تو برای من اون نوری هستی که وقتی به هیچی امید ندارم تو زندگیم میتابه
تو برای من اون گل خشک لای کتابی که هر وقت ببینمش لبخند میزنم
تو برای من اون آهنگی که بارها و بارها گوشش میدم و ازش خسته نمیشم
تو برای من اون فکر قشنگی که وقتی میاد تو سرم همه متوجه لبخندم میشن
تو برای من همون دلیلی هستی که مدت ها دنبالش میگشتم ؛
تا به خاطرش زندگی کنم.
@Bockaa
تو برای من اون گل خشک لای کتابی که هر وقت ببینمش لبخند میزنم
تو برای من اون آهنگی که بارها و بارها گوشش میدم و ازش خسته نمیشم
تو برای من اون فکر قشنگی که وقتی میاد تو سرم همه متوجه لبخندم میشن
تو برای من همون دلیلی هستی که مدت ها دنبالش میگشتم ؛
تا به خاطرش زندگی کنم.
@Bockaa
❤9
نمیدانم چرا تحمل جمعیت را ندارم
تحمل زندگی فامیلی را ندارم
من آنقدر به تنهایی خود عادت کرده ام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس می کنم
تا دور هستم دلم میخواهد نزدیک باشم و نزدیک که میشوم میبینم که اصلا استعدادش را ندارم...!
•فروغ فرخزاد
تحمل زندگی فامیلی را ندارم
من آنقدر به تنهایی خود عادت کرده ام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس می کنم
تا دور هستم دلم میخواهد نزدیک باشم و نزدیک که میشوم میبینم که اصلا استعدادش را ندارم...!
•فروغ فرخزاد
❤10😢8💔4
بُکاء
نمیدانم چرا تحمل جمعیت را ندارم تحمل زندگی فامیلی را ندارم من آنقدر به تنهایی خود عادت کرده ام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس می کنم تا دور هستم دلم میخواهد نزدیک باشم و نزدیک که میشوم میبینم که اصلا استعدادش را ندارم...! •فروغ فرخزاد
وقتی یادم میوفته که معشوقه فروغ چقدر اذیتش میکرده و بهش چندین بار خیانت کرده میفهمم چرا انقدر این زن تنهایی رو دوست داشت و در عین حال از تنهایی محضش مینالید. حالا هم اگر عشقی وجود داشت توی این آدمها سالهای خیلی دور کشته شد.
💔19
باز خوش به حال اونایی که این روزا رو دوتایی تحمل میکنن، دلشون به بودن یکی خوشه که ته روز وقتی از همه چی بریدن بهش پناه ببرن، من حس میکنم دارم تنهایی مچاله میشم:)))
💔17
Jorge Méndez
Cold
❤7😢1
اگر میخواهید یک نفر را
بُکُشید
پیشنهاد میکنم اول به او محبت کنید
خاطره بسازید
ساعتها با او وقت بگذرانید
غافلگیرش کنید،به هر بهانه ای..
شادی اش را باعث شوید،برایش سنگ صبور باشید
اینگونه زنده اش میکنید،
و دقیقا زمانی که جز شما کسی را
در زندگی اش ندارد ،رهایش کنید!!!
او را در بدترین شرایط زندگی اش
درست وقتی که به شما بیش از هر کس دیگری نیاز دارد
تنها بگذارید!
ترجیحا این رفتنتان هم بدون دلیل باشد
بی هیچ حرفی
بدون خداحافظی!
در آخرین مسیجتان هم برایش آرزوی خوشبختی کنید!
شک نکنید او خواهد مرد
هر روز از نو ..
هر روز از نو می میرد و
تا عمر دارد آن آدم سابق نمی شود...
•زیور شیبانی
بُکُشید
پیشنهاد میکنم اول به او محبت کنید
خاطره بسازید
ساعتها با او وقت بگذرانید
غافلگیرش کنید،به هر بهانه ای..
شادی اش را باعث شوید،برایش سنگ صبور باشید
اینگونه زنده اش میکنید،
و دقیقا زمانی که جز شما کسی را
در زندگی اش ندارد ،رهایش کنید!!!
