اگر در ناامیدی زیسته باشید، آنگاه فارغ از هر چیز دیگری که به دست آورده یا از دست داده باشید، همه چیز برای شما از دست رفته است.
• سورن کییرکگور
• سورن کییرکگور
❤7
پای هر خداحافظی محکم باش؛
کمکم ياد خواهی گرفت اينکه عشق تکيه کردن نيست، و رفاقت، اطمينان خاطر.
و ياد میگيری که بوسهها قرار داد نيستند،
و هديهها، معنی عهد و پيمان نمیدهند،
ياد مىگيرى كه مىتوانى تحمل كنى،
كه محكم هستى، كه خيلى مىارزى،
و مىآموزى و مىآموزى،
با هر خداحافظى ياد مىگيرى...
•خورخه بورخس
کمکم ياد خواهی گرفت اينکه عشق تکيه کردن نيست، و رفاقت، اطمينان خاطر.
و ياد میگيری که بوسهها قرار داد نيستند،
و هديهها، معنی عهد و پيمان نمیدهند،
ياد مىگيرى كه مىتوانى تحمل كنى،
كه محكم هستى، كه خيلى مىارزى،
و مىآموزى و مىآموزى،
با هر خداحافظى ياد مىگيرى...
•خورخه بورخس
❤13
"معشوقه" گری هایم همیشه با دیگر "معشوقه"ها فرق داشت.
وقتی سرش درد میکرد نه " عزیزم چرا مواظب خودت نبودی؟"
حواله اش میکردم نه براش قرص میبردم.
بجاش لامپ اتاق رو خاموش میکردم، سرشو میذاشتم رو پاهام، دستمو میکشیدم لا به لای موهاش و همون ترانه مورد علاقه اش رو زیر لب براش لالایی وار میخوندم.
روزهای بارونی به جای اینکه به زور چتر بگیرم رو سرش و بهش همش گوشزد کنم که آروم راه برو تا آب بارون شلوارتو خیس نکنه
دستشو میگرفتم و میکشیدمش زیر بارون و تمام مسیر رو باهاش میدویدم و آخر سر که خسته میشدیم میرفتیم زیر سایه بوم یکی از مغازه ها و من همونجور که نفس نفس میزدم از دویدن خیره میشدم به چشم هاش و بی مقدمه میگفتم "دوستت دارم "
یا پنجشنبه شب ها نه مجبورش میکردم پاساژ های شهر رو باهام متر کنه نه میزاشتم شام رو تو یکی از لوکس ترین رستوران های شهر از همان هایی که تمام مدت حواست باید به رفتارت باشه بخوریم. دوتا ساندویج از همان دکه پایین بام میخریدیم و میبردمش به بالاترین ارتفاع شهر و انقدر براش خاطره تعریف میکردم که با دهن پر قهقه بزنه.
وقتی از روياها و نگرانی هاش برای آینده تعریف میکرد دست نمیزاشتم رو دستش و نمیگفتم " همه چی درست ميشه... امیدوار باش".
میرفتم یه لیوان چایی با همون شکلات مورد علاقه اش براش میاوردم و دستامو دور گردنش حلقه میکردم و میگفتم " یه دنیا پشتتو خالی کنه خودم پشتتم دردات به جونم"
هیچوقت نتونستم "معشوقه" باشم... از همون معشوقه های تکراری كه خيلی هم عشق را بلد نیستند.
دیوونه ها "معشوقه" بودن رو بهتر بلدن...
چون عشق و عقل باهم نشاید جانم...
باید دیوونه وار عاشقی کرد.
•محیا زند
@Bockaa
وقتی سرش درد میکرد نه " عزیزم چرا مواظب خودت نبودی؟"
حواله اش میکردم نه براش قرص میبردم.
بجاش لامپ اتاق رو خاموش میکردم، سرشو میذاشتم رو پاهام، دستمو میکشیدم لا به لای موهاش و همون ترانه مورد علاقه اش رو زیر لب براش لالایی وار میخوندم.
روزهای بارونی به جای اینکه به زور چتر بگیرم رو سرش و بهش همش گوشزد کنم که آروم راه برو تا آب بارون شلوارتو خیس نکنه
دستشو میگرفتم و میکشیدمش زیر بارون و تمام مسیر رو باهاش میدویدم و آخر سر که خسته میشدیم میرفتیم زیر سایه بوم یکی از مغازه ها و من همونجور که نفس نفس میزدم از دویدن خیره میشدم به چشم هاش و بی مقدمه میگفتم "دوستت دارم "
یا پنجشنبه شب ها نه مجبورش میکردم پاساژ های شهر رو باهام متر کنه نه میزاشتم شام رو تو یکی از لوکس ترین رستوران های شهر از همان هایی که تمام مدت حواست باید به رفتارت باشه بخوریم. دوتا ساندویج از همان دکه پایین بام میخریدیم و میبردمش به بالاترین ارتفاع شهر و انقدر براش خاطره تعریف میکردم که با دهن پر قهقه بزنه.
وقتی از روياها و نگرانی هاش برای آینده تعریف میکرد دست نمیزاشتم رو دستش و نمیگفتم " همه چی درست ميشه... امیدوار باش".
