درست شبیه لکههای روی گاز هرچه زمان میگذرد پاک کردن دلخوریها سختتر میشود.
بارها امتحان کردهام. هرچه بیشتر میگذرد لکهها بیشتر خشک میشوند... ترک میخورند...
هر روز ناگزیر باید به سراغ اجاق گاز بروم. نمیشود حذفش کنم مثل تمام دستمالهای آشپزخانهای که حوصله شستنشان را نداشتم، نمیشود دور بیاندازمش... بالاخره دیر یا زود باید با لکهها درگیر شوم...
آدمهایی هم هستند که به بودنشان در کنارم محتاجم... باید در چهارچوب دوست داشتنیهایم سرجای خودشان نشسته باشند و من مطمئن باشم که اگر هروقت شمارهشان را گرفتم طنین صدایشان به من آرامش بدهد. هرچند که بعضی از این دوست داشتنیهایم چه با دلخوری و چه بیدلخوری به من همیشه لبخند زدهاند... شبیه اجاق گازم که تمیز و کثیف همیشه شعلههایش آبی میشود و چایم را گرم میکند...
دیگر نمیخواهم تنبلی کنم. چهارچوب آنها که برایم مهماند را میخواهم برق بیاندازم... تمیز و براق... مثل آیینه... مثل آب...
•فاطمه شاهبگلو
بارها امتحان کردهام. هرچه بیشتر میگذرد لکهها بیشتر خشک میشوند... ترک میخورند...
هر روز ناگزیر باید به سراغ اجاق گاز بروم. نمیشود حذفش کنم مثل تمام دستمالهای آشپزخانهای که حوصله شستنشان را نداشتم، نمیشود دور بیاندازمش... بالاخره دیر یا زود باید با لکهها درگیر شوم...
آدمهایی هم هستند که به بودنشان در کنارم محتاجم... باید در چهارچوب دوست داشتنیهایم سرجای خودشان نشسته باشند و من مطمئن باشم که اگر هروقت شمارهشان را گرفتم طنین صدایشان به من آرامش بدهد. هرچند که بعضی از این دوست داشتنیهایم چه با دلخوری و چه بیدلخوری به من همیشه لبخند زدهاند... شبیه اجاق گازم که تمیز و کثیف همیشه شعلههایش آبی میشود و چایم را گرم میکند...
دیگر نمیخواهم تنبلی کنم. چهارچوب آنها که برایم مهماند را میخواهم برق بیاندازم... تمیز و براق... مثل آیینه... مثل آب...
•فاطمه شاهبگلو
من تو رو مثل آخرين روز هفته، مثل پنج دقيقه خواب بيشتر، مثل یه صبحانهى دورهمى، مثل بوى سنگک داغ، دوست دارم. من تو رو مثل یه فنجان چاى دنج و گرم، مثل یه صندلى كنار شومينه، مثل يک كلبهى چوبى تو دل جنگل، دوست دارم. من تو رو مثل خوابيدن زير نور ستارهها، مثل لبخند زدن به یه بچه، مثل قدم زدن زير بارون، دوست دارم. من تو رو مثل یه مادر، مثل یه پدر، مثل یه خانواده، دوست دارم. من تمام اينا رو، در كنار تو دوست دارم.