او را در بدترین شرایط زندگی اش
درست وقتی که به شما بیش از هر کس دیگری نیاز دارد
تنها بگذارید!
ترجیحا این رفتنتان هم بدون دلیل باشد
بی هیچ حرفی
بدون خداحافظی!
در آخرین مسیجتان هم برایش آرزوی خوشبختی کنید!
شک نکنید او خواهد مرد
هر روز از نو ..
هر روز از نو می میرد و
تا عمر دارد آن آدم سابق نمی شود...
•زیور شیبانی
💔20😢5
❤9😢4
روباه گفت: تو اگر دوست میخواهی مرا اهلی کن.
شازده کوچولو پرسید: اهلی یعنی چه؟
روباه گفت: یعنی ایجاد علاقه کردن.
شاده کوچولو پرسید: چطوری؟
روباه گفت: با صبوری کردن ...
روباه گفت: ارزش گل تو به قدر ِ عمریست
که به پاش صرف کردهای ...
شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد:
به قدر عمریست که به پاش صرف کردهام ...
روباه گفت: انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند
اما تو نباید فراموشش کنی
تو تا زندهای، نسبت به چیزی که اهلی کردهای مسئولی.
تو مسئول گـُلتی ...
شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد :
« من مسئول ِگـُلمَم. »
•بخشی از کتاب شازده کوچولو
شازده کوچولو پرسید: اهلی یعنی چه؟
روباه گفت: یعنی ایجاد علاقه کردن.
شاده کوچولو پرسید: چطوری؟
روباه گفت: با صبوری کردن ...
روباه گفت: ارزش گل تو به قدر ِ عمریست
که به پاش صرف کردهای ...
شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد:
به قدر عمریست که به پاش صرف کردهام ...
روباه گفت: انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند
اما تو نباید فراموشش کنی
تو تا زندهای، نسبت به چیزی که اهلی کردهای مسئولی.
تو مسئول گـُلتی ...
شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد :
« من مسئول ِگـُلمَم. »
•بخشی از کتاب شازده کوچولو
❤5
ﺧﺪﺍ ﮔﺮ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﺩﺍﺭﺩ ﺯ ﺭﻭی ﻛﺎﺭ آﺩﻣﻬﺎ!
ﭼﻪ ﺷﺎﺩﻳﻬﺎ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮﻫﻢ...
ﭼﻪ ﺑﺎﺯﻳﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﺳﻮﺍ...
یکی ﺧﻨﺪﺩ ﺯ آﺑﺎﺩی...
یکی ﮔﺮﻳﺪ ﺯ ﺑﺮﺑﺎﺩی...
یکی ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﻛﻨﺪ ﺷﺎﺩی...
یکی ﺍﺯ ﺩﻝ ﻛﻨﺪ ﻏﻮﻏﺎ...
ﭼﻪ ﻛﺎﺫﺏ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺻﺎﺩﻕ...
ﭼﻪ ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻛﺎﺫﺏ...
ﭼﻪ ﻋﺎﺑﺪ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻓﺎﺳﻖ...
ﭼﻪ ﻓﺎﺳﻖ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﺎﺑﺪ...
ﭼﻪ زشتی ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﻧﮕﻴﻦ...
ﭼﻪ ﺗﻠﺨی ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺷﻴﺮﻳﻦ...
ﭼﻪ ﺑﺎﻻﻫﺎ ﺭﻭﺩ پايين...
ﻋﺠﺐ ﺻﺒﺮی ﺧﺪﺍ ﺩﺍﺭﺩ
ﻛﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﻧﻤﻴﺪﺍﺭﺩ!
•سهراب سپهری
ﭼﻪ ﺷﺎﺩﻳﻬﺎ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮﻫﻢ...
ﭼﻪ ﺑﺎﺯﻳﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﺳﻮﺍ...
یکی ﺧﻨﺪﺩ ﺯ آﺑﺎﺩی...
