غروب بود . من زل زده بودم به پشتِ دست هایش، هر دو وحشت کرده بودیم بس که نزدیک شده بودیم به هم، بس که معصومیت ریخته بود آنجا، پشت دست ها. بعد، من با انگشت اشاره خطی فرضی و مورب درست از وسط ساعد تا انگشت کوچک دست راست اش کشیدم و به او گفتم عمیقاً دوستش دارم .
• مصطفی مستور
• مصطفی مستور
❤8
Bazigar (Ft The Don & Sami Low)
Koorosh @rap1farc
نیمه روشنمو دزدیدی و بردی الان تاریکِ من ...
@Bockaa
@Bockaa
😢5
غروب بود
رسیدیم وسط راه یه درخت بزرگ توت جلوی یه چاله بزرگ آب بود گفتم میشه بایستیم، ایستاد گفت سیگارمون داره تموم میشه فقط یه نخ مونده اینجا وسط غروب و آب و درخت دلم میخواد باهم سیگار بکشیم گفتم نمیخواد تو بکش من خیلی مشتاق نیستم. از ماشین میاده شدیم زل زدم به غروب هوا کم کم داشت سرد میشد دستمو کرد تو جیبش سیگارو گذاشت رو لبم روشنش کرد یه پک زدم از روی لبم برداشت گذاشت روی لبای خودش، ناخودآگاه دود رو دادم توی صورتش لبخندش کش اومد و دوباره سیگارو گذاشت روی لبم و همینجور نوبتی یه نخ رو کشیدیم و تموم شد ولی هنوزم من سردم بود، کاپشنشو تنم کرد محکم منو بغل کرد و پیشونیم رو چندبار بوسید، گفت ببین اگه روزی اومد که من نبودم و دیگه دوسم نداشتی لطفا هیچوقت این روز رو فراموش نکن. خندیدم گفتم هیچوقت روزی نمیاد که دوست نداشته باشم و از این روزا هم چیزی یادم نمیمونه چون قراره هرروز پیشم باشی. لبخند زد به چشمام خیره شد بعد از چندثانیه لبخند روی لبش جمع شد اشک از چشمش اومد پایین گفت من میدونم یه روز میاد که دیدن چشمات آرزوم میشه. از این خیلی وقته میگذره و من سر حرفت موندم حالا من دیگه دوست ندارم و نمیتونم دیگه این خاطره رو فراموش کنم "غروب بود ...."
• راحلیسم
رسیدیم وسط راه یه درخت بزرگ توت جلوی یه چاله بزرگ آب بود گفتم میشه بایستیم، ایستاد گفت سیگارمون داره تموم میشه فقط یه نخ مونده اینجا وسط غروب و آب و درخت دلم میخواد باهم سیگار بکشیم گفتم نمیخواد تو بکش من خیلی مشتاق نیستم. از ماشین میاده شدیم زل زدم به غروب هوا کم کم داشت سرد میشد دستمو کرد تو جیبش سیگارو گذاشت رو لبم روشنش کرد یه پک زدم از روی لبم برداشت گذاشت روی لبای خودش، ناخودآگاه دود رو دادم توی صورتش لبخندش کش اومد و دوباره سیگارو گذاشت روی لبم و همینجور نوبتی یه نخ رو کشیدیم و تموم شد ولی هنوزم من سردم بود، کاپشنشو تنم کرد محکم منو بغل کرد و پیشونیم رو چندبار بوسید، گفت ببین اگه روزی اومد که من نبودم و دیگه دوسم نداشتی لطفا هیچوقت این روز رو فراموش نکن. خندیدم گفتم هیچوقت روزی نمیاد که دوست نداشته باشم و از این روزا هم چیزی یادم نمیمونه چون قراره هرروز پیشم باشی. لبخند زد به چشمام خیره شد بعد از چندثانیه لبخند روی لبش جمع شد اشک از چشمش اومد پایین گفت من میدونم یه روز میاد که دیدن چشمات آرزوم میشه. از این خیلی وقته میگذره و من سر حرفت موندم حالا من دیگه دوست ندارم و نمیتونم دیگه این خاطره رو فراموش کنم "غروب بود ...."
• راحلیسم
😢8
مدت زیادیست چیزی برایت ننوشتهام.
درگیر دوست داشتن آدم جدیدی هستم که مرا میپرستد؛
ولی مثل تو موهایم را... بیخیال،
شبیه تو دستانم را... ولش کن،
مانند تو لبهایم را... مهم نیست؛
او مرد نازنینیست اما این دلِ وامانده هنوز تو را... هیچ بگذریم.
•عطیه احمدی
درگیر دوست داشتن آدم جدیدی هستم که مرا میپرستد؛
ولی مثل تو موهایم را... بیخیال،
شبیه تو دستانم را... ولش کن،
مانند تو لبهایم را... مهم نیست؛
او مرد نازنینیست اما این دلِ وامانده هنوز تو را... هیچ بگذریم.
•عطیه احمدی
❤8😢3
جسارت داشته باش و زندگی کن ...
اما جوری که خودت دوست داری ،
نه جوری که دیگران از تو انتظار دارند !
مهم نیست که تا مقصدت می رسی یا نه ،
و مهم نیست که تمامِ آرزوهایت محقق می شوند یا نه ،
مهم این است که حالِ دلت خوب باشد !
• نرگس صرافیان طوفان
اما جوری که خودت دوست داری ،
نه جوری که دیگران از تو انتظار دارند !
مهم نیست که تا مقصدت می رسی یا نه ،
و مهم نیست که تمامِ آرزوهایت محقق می شوند یا نه ،
مهم این است که حالِ دلت خوب باشد !
