برای ملاقات شخصی به یکی از بیمارستانهای روانی رفتیم
بیرون بیمارستان غُلغله بود
چند نفر سر جای پارک ماشین دست به یقه بودند
چند راننده مسافرکش سر مسافر با هم دعوا داشتند و بستگان همدیگر را مورد لطف قرار میدادند
وارد حیاط بیمارستان که شدیم، دیدیم جایی است آرام و پر درخت. بیماران روی نیمکتها نشسته بودند و با ملاقات کنندگان گفتوگو میکردند
بیماری از کنار ما بلند شد و با کمال ادب گفت: من میروم روی نیمکت دیگری مینشینم
که شما راحتتر بتوانید صحبت کنید
پروانه زیبایی روی زمین نشسته بود، بیماری پروانه را نگاه میکرد و نگران بود که مبادا زیر پا لِه شود
آمد آهسته پروانه را برداشت و کف دستش گذاشت تا پرواز کند و برود.
ما بالاخره نفهمیدیم
بیمارستان روانی اینور دیوار است یا آنور دیوار؟
•عمران صلاحی
بیرون بیمارستان غُلغله بود
چند نفر سر جای پارک ماشین دست به یقه بودند
چند راننده مسافرکش سر مسافر با هم دعوا داشتند و بستگان همدیگر را مورد لطف قرار میدادند
وارد حیاط بیمارستان که شدیم، دیدیم جایی است آرام و پر درخت. بیماران روی نیمکتها نشسته بودند و با ملاقات کنندگان گفتوگو میکردند
بیماری از کنار ما بلند شد و با کمال ادب گفت: من میروم روی نیمکت دیگری مینشینم
که شما راحتتر بتوانید صحبت کنید
پروانه زیبایی روی زمین نشسته بود، بیماری پروانه را نگاه میکرد و نگران بود که مبادا زیر پا لِه شود
آمد آهسته پروانه را برداشت و کف دستش گذاشت تا پرواز کند و برود.
ما بالاخره نفهمیدیم
بیمارستان روانی اینور دیوار است یا آنور دیوار؟
•عمران صلاحی
❤9😢1
گاه باید دور شد!
تا حُرمت حضورت را لمس کنند...
زیادی در دسترس بودن
فرصت دلتنگی را از آنان می گیرد..!
•نسرین بهجتی
تا حُرمت حضورت را لمس کنند...
زیادی در دسترس بودن
فرصت دلتنگی را از آنان می گیرد..!
•نسرین بهجتی
❤8
خونسرد و بیتفاوت به جهان و تعلقات آن، آرام و بدون ذرهای نفرت، ذرهای اندوه، ذرهای خشم.
این چیزیست که دارم این روزها تلاش میکنم باشم، دارم تلاش میکنم خبرهای روز را نشنوم و دارم تلاش میکنم فاصله بگیرم از جهان خاکستری آدمها.
دلم میخواهد به گنجشکهای کوچک و پر جنب و جوش خیابان بگویم اینبار که دسته جمعی از زمین به قصد پرواز بلند شدند، مرا هم با خودشان ببرند به دنیای گنجشکها، مرا ببرند به جایی که آسمانش آبیست و زمینش سبز و حال و هوایش آرام.
دلم میخواهد همهچیز را از یاد ببرم و بهخاطر نیاورم چهها گذشت.
دوست دارم فراموشی بگیرم، بیتفاوت باشم، هیچکس را نشناسم و به هیچجایی تعلق نداشته باشم...
•نرگس صرافیان طوفان
این چیزیست که دارم این روزها تلاش میکنم باشم، دارم تلاش میکنم خبرهای روز را نشنوم و دارم تلاش میکنم فاصله بگیرم از جهان خاکستری آدمها.
دلم میخواهد به گنجشکهای کوچک و پر جنب و جوش خیابان بگویم اینبار که دسته جمعی از زمین به قصد پرواز بلند شدند، مرا هم با خودشان ببرند به دنیای گنجشکها، مرا ببرند به جایی که آسمانش آبیست و زمینش سبز و حال و هوایش آرام.
دلم میخواهد همهچیز را از یاد ببرم و بهخاطر نیاورم چهها گذشت.
دوست دارم فراموشی بگیرم، بیتفاوت باشم، هیچکس را نشناسم و به هیچجایی تعلق نداشته باشم...
•نرگس صرافیان طوفان
❤6
در این روزگار، که ما بیش از هر چیز به امید و ایمان احتیاج داریم، مگذار ناامیدی، روزنی به اندازه ی سر سوزنی در قلبت پیدا کند و از آنجا هجوم بیاورد.
