به تو خواهم گفت:
تو را دوست دارم
زمانى كه احساس كنم
واژگانم ارزش تو را دارند
و فاصله ميان چشمان تو
و دفترهاى من
از ميان مى رود
• نزار قبانی
تو را دوست دارم
زمانى كه احساس كنم
واژگانم ارزش تو را دارند
و فاصله ميان چشمان تو
و دفترهاى من
از ميان مى رود
• نزار قبانی
❤3
می خواهی بروی ؟! برو ...
جلویِ راهت را نمی گیرم نگرانِ من نباش ، نخواهم مُرد !
شبیهِ تمامِ آدم هایی که از رفتنِ هیچ کسی نمرده اند. شبیهِ همه ی آن هایی که شعار نمی دهند. بعد از تو چیزی تغییر نخواهد کرد ، فقط من دیگر "عاشق" نخواهم بود ، همین .
می شوم یک آدمِ عبوس و بی احساس ، که از همیشه دوست داشتنی تر است، من کسی را از دست می دهم که سودایِ رفتن در سر داشت ،
تو ببین "چه کسی" را از دست دادی !
کسی که برایِ ماندن آمده بود، کسی که از تمامِ جهان گذشته بود ، و تو تنها انتخابش بودی، کسی که با تمامِ آدم هایِ دنیایِ تو فرق داشت .
برو ؛ دیگر رمقی برایِ اصرار ندارم ...
منِ خوش خیالِ احمق با چه اشتیاقی آمده بودم عاشق باشم تا عاشقم باشی و "سکوتِ تو" بدترین اتفاقِ ممکن بود !!!
خسته ام ، می خواهم بخوابم ؛ اصلا حوصله ی تماشایِ رفتنت را ندارم ، باور کن و بی صدا تر از همیشه برو. من آن قدر می دانم که هر کجایِ جهان هم بروی؛ غرورِ لعنتی ات؛ از پسِ حسرتِ نداشتنِ من بر نخواهد آمد !
از نظرِ من اشکالی ندارد، برو ...
فقط قبل از این که بروی چراغ ها را خاموش کن، این نورِ خوش خیالِ سِمِج ؛ حالم را به هم می زند.
•نرگس صرافیان طوفان
جلویِ راهت را نمی گیرم نگرانِ من نباش ، نخواهم مُرد !
شبیهِ تمامِ آدم هایی که از رفتنِ هیچ کسی نمرده اند. شبیهِ همه ی آن هایی که شعار نمی دهند. بعد از تو چیزی تغییر نخواهد کرد ، فقط من دیگر "عاشق" نخواهم بود ، همین .
می شوم یک آدمِ عبوس و بی احساس ، که از همیشه دوست داشتنی تر است، من کسی را از دست می دهم که سودایِ رفتن در سر داشت ،
تو ببین "چه کسی" را از دست دادی !
کسی که برایِ ماندن آمده بود، کسی که از تمامِ جهان گذشته بود ، و تو تنها انتخابش بودی، کسی که با تمامِ آدم هایِ دنیایِ تو فرق داشت .
برو ؛ دیگر رمقی برایِ اصرار ندارم ...
منِ خوش خیالِ احمق با چه اشتیاقی آمده بودم عاشق باشم تا عاشقم باشی و "سکوتِ تو" بدترین اتفاقِ ممکن بود !!!
خسته ام ، می خواهم بخوابم ؛ اصلا حوصله ی تماشایِ رفتنت را ندارم ، باور کن و بی صدا تر از همیشه برو. من آن قدر می دانم که هر کجایِ جهان هم بروی؛ غرورِ لعنتی ات؛ از پسِ حسرتِ نداشتنِ من بر نخواهد آمد !
از نظرِ من اشکالی ندارد، برو ...
فقط قبل از این که بروی چراغ ها را خاموش کن، این نورِ خوش خیالِ سِمِج ؛ حالم را به هم می زند.
•نرگس صرافیان طوفان
❤1
دلهای ما که بهم نزدیک باشند ، دیگر چه فرقی میکند که کجای این جهان باشیم
دور باش، اما نزدیک !
من از نزدیک بودنهای دور میترسم.
•احمد شاملو
دور باش، اما نزدیک !
من از نزدیک بودنهای دور میترسم.
•احمد شاملو
❤4
یاد گرفتم این بار که دستانم یخ کرد، دستان کسی را نگیرم!
جیب هایم مطمئن ترند.!!
دنیا رو می بینی؟ حرف حرف میاره، پول پول میاره، خواب خواب میاره. ولی 'محبت'، "خیانت" میاره!
کاش همه میدانستن دل بستن به "کلاغی که "دل" دارد، بهتر است از "طاوسی که زیبایی" دارد!!
کاش میشد انگشت را تا ته حلق فرو کرد و بعضی دلبستگی ها را یکجا بالا آورد!!!!
وفاداری آدم ها رو "زمان" اثبات می کنه نه "زبان"!!!
زندگى به من آموخت: که"هيچ چيز از هيچ كس بعيد نيست"!!!!
این جمله رو هرگز فراموش نکن : "برای دوستت دارم بعضی ها؛ "مرسی" هم زیاد است!
•منسوب به حسین پناهی
جیب هایم مطمئن ترند.!!
دنیا رو می بینی؟ حرف حرف میاره، پول پول میاره، خواب خواب میاره. ولی 'محبت'، "خیانت" میاره!
کاش همه میدانستن دل بستن به "کلاغی که "دل" دارد، بهتر است از "طاوسی که زیبایی" دارد!!