• نرگس صرافیان طوفان
❤7
من نمردم برات، من راه خیلی سختتر و شجاعانهتری رو واسه دوست داشتنت انتخاب کردم. من زندگی کردم برات. و زندگی کردن به جسارت خیلی بیشتری نیاز داره.
من نمردم برات، من ادامه دادم به خاطرت، من هربار که پخش زمین بودم، دوباره بلند شدم به خاطرت، من قوی موندم به خاطرت، حتی وقتی از قوی بودن هم خسته شده بودم. من خندیدم برات حتی وقتی خندیدن برام سختترین کار دنیا بود. من سکوت کردم به خاطرت، وقتی میخواستم اون تهموندهی جونی که برام مونده رو فریاد بزنم و بعدش بمیرم. من خودم رو ننداختم جلو مترو، خودم رو از بالای پل پرت نکردم پایین، فرمون رو نچرخوندم سمت دره وقتی نا امید بودم از همه چی. من با تهموندهی جونم تلاش کردم که هر روز آدم بهتری بشم، وقتی هیچ انگیزهای حتی واسه دوباره باز کردن چشمام نداشتم.
من نمردم برات، من برات زندگی کردم، من به خاطر دوباره دیدن چشمات، به خاطر دوباره شنیدن صدای خندههات با شوخیهای بیمزهم، من واسه دویدن وسط اتوبان چمران کنارت، واسه گشتن کل کتابفروشیهای دنیا پا به پات، من واسه تعریف کردن از اتفاقهای روزم آخر شب رو به روی چشمات زنده موندم. من خیلی زن بودم تو دوست داشتنت.
چون من نمردم برات، من دوَوم آوردم به خاطرت...
•مهسا جلال
من نمردم برات، من ادامه دادم به خاطرت، من هربار که پخش زمین بودم، دوباره بلند شدم به خاطرت، من قوی موندم به خاطرت، حتی وقتی از قوی بودن هم خسته شده بودم. من خندیدم برات حتی وقتی خندیدن برام سختترین کار دنیا بود. من سکوت کردم به خاطرت، وقتی میخواستم اون تهموندهی جونی که برام مونده رو فریاد بزنم و بعدش بمیرم. من خودم رو ننداختم جلو مترو، خودم رو از بالای پل پرت نکردم پایین، فرمون رو نچرخوندم سمت دره وقتی نا امید بودم از همه چی. من با تهموندهی جونم تلاش کردم که هر روز آدم بهتری بشم، وقتی هیچ انگیزهای حتی واسه دوباره باز کردن چشمام نداشتم.
من نمردم برات، من برات زندگی کردم، من به خاطر دوباره دیدن چشمات، به خاطر دوباره شنیدن صدای خندههات با شوخیهای بیمزهم، من واسه دویدن وسط اتوبان چمران کنارت، واسه گشتن کل کتابفروشیهای دنیا پا به پات، من واسه تعریف کردن از اتفاقهای روزم آخر شب رو به روی چشمات زنده موندم. من خیلی زن بودم تو دوست داشتنت.
چون من نمردم برات، من دوَوم آوردم به خاطرت...
•مهسا جلال
❤8
Forwarded from دانشگاه هاروارد شعبه ایران (Rahele)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من با این گریم گرفت
معذرت میخوام که انقدر غمگینه
معذرت میخوام که انقدر غمگینه
❤5😢1
وقتی بودنِ کسی تمام شد باید پذیرفت که تمام شده، دست و پا زدن فایده ای ندارد.
باید بگذاری برود پیِ کار و زندگیاش، باید قبول کنی که شبیه خوردن یک نوشیدنی که جایی به انتها میرسد، به انتها رسیده.
اگر مدام نی را ته لیوان بچسبانی و هورت بکشی جز یک صدای ناموزون اتفاقی نمی افتد، حالا هی هورت بکش، هی هورت بکش، چیزی دستگیرت نمی شود.
فقط توجه اطرافیان به عجز و فلاکت آدم بیشتر میشود، باید یک جایی نی را از دهانت بگیری، لیوان را بگذاری رویِ میز، و بیخیالِ چند قطرهی باقی مانده شوی. باید بگذاری برود.
هورت کشیدنِ آدمی که تمام شده دردی را درمان نمیکند.
•راحلیسم
باید بگذاری برود پیِ کار و زندگیاش، باید قبول کنی که شبیه خوردن یک نوشیدنی که جایی به انتها میرسد، به انتها رسیده.
اگر مدام نی را ته لیوان بچسبانی و هورت بکشی جز یک صدای ناموزون اتفاقی نمی افتد، حالا هی هورت بکش، هی هورت بکش، چیزی دستگیرت نمی شود.
فقط توجه اطرافیان به عجز و فلاکت آدم بیشتر میشود، باید یک جایی نی را از دهانت بگیری، لیوان را بگذاری رویِ میز، و بیخیالِ چند قطرهی باقی مانده شوی. باید بگذاری برود.
هورت کشیدنِ آدمی که تمام شده دردی را درمان نمیکند.
•راحلیسم
❤6😢3
اینروزها تنها همدم من مرور گفتوگوهایمان بود. چه واقعهی شومی ست این پاک شدن تاریخچه؟
حالا مثل یک آلزایمری که میداند روزی بچههای زیبایی داشته اما یادش نمیآید چه شکلی بودند و چطور بچههایی بودند، یک گوشه نشستهام و دلم برای چیزهایی که یادم نیست، تنگ است.
• مصطفا موسوی
حالا مثل یک آلزایمری که میداند روزی بچههای زیبایی داشته اما یادش نمیآید چه شکلی بودند و چطور بچههایی بودند، یک گوشه نشستهام و دلم برای چیزهایی که یادم نیست، تنگ است.
• مصطفا موسوی
❤2