•پرهام جعفری
•پرهام جعفری
اما نیمه شبی من خواهم رفت
از دنیایی که مال من نیست
از زمینی که مرا بیهوده بدان بستهاند
و تو آنگاه خواهی دانست که جای چیزی در وجود تو خالیست…
•احمد شاملو
از دنیایی که مال من نیست
از زمینی که مرا بیهوده بدان بستهاند
و تو آنگاه خواهی دانست که جای چیزی در وجود تو خالیست…
•احمد شاملو
❤12😢1
همه ی ما آدما باید یه لیست حضور غیاب داشته باشیم... یه لیست بلند که اسم تمام آدم های دور و نزدیک زندگیمون رو بنویسیم ... هر وقت تو زندگیمون اتفاقی افتاد ، یکی یکی اسم های اون لیست رو بخونیم و ببینیم کی حاضر بوده و کی غایب ... چه آدمایی تو روز های سخت زندگیمون حضور داشتن و چه آدمایی فقط تو خوشی کنارمون بودن ، چه آدمایی تو طوفان دستمون رو گرفتن و چه آدمایی بعد از تموم شدن طوفان آفتابی شدن ..لیست رو نگاه کنیم تا بفهمیم حضور آدم ها به دور و نزدیک بودنشون نیست ... به اندازه ی ارزشی هست که براشون داریم .. حضور غیاب که تموم شد ، شروع کنیم به حذف کردن... حذف کردن آدم هایی که بیش از حد تو زندگیمون غایب بودن ... آدم هایی که باید بفهمن دیگه تو زندگیمون جایی ندارن .. بعد از حذف ، لیست رو خوب نگاه کنیم تا بدونیم چند نفر تو خوشی و سختی کنارمون بودن ... چند نفرامتحانشون رو پس دادن ... می دونم آدم های کمی باقی می مونن ولی کدوم یکی بهتره؟ یک لیست بلند از آدم هایی که همیشگی نیستن و فقط تو خوشی حضور دارن یا یه لیست کوتاه از آدم هایی که هیچوقت تنهات نمی ذارن ،حتی تو سخت ترین شرایط!!
•حسین حائریان
•حسین حائریان
❤3
من دلم تنگ که میشه بیشتر ساکت میشم، بیشتر فاصله میگیرم، بیشتر حرف نمیزنم
من دلم تنگ که میشه بیشتر یجور برخورد میکنم که انگاری دلم حال و هواش عادیه
هر چی نسبت دلتنگیم بالاتر بره به همون نسبت من هم کم رنگ تر میشم
من دلم که تنگ میشه سرمو شلوغ میکنم، اینقدر شلوغ که هر کی بهم بگه بیا بریم بیرون، مهمونی، مسافرت، حجم کارامو بهانه کنم بگم نمیتونم
من دلم تنگ که میشه خودمو گم و گور میکنم
میدونی چرا؟ چون فکر میکنم این بهترین کاره. یا تو هم از فاصله گرفتنم کلافه میشی و خودت میای سراغم، یا اصلا منو یادت میره و از همون نقطه تمرین نداشتنتو شروع میکنم
من دلم تنگ که میشه، بلد نیستم سرت بهانه بگیرم، بجای حل مساله، صورت مساله رو پاکش میکنم
میبینی دلتنگیم چقدر عواقب داره؟
اینا رو گفتم تا نذاری هیچوقت کار به دلتنگیم برسه :)
•سیما امیرخانی
من دلم تنگ که میشه بیشتر یجور برخورد میکنم که انگاری دلم حال و هواش عادیه
هر چی نسبت دلتنگیم بالاتر بره به همون نسبت من هم کم رنگ تر میشم
من دلم که تنگ میشه سرمو شلوغ میکنم، اینقدر شلوغ که هر کی بهم بگه بیا بریم بیرون، مهمونی، مسافرت، حجم کارامو بهانه کنم بگم نمیتونم
من دلم تنگ که میشه خودمو گم و گور میکنم
میدونی چرا؟ چون فکر میکنم این بهترین کاره. یا تو هم از فاصله گرفتنم کلافه میشی و خودت میای سراغم، یا اصلا منو یادت میره و از همون نقطه تمرین نداشتنتو شروع میکنم
من دلم تنگ که میشه، بلد نیستم سرت بهانه بگیرم، بجای حل مساله، صورت مساله رو پاکش میکنم
میبینی دلتنگیم چقدر عواقب داره؟
اینا رو گفتم تا نذاری هیچوقت کار به دلتنگیم برسه :)
•سیما امیرخانی
❤7
❤8🤩2
چرا بر انسان مقدر شده که عمیقترین زخمهایش، همانهایی باشند که با دست خودش حفر میکند؟
•غسان کنفانی
•غسان کنفانی
❤5😢1