میرفتم یه لیوان چایی با همون شکلات مورد علاقه اش براش میاوردم و دستامو دور گردنش حلقه میکردم و میگفتم " یه دنیا پشتتو خالی کنه خودم پشتتم دردات به جونم"
هیچوقت نتونستم "معشوقه" باشم... از همون معشوقه های تکراری كه خيلی هم عشق را بلد نیستند.
دیوونه ها "معشوقه" بودن رو بهتر بلدن...
چون عشق و عقل باهم نشاید جانم...
باید دیوونه وار عاشقی کرد.
•محیا زند
@Bockaa
❤10💔1
وقتی عاقل میشی همه چیز متفاوت تر میشه
با خودت میگی درسته من عاشقت شدم، من دوست دارم و وقتی میبینمت میخوام برای همیشه با تو باشم، وقتی بغلم میکنی میخوام زمان متوقف بشه، فقط با یه حرف از تو میتونم ساعتها خوشحال باشم ولی خب همه اینا دلیل نمیشه بتونی بهم بیاحترامی کنی و من هم اجازه این بیاحترامی رو بهت بدم، دوست داشتنم دلیل نمیشه بتونی منو زیر پات بزاری، منو نادیده بگیری. راستش وقتی سنت میره بالاتره میفهمی هرچقدرم هم که عاشق کسی باشی هیچوقت هیچکس مهمتر از خودم نیست که اجازه بدم خودم رو ازم بگیره. تورو دوست دارم ولی اگه بخوای من رو از خودم بگیری باید پا روی دلم بزارم درسته که سخته ولی خودم ارزشش رو دارم.
•راحلیسم
با خودت میگی درسته من عاشقت شدم، من دوست دارم و وقتی میبینمت میخوام برای همیشه با تو باشم، وقتی بغلم میکنی میخوام زمان متوقف بشه، فقط با یه حرف از تو میتونم ساعتها خوشحال باشم ولی خب همه اینا دلیل نمیشه بتونی بهم بیاحترامی کنی و من هم اجازه این بیاحترامی رو بهت بدم، دوست داشتنم دلیل نمیشه بتونی منو زیر پات بزاری، منو نادیده بگیری. راستش وقتی سنت میره بالاتره میفهمی هرچقدرم هم که عاشق کسی باشی هیچوقت هیچکس مهمتر از خودم نیست که اجازه بدم خودم رو ازم بگیره. تورو دوست دارم ولی اگه بخوای من رو از خودم بگیری باید پا روی دلم بزارم درسته که سخته ولی خودم ارزشش رو دارم.
•راحلیسم
😢6❤3
بُکاء
وقتی عاقل میشی همه چیز متفاوت تر میشه با خودت میگی درسته من عاشقت شدم، من دوست دارم و وقتی میبینمت میخوام برای همیشه با تو باشم، وقتی بغلم میکنی میخوام زمان متوقف بشه، فقط با یه حرف از تو میتونم ساعتها خوشحال باشم ولی خب همه اینا دلیل نمیشه بتونی بهم بیاحترامی…
که زخمِ هر شکستِ من، حضورِ یک جوانه شد!
•ایرج جنتی عطایی
•ایرج جنتی عطایی
❤3
تو برای من اون نوری هستی که وقتی به هیچی امید ندارم تو زندگیم میتابه
تو برای من اون گل خشک لای کتابی که هر وقت ببینمش لبخند میزنم
تو برای من اون آهنگی که بارها و بارها گوشش میدم و ازش خسته نمیشم
تو برای من اون فکر قشنگی که وقتی میاد تو سرم همه متوجه لبخندم میشن
تو برای من همون دلیلی هستی که مدت ها دنبالش میگشتم ؛
تا به خاطرش زندگی کنم.
@Bockaa
تو برای من اون گل خشک لای کتابی که هر وقت ببینمش لبخند میزنم
تو برای من اون آهنگی که بارها و بارها گوشش میدم و ازش خسته نمیشم
تو برای من اون فکر قشنگی که وقتی میاد تو سرم همه متوجه لبخندم میشن
تو برای من همون دلیلی هستی که مدت ها دنبالش میگشتم ؛
تا به خاطرش زندگی کنم.
@Bockaa
❤9
نمیدانم چرا تحمل جمعیت را ندارم
تحمل زندگی فامیلی را ندارم
من آنقدر به تنهایی خود عادت کرده ام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس می کنم
تا دور هستم دلم میخواهد نزدیک باشم و نزدیک که میشوم میبینم که اصلا استعدادش را ندارم...!
•فروغ فرخزاد
تحمل زندگی فامیلی را ندارم
من آنقدر به تنهایی خود عادت کرده ام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس می کنم
تا دور هستم دلم میخواهد نزدیک باشم و نزدیک که میشوم میبینم که اصلا استعدادش را ندارم...!
