چرا بر انسان مقدر شده که عمیقترین زخمهایش، همانهایی باشند که با دست خودش حفر میکند؟
•غسان کنفانی
•غسان کنفانی
❤5😢1
چقدر باید بگذرد
تا آدمی بوی تنِ کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟!
و چقدر باید بگذرد
تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟!
• آنا گاوالدا
تا آدمی بوی تنِ کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟!
و چقدر باید بگذرد
تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟!
• آنا گاوالدا
😢4❤2
همه ی شادی هایم در یک لبخند تو خلاصه می شود
و کافی است که تو قیافه ی ناشادی بگیری
تا من همه ی شادی ها و خوشبختی های دنیا را در خطوط درهم فشرده ی آن چهره ای که خدا می داند چقدر دوستش دارم گم کنم...
• احمد شاملو
و کافی است که تو قیافه ی ناشادی بگیری
تا من همه ی شادی ها و خوشبختی های دنیا را در خطوط درهم فشرده ی آن چهره ای که خدا می داند چقدر دوستش دارم گم کنم...
• احمد شاملو
😢3
تنهایی میتواند خانواده ای باشد که نیست
تنهایی میتواند عشقی باشه که رهایت کرده
تنهایی میتواند دوستی باشد که نداری
تنهایی میتواند روزهای سختی باشد که نباید روی کمک کسی حساب کنی
تنهایی میتواند دنیایی باشد که خودت ساخته ای و به کسی اجازه ورود نمیدهی
تنهایی میتواند قدر یک دنیا، بزرگ باشد، عظیم باشد، کشنده باشد
و هر کسی به یکی از این تنهایی ها ممکن است دچار باشد
اگر با تنهایی مثل یک دوست کنار نیایید، او حتما دشمنی میشود که روزی شما را به زمین خواهد زد
قبل از اینکه او با شما دشمن شود، شما دست دوستی سمتش دراز کنید ...
•امیرخانی
تنهایی میتواند عشقی باشه که رهایت کرده
تنهایی میتواند دوستی باشد که نداری
تنهایی میتواند روزهای سختی باشد که نباید روی کمک کسی حساب کنی
تنهایی میتواند دنیایی باشد که خودت ساخته ای و به کسی اجازه ورود نمیدهی
تنهایی میتواند قدر یک دنیا، بزرگ باشد، عظیم باشد، کشنده باشد
و هر کسی به یکی از این تنهایی ها ممکن است دچار باشد
اگر با تنهایی مثل یک دوست کنار نیایید، او حتما دشمنی میشود که روزی شما را به زمین خواهد زد
قبل از اینکه او با شما دشمن شود، شما دست دوستی سمتش دراز کنید ...
•امیرخانی
❤9
کنار تو میایستم. حواسم پرت میشه. پام میلغزه و میخوام سقوط کنم. به تو چنگ میزنم. مثل آخرین شاخهی درخت لب پرتگاه. بعد میبینم تو هم خسته و خشکی. شاخهت میشکنه و سقوط میکنم. مثل الان. و در حال سقوط، داد میزنم که «ببخشید» که شاخهی تو رو هم با خودم شکستم.
بعد از سقوط اما، دست و پامو میتکونم. زخمامو میبندم و میآم بالای پرتگاه. که دوباره پیش تو بایستم. که دوباره سقوط کنم.
تمومی نداره انگار. ببخشید.
• مصطفی موسوی
بعد از سقوط اما، دست و پامو میتکونم. زخمامو میبندم و میآم بالای پرتگاه. که دوباره پیش تو بایستم. که دوباره سقوط کنم.
تمومی نداره انگار. ببخشید.
• مصطفی موسوی
💔1
مشکل این بود که من باورت کردم.
تو گفتی دوسم داری، گفتی بدون من نمیتونی زندگی کنی، اوایل رابطه روزی نبود که بهم زنگ نزنی بعد از چندماه که من بهت گفتم دوست دارم و بدون تو نمیتونم زندگی کنم همه چیز عوض شد، یادت رفت اصلا عشق چیه، حرفات چی بود یا اصلا من کی بودم برات؟!
دیگه زنگ زدنات کم شد اونقدر کم که دیگه فقط زنگای من بود که جواب میدادی. دیگه حرفامون به پنج دقیقه هم طول نمیکشید فقط دعوا بود و یادآوری گذشته، دیگه نه خبری از عشق بود نه از دوست داشتنت.
