من که حرفی ندارم برو !
اگر بعد از اینهمه جان کندن ، هنوز در دلت تعلقی به من نداری ، ماندنت به چه کارم می آید ؟!
من "عشق" می خواستم ، نه یکی که هر زمان دلش خواست باشد و هر زمان عشقش کشید ، نباشد !
نه یکی که به من تعهدی نداشته باشد ،
نه یکی که معمولیِ دنیایش باشم !
من آدمِ رابطه هایِ بی سر و ته و معلق نیستم !
چون از سرِ استیصال و تنهایی ، تو را نخواستم ، می فهمی ؟!
فرقِ تو با تمامِ آنهایی که اطراف من بودند در این بود که من واقعا عاشقت بودم ،
جوری دنیایِ من شده بودی که کسی جز تو را ندیدم !
حتی نخواستم مطمئن شوم که تو هم اندازه ی من عاشقی یا نه !
چون می ترسیدم ،
از نبودنت ، می ترسیدم ...
دیگر کافی ست !
این بار ، مرگ یک بار و شیون هم یک بار !
راه ها را باز می کنم و با چشمِ باز ، به تماشا می نشینم ،
یا می مانی و ثابت می کنی بی گدار به آب نزده ام ،
یا می روی و سرم را به سنگِ منطق می کوبی !
"عشق" یعنی تو هم مرا بخواهی ،
جوری که هیچکس را نخواسته ای !!!
مسئله خیلی ساده است ؛
نه من آن کودکِ سِرتق ولجبازِ سالهایِ دورم که همه چیز را مثل اسباب بازی هایش ، یک طرفه بخواهد ،
نه تو آنقدر خام ، که مرا بخواهی اما بروی !
ماندن به پایِ عشق ، جسارت و تعلقِ خاطرِ شدید می خواهد !
آدمِ عاشق ، می مانَد و چهار چشمی هوایِ معشوقش را نگه می دارد !
آدمِ عاشق ، شانه خالی نمی کند !
این بار ، واقعا آزادت گذاشته ام ،
هر جور راحتی !
اما این رفتن ، برایم جوابِ تمامِ سوال هایی ست که هرگز نپرسیدم !
آنقدر خسته ام که حوصله ی گریه و اعتراض هم ندارم !
این بار اگر بروی ، از تمامِ جهانم رفته ای ...
این بار اگر بروی ، همه چیز ، منتفی است ،
باور کن !
•نرگس صرافیان طوفان
اگر بعد از اینهمه جان کندن ، هنوز در دلت تعلقی به من نداری ، ماندنت به چه کارم می آید ؟!
من "عشق" می خواستم ، نه یکی که هر زمان دلش خواست باشد و هر زمان عشقش کشید ، نباشد !
نه یکی که به من تعهدی نداشته باشد ،
نه یکی که معمولیِ دنیایش باشم !
من آدمِ رابطه هایِ بی سر و ته و معلق نیستم !
چون از سرِ استیصال و تنهایی ، تو را نخواستم ، می فهمی ؟!
فرقِ تو با تمامِ آنهایی که اطراف من بودند در این بود که من واقعا عاشقت بودم ،
جوری دنیایِ من شده بودی که کسی جز تو را ندیدم !
حتی نخواستم مطمئن شوم که تو هم اندازه ی من عاشقی یا نه !
چون می ترسیدم ،
از نبودنت ، می ترسیدم ...
دیگر کافی ست !
این بار ، مرگ یک بار و شیون هم یک بار !
راه ها را باز می کنم و با چشمِ باز ، به تماشا می نشینم ،
یا می مانی و ثابت می کنی بی گدار به آب نزده ام ،
یا می روی و سرم را به سنگِ منطق می کوبی !
"عشق" یعنی تو هم مرا بخواهی ،
جوری که هیچکس را نخواسته ای !!!
مسئله خیلی ساده است ؛
نه من آن کودکِ سِرتق ولجبازِ سالهایِ دورم که همه چیز را مثل اسباب بازی هایش ، یک طرفه بخواهد ،
نه تو آنقدر خام ، که مرا بخواهی اما بروی !