یکی ﮔﺮﻳﺪ ﺯ ﺑﺮﺑﺎﺩی...
یکی ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﻛﻨﺪ ﺷﺎﺩی...
یکی ﺍﺯ ﺩﻝ ﻛﻨﺪ ﻏﻮﻏﺎ...
ﭼﻪ ﻛﺎﺫﺏ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺻﺎﺩﻕ...
ﭼﻪ ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻛﺎﺫﺏ...
ﭼﻪ ﻋﺎﺑﺪ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻓﺎﺳﻖ...
ﭼﻪ ﻓﺎﺳﻖ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﺎﺑﺪ...
ﭼﻪ زشتی ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﻧﮕﻴﻦ...
ﭼﻪ ﺗﻠﺨی ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺷﻴﺮﻳﻦ...
ﭼﻪ ﺑﺎﻻﻫﺎ ﺭﻭﺩ پايين...
ﻋﺠﺐ ﺻﺒﺮی ﺧﺪﺍ ﺩﺍﺭﺩ
ﻛﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﻧﻤﻴﺪﺍﺭﺩ!
•سهراب سپهری
❤17
جلال آل احمد توی نامهاش به سیمین دانشور نوشت:
«با هر کس حرف میزنم اولین کاری که میکنم این است که حلقهام را طوری به رُخش بکشم که او از من بپرسد که ازدواج کردهای؟
و من حرفم را به تو بکشانم و بعد عکس تو را نشان بدهم!»
داریم دقیقاً از تعهد یک انسان حرف میزنیم...
«با هر کس حرف میزنم اولین کاری که میکنم این است که حلقهام را طوری به رُخش بکشم که او از من بپرسد که ازدواج کردهای؟
و من حرفم را به تو بکشانم و بعد عکس تو را نشان بدهم!»
داریم دقیقاً از تعهد یک انسان حرف میزنیم...
❤16💔2
اگه توام همونی هستی که توی راه موقع بستن کفشت کسی برات صبر نمیکنه، توی جمع حرف میزنی و یهو وسطش میبینی همه به حرف زدن باهم مشغول شدن و کسی حواسش به تو نیست، اگه دوست صمیمیِ دوست صمیمیت نیستی، استوریاتو به جز چندتا از رفیقات کسی ریپلای نمیزنه، شبا بدون شببخیر میخوابی و صبحا بدون صبحبخیر بلند میشی، اگه کسیو نداری بتونی راحت و بدون محدودیت حرفاتو بهش بزنی، خواباتو تعریف کنی و از افکار عجیبت بهش بگی، اگه کسیو نداری بیمناسبت بهت کادو بده، اگه موقع حال بدیات کسی نمیفهمه، موقعهایی که غیب میشی هیچکس سراغتو نمیگیره، و حس میکنی مثل یک روح، نامرئیای و وجود خارجی نداری، بیا بغلم. تو تنها نیستی.
❤22💔10
با صدای ضعیفی از آهنگی دلنشین بیدار میشوم صدا را دنبال میکنم
در آشپزخانه روبهروی پنجره نشسته و دستش را دور لیوانِ چای حلقه زده و در حال تماشای شهر است
لای پنجره را کمی باز گذاشته و خودش را در صندلی جمع کرده ملافه را دورش میپیچم
لیوان چای را کنار غزلیّات سعدی میگذارد و بدون اینکه نگاهم کند دستانم را میگیرد میان دستانش و میگوید:
بوی عید است... هوای نوبرانه... استشمام نمیکنی؟
شانههایش را لمس میکنم و میگویم اگر هوای بوسیدنات بگذارد، اگر بوی موهایت رهایم کند بدم نمیآید...
سرش را بالا میآورد و سوالی نگاهم میکند
ادامه میدهم راستش من در جغرافیای تو زندگی میکنم جانا...
چشمانت تلفیق فصلهاست، آمیزهای از باران و آفتاب و شکوفه و همین حالا که اینگونه از ذوقِ بهار آسمان را نشانه رفتهای وُ سعدی میخوانی وُ بنان گوش میکنی، حسرت میخورم که چرا نقاش نیستم تا چشم نوازترین لحظهی تاریخ در چند سال اخیر را به تصویر بکشم...
