم
و هر شب بغض گلویت را در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم
و تو هرگز ندانستی که زخم هایت ، زخم های مکررم بودند
نخ های آبی ام تمام شده اند
و گل های بُقچه چهل تیکه دلم ناتمام مانده اند .
باید پیش از بند آمدن باران بمیرم !
📚کابوس های روسی
• حسین پناهی
❤7
این یک ترفند است که کلمات در تهِ گلو فشرده شوند و شما نمیتوانید بدون رنج و احساس ننگ آنها را به زبان بیاورید.
با این حال، من سعی کردم همه چیز را به تمسخر بگیرم تا زیاد رنجها را احساس نکنم. ولی باز هم نتوانستم یک کلمه از آن را بفهمم. حتی یک کلمه.
📚نام ناپذیر
•ساموئل بکت
با این حال، من سعی کردم همه چیز را به تمسخر بگیرم تا زیاد رنجها را احساس نکنم. ولی باز هم نتوانستم یک کلمه از آن را بفهمم. حتی یک کلمه.
📚نام ناپذیر
•ساموئل بکت
💔1
Things From The Past
Evgeny Grinko
I wish you sleep without worry 🌛
@Bockaa
@Bockaa
چیزی که وحشتناک بود حس میکردم که نه زندهی زنده هستم و نه مردهی مرده، فقط یک مردهی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده میکردم.
_بوف کور
•صادق هدایت
_بوف کور
•صادق هدایت
❤4
همه مسخره ام می کنند ولی برای من همه چیز حل شده و بدبختی و خوشبختی مفهومی ندارد. من برای این نمی روم که خوشبخت بشوم، می روم خودم را فراموش کنم و تو را فراموش کنم و گذشته را فراموش کنم. اما می دانم که هیچ وقت نمیشود.
•فروغ فرخزاد
_اولین تپشهای عاشقانه قلبم
•فروغ فرخزاد
_اولین تپشهای عاشقانه قلبم
❤5
من کسی بودم که در انزوا شکوفا میشد، بدون آن شبیه کس دیگری بودم که بیآب و غذا مانده.
هر روزی که تنها نبودم ضعیف میشدم. به تنهاییام افتخار نمیکردم؛ اما بهش وابسته بودم. تاریکی اتاق برای من مثل نور خورشید بود.
• چارلز بوکوفسکی
📚 هزار پیشه
هر روزی که تنها نبودم ضعیف میشدم. به تنهاییام افتخار نمیکردم؛ اما بهش وابسته بودم. تاریکی اتاق برای من مثل نور خورشید بود.
• چارلز بوکوفسکی
📚 هزار پیشه
❤4