ماندن به پایِ عشق ، جسارت و تعلقِ خاطرِ شدید می خواهد !
آدمِ عاشق ، می مانَد و چهار چشمی هوایِ معشوقش را نگه می دارد !
آدمِ عاشق ، شانه خالی نمی کند !
این بار ، واقعا آزادت گذاشته ام ،
هر جور راحتی !
اما این رفتن ، برایم جوابِ تمامِ سوال هایی ست که هرگز نپرسیدم !
آنقدر خسته ام که حوصله ی گریه و اعتراض هم ندارم !
این بار اگر بروی ، از تمامِ جهانم رفته ای ...
این بار اگر بروی ، همه چیز ، منتفی است ،
باور کن !
•نرگس صرافیان طوفان
دوستت دارم، همانطور که شبنم گل را و پرندهها آفتاب و مادران فرزندانشان را…
چنان که اگر تو را از من بگیرند
قلبم تا همیشه ویرانهای خالی خواهد ماند.
نامه مارک تواین به اولیویا لانگدن
چنان که اگر تو را از من بگیرند
قلبم تا همیشه ویرانهای خالی خواهد ماند.
نامه مارک تواین به اولیویا لانگدن
زیاد پیش آمده ، خیلی زیاد !
که حوصله ی خودم را هم نداشته ام ، ولی با همان حال ؛ حرف های دیگران را گوش بوده ام ، زیبایی هایشان را چشم ، و زخم هایشان را مرهم ...
زیاد پیش آمده که کم آورده ام و با کوهی از بغض ، نشسته ام روبروی آدمِ ناامیدی و به حال و هوای زندگی ، برش گردانده ام .
زیاد پیش آمده که هر شب ، اشک هایم را زیرِ سکوتِ بالشم پنهان کرده ام و هر صبح ، با لبخندی به پهنای تمامِ حسرت های جهان ، شانه ای محکم بوده ام برای درماندگی و بی پناهیِ آدم ها ...
زیاد پیش آمده دردهای خودم را انکار کنم تا دلی نگیرد ، دستی نلرزد و شانه ای درد نگیرد !
همیشه خواسته ام بانیِ لبخند و حالِ خوبِ آدم ها باشم ،
از همان کودکی ...
همان روزهای بی تکلّفی که انشای تمام بچه های محله را می نوشتم و مشق های خودم می مانْد ...
و هیچ کس نفهمید که این رفیقْ بازِ کوچک ، در سرش چه هدف ها و آرزوهای بزرگی داشت !
•نرگس صرافیان طوفان
که حوصله ی خودم را هم نداشته ام ، ولی با همان حال ؛ حرف های دیگران را گوش بوده ام ، زیبایی هایشان را چشم ، و زخم هایشان را مرهم ...
زیاد پیش آمده که کم آورده ام و با کوهی از بغض ، نشسته ام روبروی آدمِ ناامیدی و به حال و هوای زندگی ، برش گردانده ام .
زیاد پیش آمده که هر شب ، اشک هایم را زیرِ سکوتِ بالشم پنهان کرده ام و هر صبح ، با لبخندی به پهنای تمامِ حسرت های جهان ، شانه ای محکم بوده ام برای درماندگی و بی پناهیِ آدم ها ...
زیاد پیش آمده دردهای خودم را انکار کنم تا دلی نگیرد ، دستی نلرزد و شانه ای درد نگیرد !
همیشه خواسته ام بانیِ لبخند و حالِ خوبِ آدم ها باشم ،
از همان کودکی ...
همان روزهای بی تکلّفی که انشای تمام بچه های محله را می نوشتم و مشق های خودم می مانْد ...
و هیچ کس نفهمید که این رفیقْ بازِ کوچک ، در سرش چه هدف ها و آرزوهای بزرگی داشت !