اواخر رابطه فقط من موندم و دوست داشتنم.
ولی بعد از همه اون دردها فهمیدم مشکل از دروغ های تو نبود مشکل این بود که من باورت کردم.
•راحلیسم
تو گفتی دوسم داری، گفتی بدون من نمیتونی زندگی کنی، اوایل رابطه روزی نبود که بهم زنگ نزنی بعد از چندماه که من بهت گفتم دوست دارم و بدون تو نمیتونم زندگی کنم همه چیز عوض شد، یادت رفت اصلا عشق چیه، حرفات چی بود یا اصلا من کی بودم برات؟!
دیگه زنگ زدنات کم شد اونقدر کم که دیگه فقط زنگای من بود که جواب میدادی. دیگه حرفامون به پنج دقیقه هم طول نمیکشید فقط دعوا بود و یادآوری گذشته، دیگه نه خبری از عشق بود نه از دوست داشتنت.
اواخر رابطه فقط من موندم و دوست داشتنم.
ولی بعد از همه اون دردها فهمیدم مشکل از دروغ های تو نبود مشکل این بود که من باورت کردم.
•راحلیسم
😢11❤3
چرا از خودتان بودن می ترسید ؟!
این روزها انگار ، ملاکِ دوست داشتن و ارزشمندیِ آدم ها ، ظاهرشان شده ...
دیگر کسی برایِ فهم و شعور و انسانیت ، تره هم خرد نمی کند !
تصاویرِ صفحه و پروفایلتان را که می بینم ، می ترسم !
از قتل عامِ خودباوری ، از جابجاییِ ارزش ها !
این حجم گریز از خویشتن ، انصافاً ترسناک است !
با ما چه کرده اند که حتی تصاویرمان را هم بدونِ ویرایش و تغییر ، قبول نداریم ؟!
با ما چه کرده اند که هربار خودمان را توی آینه می بینیم ، دنبالِ ایراد می گردیم ؟!
که ظاهرمان را ارتقا می دهیم ، نه افکارمان را ؟ نه باورهایمان را ؟!
که می خواهیم با زیبایی مان مطرح شویم ، نه توانمندی مان !
چقدر چهره هایِ پلاستیکی و مصنوعی ، زیاد شده ،
و چقدر انسان هایِ با ارزش و اصیل ، کم !
در سطحِ شهر که قدم می زنم ، عروسک می بینم ، ربات می بینم ، آهن می بینم ، اما انسان ، نمی بینم ...
شهرِ ما پر است از انسان هایِ اصیلی که ناگزیرند ، کنجِ خانه ها محبوس بمانند !
دیگر اصالت و درایت و شرافت ، معنایی ندارد ...
انگار سیاره ی جدیدی در حالِ احداث است ،
سیاره ای ساختگی و بی روح ...
سیاره ای بدونِ آدم !
ما با خودمان چه کردیم ؟!
•نرگس صرافیان طوفان
این روزها انگار ، ملاکِ دوست داشتن و ارزشمندیِ آدم ها ، ظاهرشان شده ...
دیگر کسی برایِ فهم و شعور و انسانیت ، تره هم خرد نمی کند !
تصاویرِ صفحه و پروفایلتان را که می بینم ، می ترسم !
از قتل عامِ خودباوری ، از جابجاییِ ارزش ها !
این حجم گریز از خویشتن ، انصافاً ترسناک است !
با ما چه کرده اند که حتی تصاویرمان را هم بدونِ ویرایش و تغییر ، قبول نداریم ؟!
با ما چه کرده اند که هربار خودمان را توی آینه می بینیم ، دنبالِ ایراد می گردیم ؟!
که ظاهرمان را ارتقا می دهیم ، نه افکارمان را ؟ نه باورهایمان را ؟!
که می خواهیم با زیبایی مان مطرح شویم ، نه توانمندی مان !
چقدر چهره هایِ پلاستیکی و مصنوعی ، زیاد شده ،
و چقدر انسان هایِ با ارزش و اصیل ، کم !
در سطحِ شهر که قدم می زنم ، عروسک می بینم ، ربات می بینم ، آهن می بینم ، اما انسان ، نمی بینم ...
شهرِ ما پر است از انسان هایِ اصیلی که ناگزیرند ، کنجِ خانه ها محبوس بمانند !
