صبح، با بوسه بیدارم کردی. از کنار تو برخاستم تا به خیابانها بروم. گفتی برای شام برمیگردی؟ بوسیدمت.
ظهر، در خیابان مسافری را ترک موتورم نشاندم که دنبال داروهایش بود. جلوی داروخانه سیزده آبان پیاده شد. گفت صبر کن. صبر کردم. حساب کردم بیست مسافر مانده تا بیشرم به تو برگردم. مرد رفت و برگشت. روی پلههای داروخانه نشست و گریست. نگاهش کردم. دیدم منم. مردی روی موتور نشسته بود و منتظرم بود. فقیر بودیم و نومید. چه بیپناهی انسان.
عصر تو بودم. در خیابان گلوله خوردم. کتک زدم. سنگ پراندم. باتوم خوردم. فحش خوردم. فحش دادم. گفتم نان مسکن آزادی. دهانم پر از خون شد. خون از من سرازیر شد به خیابان. به شهر. به وطن. رقصیدم. اشکآور زدند و چشمم نسوخت. اشکهایم تمام شده بود. در آتش رقصیدم. در خون رقصیدم. روبروی هیولا رقصیدم. کشتم. مُردم. کشته شدم.
شب، به خانه برگشتم. منتظرم بودی. گفتی روزت چطور بود؟ گفتم مثل همیشه، درست مثل همیشه. گفتی از خطوط پیشانیت پیداست.
در تاریکی مرا در آغوشت خواباندی تا مهیای مرگ فردا شوم. بله، آنقدر خواهم مرد که زندگی را پس بگیرم. من این را به تو قول دادهام، ای وطن کوچک برهنهی این سرباز.
• حمیدسلیمی
ظهر، در خیابان مسافری را ترک موتورم نشاندم که دنبال داروهایش بود. جلوی داروخانه سیزده آبان پیاده شد. گفت صبر کن. صبر کردم. حساب کردم بیست مسافر مانده تا بیشرم به تو برگردم. مرد رفت و برگشت. روی پلههای داروخانه نشست و گریست. نگاهش کردم. دیدم منم. مردی روی موتور نشسته بود و منتظرم بود. فقیر بودیم و نومید. چه بیپناهی انسان.
عصر تو بودم. در خیابان گلوله خوردم. کتک زدم. سنگ پراندم. باتوم خوردم. فحش خوردم. فحش دادم. گفتم نان مسکن آزادی. دهانم پر از خون شد. خون از من سرازیر شد به خیابان. به شهر. به وطن. رقصیدم. اشکآور زدند و چشمم نسوخت. اشکهایم تمام شده بود. در آتش رقصیدم. در خون رقصیدم. روبروی هیولا رقصیدم. کشتم. مُردم. کشته شدم.
شب، به خانه برگشتم. منتظرم بودی. گفتی روزت چطور بود؟ گفتم مثل همیشه، درست مثل همیشه. گفتی از خطوط پیشانیت پیداست.
در تاریکی مرا در آغوشت خواباندی تا مهیای مرگ فردا شوم. بله، آنقدر خواهم مرد که زندگی را پس بگیرم. من این را به تو قول دادهام، ای وطن کوچک برهنهی این سرباز.
• حمیدسلیمی
😢1
دوستت داشتم...
با وجود اینکه تو را به آغوش نکشیدم
و تو را همیشه نمیبینم
دوستت داشتم
چون برایت نوشتم و برایت خواندم
و بهخاطرت خندیدم و بهخاطر تو تغییر کردم
تو را دوست داشتم...
در حالیکه دور بودی!
•محمود درويش
با وجود اینکه تو را به آغوش نکشیدم
و تو را همیشه نمیبینم
دوستت داشتم
چون برایت نوشتم و برایت خواندم
و بهخاطرت خندیدم و بهخاطر تو تغییر کردم
تو را دوست داشتم...
در حالیکه دور بودی!
•محمود درويش
😢9❤1🤩1
وقتی آدم عاشق میشه بیشتر میخنده، بیشتر گریه میکنه، بیشتر مهربون میشه، بیشتر میبخشه، حتی بیشتر حرف میزنه، زندگی براش خیلی بیشتر از قبل معنا پیدا میکنه. این احساس انقدر میبرتش بالا که تا حالا به این نقطه نرسیده بود اما وسط این پرواز و بال زدن اگه ببینه رها شده و دیگه کسی پیشش نیست یهو از اون بالای ابرا با تمام احساسش میخوره زمین، از این سقوط کمتر احساسی جون سالم به در میبره دیگه بعد از این سقوط کمتر میخنده، کمتر گریه میکنه، کمتر مهربونی میکنه،کمتر میبخشه، دیگه حتی حرفم نمیزنه و شروع میکنه به ساختن یه دیوار سنگی دور خودش که مبادا یوقت از جایی بیوفته یا بشکنه، دیگه بعد از سقوط اون آدم هرگز مثل قبل نمیشه حتی اگه بازم عاشق بشه. زخم های سقوط قبلیش خوب میشن اما همیشه ردش روی روحش باقی میمونه. آدما رو وسط عشق رها نکنید وسط پرواز بال کسی رو ازش نگیرید.