کاش میشد انگشت را تا ته حلق فرو کرد و بعضی دلبستگی ها را یکجا بالا آورد!!!!
وفاداری آدم ها رو "زمان" اثبات می کنه نه "زبان"!!!
زندگى به من آموخت: که"هيچ چيز از هيچ كس بعيد نيست"!!!!
این جمله رو هرگز فراموش نکن : "برای دوستت دارم بعضی ها؛ "مرسی" هم زیاد است!
•منسوب به حسین پناهی
😢5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ولی الان توانشو ندارم
یه آدم قوی الان باید بایسته جلوی این در نزاره بری ولی اون آدم قوی من نیستم
•بُکاء
یه آدم قوی الان باید بایسته جلوی این در نزاره بری ولی اون آدم قوی من نیستم
•بُکاء
😢5
علی شریعتی یه نامه مینویسه برای عشقش و بنظرم این عاشقانه ترین متنی بوده که خوندم :
«عزیز مهربان بداخلاق صبور تندجوش
امید بخش یأس آورِ، پرحرف حرف نشنو،
بدترین بد خوبترین خوبِ
با وِی نتوان زیستن، بی وِی نتوان بودن!
یک جور درهم برهم شلوغ پلوغ قرو قاطی عزیزی که تورا نمیتوانم تحمل کنمو دنیا هم بی تو تحمل ناپذیر است»
«عزیز مهربان بداخلاق صبور تندجوش
امید بخش یأس آورِ، پرحرف حرف نشنو،
بدترین بد خوبترین خوبِ
با وِی نتوان زیستن، بی وِی نتوان بودن!
یک جور درهم برهم شلوغ پلوغ قرو قاطی عزیزی که تورا نمیتوانم تحمل کنمو دنیا هم بی تو تحمل ناپذیر است»
❤17
در خیالم رفته بودم به سالها بعد، همهچیز عوض شده بود. شهری که در آن بودم را نمیشناختم، جای خانهای که در آن زندگی میکردم برجی عظیم ساخته بودند، ماشینها به قدری پیشرفته بودند که در تصور انسان امروز نمیگنجید! آدمها جور دیگری بودند، سرد، بیروح، در جمع ولی هرکدام به راه خود. جادهای و چراغ قرمزی نبود، قوانین را جور دیگری نوشته بودند، حاکم، شخص دیگری بود و دستورات، دستوراتِ دیگری... نوشیدنیها فرق داشت، غذاها فرق داشت و کسب و کارها... همهچیز غریب و ناشناخته بود و از همن مهمتر: هیچکس مرا نمیشناخت!! ظاهر و پوشش من برای آنها عجیب بود، ولی کسی آنقدر اهمیت نمیداد که من چه کسی و از کدام روزگار هستم، کارم چیست و آنجا چه میکنم؟ آدمهای آینده، بیخیالی را یاد گرفته بودند، اهمیت ندادنِ بیش از حد به مسائل را. و این خوب بود، بسیار خوب.
چشمهام را باز کردم، به اطرافم نگاه کردم و همهچیز را ساده دیدم، سادهتر از آن که بخواهم بخاطرش خودم را اذیت کنم. وقتی قرار است چند سال بعد، کسی حتی به یاد نیاورد من چه کسی بودم و در کدام نقطه از جهان و چقدر برای داشتنِ موفقیت و خانه و ماشینی که امروز آرزوی من و فردا، ویرانهای برای تخریب و آهنپارهای برای بازیافت خواهد بود، به خودم سخت گرفته بودم.
من آیندهی این شهر و آدمها را دیده بودم و همهچیز نسبیتر و ناپایدارتر از آن چیزی به نظر میرسید که بخواهم برایش حرص بخورم. نفس عمیقی کشیدم و تصمیم گرفتم آرام باشم. و لذت ببرم از سادهترین اتفاقها. شاید اینگونه، آرزوهایم را زندگی نکنم، اما حداقل زندگی را هم آرزو نخواهمکرد.
و زندگی خواهم کرد، و لبخند خواهم زد، و آرام خواهم بود...
و بیش از حد اهمیت نخواهم داد
به هیچچیز...
به هیچکس...
•نرگس صرافیان طوفان
چشمهام را باز کردم، به اطرافم نگاه کردم و همهچیز را ساده دیدم، سادهتر از آن که بخواهم بخاطرش خودم را اذیت کنم. وقتی قرار است چند سال بعد، کسی حتی به یاد نیاورد من چه کسی بودم و در کدام نقطه از جهان و چقدر برای داشتنِ موفقیت و خانه و ماشینی که امروز آرزوی من و فردا، ویرانهای برای تخریب و آهنپارهای برای بازیافت خواهد بود، به خودم سخت گرفته بودم.
من آیندهی این شهر و آدمها را دیده بودم و همهچیز نسبیتر و ناپایدارتر از آن چیزی به نظر میرسید که بخواهم برایش حرص بخورم. نفس عمیقی کشیدم و تصمیم گرفتم آرام باشم. و لذت ببرم از سادهترین اتفاقها. شاید اینگونه، آرزوهایم را زندگی نکنم، اما حداقل زندگی را هم آرزو نخواهمکرد.
و زندگی خواهم کرد، و لبخند خواهم زد، و آرام خواهم بود...
و بیش از حد اهمیت نخواهم داد
به هیچچیز...
به هیچکس...
•نرگس صرافیان طوفان
❤5