دیگر اصالت و درایت و شرافت ، معنایی ندارد ...
انگار سیاره ی جدیدی در حالِ احداث است ،
سیاره ای ساختگی و بی روح ...
سیاره ای بدونِ آدم !
ما با خودمان چه کردیم ؟!
•نرگس صرافیان طوفان
❤5
صبح، با بوسه بیدارم کردی. از کنار تو برخاستم تا به خیابانها بروم. گفتی برای شام برمیگردی؟ بوسیدمت.
ظهر، در خیابان مسافری را ترک موتورم نشاندم که دنبال داروهایش بود. جلوی داروخانه سیزده آبان پیاده شد. گفت صبر کن. صبر کردم. حساب کردم بیست مسافر مانده تا بیشرم به تو برگردم. مرد رفت و برگشت. روی پلههای داروخانه نشست و گریست. نگاهش کردم. دیدم منم. مردی روی موتور نشسته بود و منتظرم بود. فقیر بودیم و نومید. چه بیپناهی انسان.
عصر تو بودم. در خیابان گلوله خوردم. کتک زدم. سنگ پراندم. باتوم خوردم. فحش خوردم. فحش دادم. گفتم نان مسکن آزادی. دهانم پر از خون شد. خون از من سرازیر شد به خیابان. به شهر. به وطن. رقصیدم. اشکآور زدند و چشمم نسوخت. اشکهایم تمام شده بود. در آتش رقصیدم. در خون رقصیدم. روبروی هیولا رقصیدم. کشتم. مُردم. کشته شدم.
شب، به خانه برگشتم. منتظرم بودی. گفتی روزت چطور بود؟ گفتم مثل همیشه، درست مثل همیشه. گفتی از خطوط پیشانیت پیداست.
در تاریکی مرا در آغوشت خواباندی تا مهیای مرگ فردا شوم. بله، آنقدر خواهم مرد که زندگی را پس بگیرم. من این را به تو قول دادهام، ای وطن کوچک برهنهی این سرباز.
• حمیدسلیمی
ظهر، در خیابان مسافری را ترک موتورم نشاندم که دنبال داروهایش بود. جلوی داروخانه سیزده آبان پیاده شد. گفت صبر کن. صبر کردم. حساب کردم بیست مسافر مانده تا بیشرم به تو برگردم. مرد رفت و برگشت. روی پلههای داروخانه نشست و گریست. نگاهش کردم. دیدم منم. مردی روی موتور نشسته بود و منتظرم بود. فقیر بودیم و نومید. چه بیپناهی انسان.
عصر تو بودم. در خیابان گلوله خوردم. کتک زدم. سنگ پراندم. باتوم خوردم. فحش خوردم. فحش دادم. گفتم نان مسکن آزادی. دهانم پر از خون شد. خون از من سرازیر شد به خیابان. به شهر. به وطن. رقصیدم. اشکآور زدند و چشمم نسوخت. اشکهایم تمام شده بود. در آتش رقصیدم. در خون رقصیدم. روبروی هیولا رقصیدم. کشتم. مُردم. کشته شدم.
شب، به خانه برگشتم. منتظرم بودی. گفتی روزت چطور بود؟ گفتم مثل همیشه، درست مثل همیشه. گفتی از خطوط پیشانیت پیداست.
در تاریکی مرا در آغوشت خواباندی تا مهیای مرگ فردا شوم. بله، آنقدر خواهم مرد که زندگی را پس بگیرم. من این را به تو قول دادهام، ای وطن کوچک برهنهی این سرباز.
• حمیدسلیمی
😢1
دوستت داشتم...
با وجود اینکه تو را به آغوش نکشیدم
و تو را همیشه نمیبینم
دوستت داشتم
چون برایت نوشتم و برایت خواندم
و بهخاطرت خندیدم و بهخاطر تو تغییر کردم
تو را دوست داشتم...
در حالیکه دور بودی!
•محمود درويش
با وجود اینکه تو را به آغوش نکشیدم
و تو را همیشه نمیبینم
دوستت داشتم
چون برایت نوشتم و برایت خواندم
و بهخاطرت خندیدم و بهخاطر تو تغییر کردم
تو را دوست داشتم...
در حالیکه دور بودی!
•محمود درويش
😢9❤1🤩1