•راحلیسم
•راحلیسم
❤7😢2
بُکاء
@donteatthisshit – Paola (Mikis Theodorakis).
داستان این بیکلام هم برمیگرده به یه اتفاق واقعی:
میکیس تئودوراکیس؛ آهنگساز برجستهای که این قطعه را ساخته و نواخته میگوید: هفت ماه قبل از کودتای نظامی دیکتاتور معروفِ کشور شیلی ” اگوستو پینوشه”؛ با دختری به نام “پائولا ” آشنا شدم، او هنگام حرف زدن تمام احساسات و عواطفش درحرکات و خطوط چهره اش جوری به نمایش در میآمد که حتی اگر حرف هم نمی زد متوجه مقصود و منظورش میشدم. یک هفته قبل از کودتای 11 سپتامبر 1973 میخواستم از پائولا تقاضای ازدواج کنم ولی هربار موضوعی پیش میآمد که این مسئله را به تعویق میانداخت؛ تا روز 11 سپتامبر که دفتر خاطراتِ این عشق برای همیشه بسته شد؛ زیرا پائولا به همراه ” ویکتور خارا ” و چندصد نفر دیگر از انقلابیون دستگیر و به ورزشگاه سانتیاگو منتقل شده و همگی اعدام شدند. تئودراکیس میگوید: “از فردای آن روز به چنان درجهای از افسردگی رسیدم که دنیا برایم بیارزش بود و آرزوی مرگ میکردم. روزی یکی از دوستانم که ماجرای عشق مرا میدانست پیشنهاد داد که برای گرامیداشت پائولا آهنگی بسازم؛ آن موقع بود که من با تمام احساسم ملودی این آهنگ را نوشتم.”
•بُکاء
میکیس تئودوراکیس؛ آهنگساز برجستهای که این قطعه را ساخته و نواخته میگوید: هفت ماه قبل از کودتای نظامی دیکتاتور معروفِ کشور شیلی ” اگوستو پینوشه”؛ با دختری به نام “پائولا ” آشنا شدم، او هنگام حرف زدن تمام احساسات و عواطفش درحرکات و خطوط چهره اش جوری به نمایش در میآمد که حتی اگر حرف هم نمی زد متوجه مقصود و منظورش میشدم. یک هفته قبل از کودتای 11 سپتامبر 1973 میخواستم از پائولا تقاضای ازدواج کنم ولی هربار موضوعی پیش میآمد که این مسئله را به تعویق میانداخت؛ تا روز 11 سپتامبر که دفتر خاطراتِ این عشق برای همیشه بسته شد؛ زیرا پائولا به همراه ” ویکتور خارا ” و چندصد نفر دیگر از انقلابیون دستگیر و به ورزشگاه سانتیاگو منتقل شده و همگی اعدام شدند. تئودراکیس میگوید: “از فردای آن روز به چنان درجهای از افسردگی رسیدم که دنیا برایم بیارزش بود و آرزوی مرگ میکردم. روزی یکی از دوستانم که ماجرای عشق مرا میدانست پیشنهاد داد که برای گرامیداشت پائولا آهنگی بسازم؛ آن موقع بود که من با تمام احساسم ملودی این آهنگ را نوشتم.”
•بُکاء
❤5
فکر کنم هیچکس تاحالا اندازه ی عباس معروفی اینقدر قشنگ نتونسته دوست داشتن رو توصیف کنه:
“ تومیدانی حتی اگر درکنارم نشسته باشی ؛
باز هم دلتنگ توام!
حالا ببین نبودنت با من چکار میکند…
*روحت شاد خالق سمفونی مردگان
“ تومیدانی حتی اگر درکنارم نشسته باشی ؛
باز هم دلتنگ توام!
حالا ببین نبودنت با من چکار میکند…
*روحت شاد خالق سمفونی مردگان
😢10❤6
نه کسی منتظر است،
نه کسی چشم به راه،
نه خیال گذر از کوچهی ما دارد ماه!