بلند میشود وُ در آغوشم میگیرد وُ میگوید:
جواب تو را سعدی میداند
و شعری زیر لب زمزمه میکند
« دستِ چو منی قیامه باشد
با قامتِ چون تویی در آغوش... »
•علی سلطانی
در آشپزخانه روبهروی پنجره نشسته و دستش را دور لیوانِ چای حلقه زده و در حال تماشای شهر است
لای پنجره را کمی باز گذاشته و خودش را در صندلی جمع کرده ملافه را دورش میپیچم
لیوان چای را کنار غزلیّات سعدی میگذارد و بدون اینکه نگاهم کند دستانم را میگیرد میان دستانش و میگوید:
بوی عید است... هوای نوبرانه... استشمام نمیکنی؟
شانههایش را لمس میکنم و میگویم اگر هوای بوسیدنات بگذارد، اگر بوی موهایت رهایم کند بدم نمیآید...
سرش را بالا میآورد و سوالی نگاهم میکند
ادامه میدهم راستش من در جغرافیای تو زندگی میکنم جانا...
چشمانت تلفیق فصلهاست، آمیزهای از باران و آفتاب و شکوفه و همین حالا که اینگونه از ذوقِ بهار آسمان را نشانه رفتهای وُ سعدی میخوانی وُ بنان گوش میکنی، حسرت میخورم که چرا نقاش نیستم تا چشم نوازترین لحظهی تاریخ در چند سال اخیر را به تصویر بکشم...
بلند میشود وُ در آغوشم میگیرد وُ میگوید:
جواب تو را سعدی میداند
و شعری زیر لب زمزمه میکند
« دستِ چو منی قیامه باشد
با قامتِ چون تویی در آغوش... »
•علی سلطانی
❤6
آیدا باقی عمرم..!
...
هرگز از یاد مبر که اگر تو نباشی، هیچ چیز برای من وجود نخواهد داشت: نه رسالت نه هدف نه زندگی! من اینها همه را تازه برای خاطر تو می خواهم: برای خاطر عشق تو سر بلندیت. تو شمشیر سحرآمیزی هستی که من به اتکای تو قلعهها را می گشایم و جهان را فتح می کنم.
•از نامههای شاملو به آیدا
...
هرگز از یاد مبر که اگر تو نباشی، هیچ چیز برای من وجود نخواهد داشت: نه رسالت نه هدف نه زندگی! من اینها همه را تازه برای خاطر تو می خواهم: برای خاطر عشق تو سر بلندیت. تو شمشیر سحرآمیزی هستی که من به اتکای تو قلعهها را می گشایم و جهان را فتح می کنم.
•از نامههای شاملو به آیدا
❤7
یه دیالوگی بود میگفت که:
«چون اهمیتی نمیدم؛ معنیش این نیست که نمیفهمم!»
خواستم بگم خیلیامون دقیقا همین شکلی هستیم، یعنی به خیلی از چیزا اهمیتی نمیدیم، و همه فکر میکنن ما نمیفهمیم! ولی واقعیت اینه که ما فقط یاد گرفتیم که هر چیزی به قیمت از بین رفتن آرامشمون باشه، زیاده، گرونه، اهمیت ندادنِ ما از نفهمیدن نیست! از نخواستنه...!
•بُکاء
«چون اهمیتی نمیدم؛ معنیش این نیست که نمیفهمم!»
خواستم بگم خیلیامون دقیقا همین شکلی هستیم، یعنی به خیلی از چیزا اهمیتی نمیدیم، و همه فکر میکنن ما نمیفهمیم! ولی واقعیت اینه که ما فقط یاد گرفتیم که هر چیزی به قیمت از بین رفتن آرامشمون باشه، زیاده، گرونه، اهمیت ندادنِ ما از نفهمیدن نیست! از نخواستنه...!