•نرگس صرافیان طوفان
❤13😢2
یه سری حرفارو نزنین
میشن درد
سنگ میشن شیشه دلیو میشکونن که بعد دستای خودتونو زخمی میکنه
میشن درد
سنگ میشن شیشه دلیو میشکونن که بعد دستای خودتونو زخمی میکنه
❤2😢1
دلهای ما که بهم نزدیک باشند ، دیگر چه فرقی میکند که کجای این جهان باشیم.
دور باش، اما نزدیک !
من از نزدیک بودنهای دور میترسم.
• احمد شاملو
دور باش، اما نزدیک !
من از نزدیک بودنهای دور میترسم.
• احمد شاملو
❤12
دارونما (placebō)، شیوهای درمانیست که بیمار را فریب میدهد: مثلاً قرصی که در واقع قرص نیست،حال بیمار را خوب میکند. اما اخیراً معلوم شده که بعضی بیماران که میدانند دارونما دریافت کردهاند هم حالشان خوب میشود، حضور دکتر و تلاش برای کمک کافیست. گاهی فقط "حضور" کافیست.
• ابراهیم سلطانی
• ابراهیم سلطانی
اونجا كه بهرام رادان تو على سنتوری خیلی تلخ ميگه:
"يعنی ميشه؟ يعنی میتونى با اونم همون جاهايى برى كه با من رفتی..؟!"
"يعنی ميشه؟ يعنی میتونى با اونم همون جاهايى برى كه با من رفتی..؟!"
😢10
درست شبیه لکههای روی گاز هرچه زمان میگذرد پاک کردن دلخوریها سختتر میشود.
بارها امتحان کردهام. هرچه بیشتر میگذرد لکهها بیشتر خشک میشوند... ترک میخورند...
هر روز ناگزیر باید به سراغ اجاق گاز بروم. نمیشود حذفش کنم مثل تمام دستمالهای آشپزخانهای که حوصله شستنشان را نداشتم، نمیشود دور بیاندازمش... بالاخره دیر یا زود باید با لکهها درگیر شوم...
آدمهایی هم هستند که به بودنشان در کنارم محتاجم... باید در چهارچوب دوست داشتنیهایم سرجای خودشان نشسته باشند و من مطمئن باشم که اگر هروقت شمارهشان را گرفتم طنین صدایشان به من آرامش بدهد. هرچند که بعضی از این دوست داشتنیهایم چه با دلخوری و چه بیدلخوری به من همیشه لبخند زدهاند... شبیه اجاق گازم که تمیز و کثیف همیشه شعلههایش آبی میشود و چایم را گرم میکند...
دیگر نمیخواهم تنبلی کنم. چهارچوب آنها که برایم مهماند را میخواهم برق بیاندازم... تمیز و براق... مثل آیینه... مثل آب...
•فاطمه شاهبگلو
بارها امتحان کردهام. هرچه بیشتر میگذرد لکهها بیشتر خشک میشوند... ترک میخورند...
هر روز ناگزیر باید به سراغ اجاق گاز بروم. نمیشود حذفش کنم مثل تمام دستمالهای آشپزخانهای که حوصله شستنشان را نداشتم، نمیشود دور بیاندازمش... بالاخره دیر یا زود باید با لکهها درگیر شوم...
آدمهایی هم هستند که به بودنشان در کنارم محتاجم... باید در چهارچوب دوست داشتنیهایم سرجای خودشان نشسته باشند و من مطمئن باشم که اگر هروقت شمارهشان را گرفتم طنین صدایشان به من آرامش بدهد. هرچند که بعضی از این دوست داشتنیهایم چه با دلخوری و چه بیدلخوری به من همیشه لبخند زدهاند... شبیه اجاق گازم که تمیز و کثیف همیشه شعلههایش آبی میشود و چایم را گرم میکند...
دیگر نمیخواهم تنبلی کنم. چهارچوب آنها که برایم مهماند را میخواهم برق بیاندازم... تمیز و براق... مثل آیینه... مثل آب...
•فاطمه شاهبگلو