بین عاشق شدن و مرگ مگر
فرقی هست؟
وقتی از عشق نصیبی نبری غیر از آه...!
• فریدون مشیری
نه کسی چشم به راه،
نه خیال گذر از کوچهی ما دارد ماه!
بین عاشق شدن و مرگ مگر
فرقی هست؟
وقتی از عشق نصیبی نبری غیر از آه...!
• فریدون مشیری
❤7😢1
غروب بود . من زل زده بودم به پشتِ دست هایش، هر دو وحشت کرده بودیم بس که نزدیک شده بودیم به هم، بس که معصومیت ریخته بود آنجا، پشت دست ها. بعد، من با انگشت اشاره خطی فرضی و مورب درست از وسط ساعد تا انگشت کوچک دست راست اش کشیدم و به او گفتم عمیقاً دوستش دارم .
• مصطفی مستور
• مصطفی مستور
❤8
Bazigar (Ft The Don & Sami Low)
Koorosh @rap1farc
نیمه روشنمو دزدیدی و بردی الان تاریکِ من ...
@Bockaa
@Bockaa
😢5
غروب بود
رسیدیم وسط راه یه درخت بزرگ توت جلوی یه چاله بزرگ آب بود گفتم میشه بایستیم، ایستاد گفت سیگارمون داره تموم میشه فقط یه نخ مونده اینجا وسط غروب و آب و درخت دلم میخواد باهم سیگار بکشیم گفتم نمیخواد تو بکش من خیلی مشتاق نیستم. از ماشین میاده شدیم زل زدم به غروب هوا کم کم داشت سرد میشد دستمو کرد تو جیبش سیگارو گذاشت رو لبم روشنش کرد یه پک زدم از روی لبم برداشت گذاشت روی لبای خودش، ناخودآگاه دود رو دادم توی صورتش لبخندش کش اومد و دوباره سیگارو گذاشت روی لبم و همینجور نوبتی یه نخ رو کشیدیم و تموم شد ولی هنوزم من سردم بود، کاپشنشو تنم کرد محکم منو بغل کرد و پیشونیم رو چندبار بوسید، گفت ببین اگه روزی اومد که من نبودم و دیگه دوسم نداشتی لطفا هیچوقت این روز رو فراموش نکن. خندیدم گفتم هیچوقت روزی نمیاد که دوست نداشته باشم و از این روزا هم چیزی یادم نمیمونه چون قراره هرروز پیشم باشی. لبخند زد به چشمام خیره شد بعد از چندثانیه لبخند روی لبش جمع شد اشک از چشمش اومد پایین گفت من میدونم یه روز میاد که دیدن چشمات آرزوم میشه. از این خیلی وقته میگذره و من سر حرفت موندم حالا من دیگه دوست ندارم و نمیتونم دیگه این خاطره رو فراموش کنم "غروب بود ...."
• راحلیسم
رسیدیم وسط راه یه درخت بزرگ توت جلوی یه چاله بزرگ آب بود گفتم میشه بایستیم، ایستاد گفت سیگارمون داره تموم میشه فقط یه نخ مونده اینجا وسط غروب و آب و درخت دلم میخواد باهم سیگار بکشیم گفتم نمیخواد تو بکش من خیلی مشتاق نیستم. از ماشین میاده شدیم زل زدم به غروب هوا کم کم داشت سرد میشد دستمو کرد تو جیبش سیگارو گذاشت رو لبم روشنش کرد یه پک زدم از روی لبم برداشت گذاشت روی لبای خودش، ناخودآگاه دود رو دادم توی صورتش لبخندش کش اومد و دوباره سیگارو گذاشت روی لبم و همینجور نوبتی یه نخ رو کشیدیم و تموم شد ولی هنوزم من سردم بود، کاپشنشو تنم کرد محکم منو بغل کرد و پیشونیم رو چندبار بوسید، گفت ببین اگه روزی اومد که من نبودم و دیگه دوسم نداشتی لطفا هیچوقت این روز رو فراموش نکن. خندیدم گفتم هیچوقت روزی نمیاد که دوست نداشته باشم و از این روزا هم چیزی یادم نمیمونه چون قراره هرروز پیشم باشی. لبخند زد به چشمام خیره شد بعد از چندثانیه لبخند روی لبش جمع شد اشک از چشمش اومد پایین گفت من میدونم یه روز میاد که دیدن چشمات آرزوم میشه. از این خیلی وقته میگذره و من سر حرفت موندم حالا من دیگه دوست ندارم و نمیتونم دیگه این خاطره رو فراموش کنم "غروب بود ...."
• راحلیسم
😢8