امید را برای روزهای بد، ساختهاند؛ چراغ را برای تاریکی.
انسان اگر با مشقّت و درد و مصیبت روبرو نمیشد، نه به چیزی ایمان میآورد، نه به آیندهای دل میبست، و نه از امید، سلاحی میساخت به پایداری کوه.
•نادر ابراهیمی
امید را برای روزهای بد، ساختهاند؛ چراغ را برای تاریکی.
انسان اگر با مشقّت و درد و مصیبت روبرو نمیشد، نه به چیزی ایمان میآورد، نه به آیندهای دل میبست، و نه از امید، سلاحی میساخت به پایداری کوه.
•نادر ابراهیمی
همه مسخره ام می کنند ولی برای من همه چیز حل شده و بدبختی و خوشبختی مفهومی ندارد. من برای این نمی روم که خوشبخت بشوم، می روم خودم را فراموش کنم و تو را فراموش کنم و گذشته را فراموش کنم. اما می دانم که هیچ وقت نمیشود.
•فروغ فرخزاد
•فروغ فرخزاد
😢3
چیزی که وحشتناک بود حس میکردم که نه زندهی زنده هستم و نه مردهی مرده، فقط یک مردهی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده میکردم.
بوف کور
• صادق هدایت
بوف کور
• صادق هدایت
😢5
چرا کسی به فکر من نبود؟
چرا کسی از من نمیپرسید تو چه میخواهی؟
منهم جواب میدادم "میخواهم چند ساعت در روز تنها باشم، میخواهم با کسی از چیزهایی که دوست دارم حرف بزنم."
•زویاپیرزاد
چرا کسی از من نمیپرسید تو چه میخواهی؟
منهم جواب میدادم "میخواهم چند ساعت در روز تنها باشم، میخواهم با کسی از چیزهایی که دوست دارم حرف بزنم."
•زویاپیرزاد
😢10❤2
❤4
چقدر شبیه مادرم شده ام
چرا نمی شناسی ام ؟!
چرا نمی شناسمت ؟
می دانم که مرا نمی شنوی
و من این را از سیبی که از دستت افتاد ؛ فهمیدم
دیگر به غربت چشمهایت خو کرده ام و
به دردهای باد کرده ی روحم که از قاب تنم بیرون زده اند
با توام بی حضور تو
بی منی با حضور من
می بینی تا کجا به انتحار وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند
همه ی سهم من از خود دلی بود که به تو دادم
و هر شب بغض گلویت را در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم
و تو هرگز ندانستی که زخم هایت ، زخم های مکررم بودند
نخ های آبی ام تمام شده اند
و گل های بُقچه چهل تیکه دلم ناتمام مانده اند .
باید پیش از بند آمدن باران بمیرم !
📚کابوس های روسی
• حسین پناهی
چرا نمی شناسی ام ؟!
چرا نمی شناسمت ؟
می دانم که مرا نمی شنوی
و من این را از سیبی که از دستت افتاد ؛ فهمیدم
دیگر به غربت چشمهایت خو کرده ام و
به دردهای باد کرده ی روحم که از قاب تنم بیرون زده اند
با توام بی حضور تو
بی منی با حضور من
می بینی تا کجا به انتحار وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند
همه ی سهم من از خود دلی بود که به تو دادم
و هر شب بغض گلویت را در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم
و تو هرگز ندانستی که زخم هایت ، زخم های مکررم بودند
نخ های آبی ام تمام شده اند
و گل های بُقچه چهل تیکه دلم ناتمام مانده اند .
باید پیش از بند آمدن باران بمیرم !
📚کابوس های روسی
• حسین پناهی
❤7
این یک ترفند است که کلمات در تهِ گلو فشرده شوند و شما نمیتوانید بدون رنج و احساس ننگ آنها را به زبان بیاورید.
با این حال، من سعی کردم همه چیز را به تمسخر بگیرم تا زیاد رنجها را احساس نکنم. ولی باز هم نتوانستم یک کلمه از آن را بفهمم. حتی یک کلمه.
📚نام ناپذیر
•ساموئل بکت
با این حال، من سعی کردم همه چیز را به تمسخر بگیرم تا زیاد رنجها را احساس نکنم. ولی باز هم نتوانستم یک کلمه از آن را بفهمم. حتی یک کلمه.
📚نام ناپذیر
•ساموئل بکت
💔1