•بُکاء
💔14❤2
To Shodi Mesle Khon To Ragam [ Faza2Music.Net ]
Ai Music
اگر اشکی بود باید تا ابد برای این آهنگ ریخته بشه. نمیتونم گوش ندمش♡
@Bockaa
@Bockaa
❤4
نزار قبانی چقدر قشنگ میگه :
هربار که ترانهای برایت سرودم قومم بر من تاختند،
که چرا برای میهن شعر نمیسُرایی؟!
و آیا زن چیزی جز وطن است؟
هربار که ترانهای برایت سرودم قومم بر من تاختند،
که چرا برای میهن شعر نمیسُرایی؟!
و آیا زن چیزی جز وطن است؟
❤9
"نه تو میمانی و نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم می گذرد
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز ``
•سهراب سپهری
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم می گذرد
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز ``
•سهراب سپهری
❤15
مساله این است که ما ادامه میدهیم. با زخمهایی بر تن و رنجی بزرگ در جان و ابری وسیع در گلو. ادامه میدهیم، با قدمهایی رنجور و کوتاه، به سوی نور.
بهار و نوروز، کلمات سادهای نیستند. یادآوران عزیز طاقت و صبوری ما، و دستاورد بزرگ ما از یک سال سخت جانکاهند. ما با پاسداشت بهار، مداومت امید را جشن میگیریم چرا که چارهای نداریم. اهل یأس نیستیم، حتی اگر غرقاب دریای اسید تلخکامی باشیم.
پس خوشا وزیدن باد باهار بر تو، که آزاری بر کسی روا نداشتی، و با مردمان جهان کوچکت مهربان بودی، و به گربههای بیکس خیابان همانطور با محبت نگاه کردی که به کودکان کار. عیدت مبارک، ای نوازشگر جانها، خود اگر ماندی بینوازش یا نه. ای کسی که انسان را مراعات کردی. جانت آفتابی و گرم، ای کسی که حاکمان کشورت غارتت کردند و نصیب تو از مال دنیا، رزقی بود که به قیمت درد استخوانهایت سهمت شد.
ما هنوز هم با گلویی که مهیای گریه است و با دستانی تهی اما شوریده، بر بلندای تل خاکی که نتیجه حفر مزاری برای غرورمان بود و خالی ماند، یکنفس آواز میخوانیم: سر اومد زمستان...
و این شکوهمندی مردمانی است که بردمیدن آفتاب را از پس ابرها به تماشا نشستهاند.
پس رفیق اندوهگین من، باهار شد، کمی بخند. حتی اگر بدانی به دزدیدن لبخندت خواهند آمد...
•حمیدسلیمی
بهار و نوروز، کلمات سادهای نیستند. یادآوران عزیز طاقت و صبوری ما، و دستاورد بزرگ ما از یک سال سخت جانکاهند. ما با پاسداشت بهار، مداومت امید را جشن میگیریم چرا که چارهای نداریم. اهل یأس نیستیم، حتی اگر غرقاب دریای اسید تلخکامی باشیم.
پس خوشا وزیدن باد باهار بر تو، که آزاری بر کسی روا نداشتی، و با مردمان جهان کوچکت مهربان بودی، و به گربههای بیکس خیابان همانطور با محبت نگاه کردی که به کودکان کار. عیدت مبارک، ای نوازشگر جانها، خود اگر ماندی بینوازش یا نه. ای کسی که انسان را مراعات کردی. جانت آفتابی و گرم، ای کسی که حاکمان کشورت غارتت کردند و نصیب تو از مال دنیا، رزقی بود که به قیمت درد استخوانهایت سهمت شد.
ما هنوز هم با گلویی که مهیای گریه است و با دستانی تهی اما شوریده، بر بلندای تل خاکی که نتیجه حفر مزاری برای غرورمان بود و خالی ماند، یکنفس آواز میخوانیم: سر اومد زمستان...
و این شکوهمندی مردمانی است که بردمیدن آفتاب را از پس ابرها به تماشا نشستهاند.
پس رفیق اندوهگین من، باهار شد، کمی بخند. حتی اگر بدانی به دزدیدن لبخندت خواهند آمد...
•حمیدسلیمی