•فروغ فرخزاد
❤10😢8💔4
بُکاء
نمیدانم چرا تحمل جمعیت را ندارم تحمل زندگی فامیلی را ندارم من آنقدر به تنهایی خود عادت کرده ام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس می کنم تا دور هستم دلم میخواهد نزدیک باشم و نزدیک که میشوم میبینم که اصلا استعدادش را ندارم...! •فروغ فرخزاد
وقتی یادم میوفته که معشوقه فروغ چقدر اذیتش میکرده و بهش چندین بار خیانت کرده میفهمم چرا انقدر این زن تنهایی رو دوست داشت و در عین حال از تنهایی محضش مینالید. حالا هم اگر عشقی وجود داشت توی این آدمها سالهای خیلی دور کشته شد.
💔19
باز خوش به حال اونایی که این روزا رو دوتایی تحمل میکنن، دلشون به بودن یکی خوشه که ته روز وقتی از همه چی بریدن بهش پناه ببرن، من حس میکنم دارم تنهایی مچاله میشم:)))
💔17
Jorge Méndez
Cold
❤7😢1
اگر میخواهید یک نفر را
بُکُشید
پیشنهاد میکنم اول به او محبت کنید
خاطره بسازید
ساعتها با او وقت بگذرانید
غافلگیرش کنید،به هر بهانه ای..
شادی اش را باعث شوید،برایش سنگ صبور باشید
اینگونه زنده اش میکنید،
و دقیقا زمانی که جز شما کسی را
در زندگی اش ندارد ،رهایش کنید!!!
او را در بدترین شرایط زندگی اش
درست وقتی که به شما بیش از هر کس دیگری نیاز دارد
تنها بگذارید!
ترجیحا این رفتنتان هم بدون دلیل باشد
بی هیچ حرفی
بدون خداحافظی!
در آخرین مسیجتان هم برایش آرزوی خوشبختی کنید!
شک نکنید او خواهد مرد
هر روز از نو ..
هر روز از نو می میرد و
تا عمر دارد آن آدم سابق نمی شود...
•زیور شیبانی
بُکُشید
پیشنهاد میکنم اول به او محبت کنید
خاطره بسازید
ساعتها با او وقت بگذرانید
غافلگیرش کنید،به هر بهانه ای..
شادی اش را باعث شوید،برایش سنگ صبور باشید
اینگونه زنده اش میکنید،
و دقیقا زمانی که جز شما کسی را
در زندگی اش ندارد ،رهایش کنید!!!
او را در بدترین شرایط زندگی اش
درست وقتی که به شما بیش از هر کس دیگری نیاز دارد
تنها بگذارید!
ترجیحا این رفتنتان هم بدون دلیل باشد
بی هیچ حرفی
بدون خداحافظی!
در آخرین مسیجتان هم برایش آرزوی خوشبختی کنید!
شک نکنید او خواهد مرد
هر روز از نو ..
هر روز از نو می میرد و
تا عمر دارد آن آدم سابق نمی شود...
•زیور شیبانی
💔20😢5
❤9😢4
روباه گفت: تو اگر دوست میخواهی مرا اهلی کن.
شازده کوچولو پرسید: اهلی یعنی چه؟
روباه گفت: یعنی ایجاد علاقه کردن.
شاده کوچولو پرسید: چطوری؟
روباه گفت: با صبوری کردن ...
روباه گفت: ارزش گل تو به قدر ِ عمریست
که به پاش صرف کردهای ...
شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد:
به قدر عمریست که به پاش صرف کردهام ...
روباه گفت: انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند
اما تو نباید فراموشش کنی
تو تا زندهای، نسبت به چیزی که اهلی کردهای مسئولی.
تو مسئول گـُلتی ...
شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد :
« من مسئول ِگـُلمَم. »
•بخشی از کتاب شازده کوچولو
شازده کوچولو پرسید: اهلی یعنی چه؟
روباه گفت: یعنی ایجاد علاقه کردن.
شاده کوچولو پرسید: چطوری؟
روباه گفت: با صبوری کردن ...
روباه گفت: ارزش گل تو به قدر ِ عمریست
که به پاش صرف کردهای ...
شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد:
به قدر عمریست که به پاش صرف کردهام ...
روباه گفت: انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند
اما تو نباید فراموشش کنی
تو تا زندهای، نسبت به چیزی که اهلی کردهای مسئولی.
تو مسئول گـُلتی ...
شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد :
« من مسئول ِگـُلمَم. »
•بخشی از کتاب شازده کوچولو
❤5
ﺧﺪﺍ ﮔﺮ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﺩﺍﺭﺩ ﺯ ﺭﻭی ﻛﺎﺭ آﺩﻣﻬﺎ!
ﭼﻪ ﺷﺎﺩﻳﻬﺎ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮﻫﻢ...
ﭼﻪ ﺑﺎﺯﻳﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﺳﻮﺍ...
یکی ﺧﻨﺪﺩ ﺯ آﺑﺎﺩی...
یکی ﮔﺮﻳﺪ ﺯ ﺑﺮﺑﺎﺩی...
یکی ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﻛﻨﺪ ﺷﺎﺩی...
یکی ﺍﺯ ﺩﻝ ﻛﻨﺪ ﻏﻮﻏﺎ...
ﭼﻪ ﻛﺎﺫﺏ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺻﺎﺩﻕ...
ﭼﻪ ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻛﺎﺫﺏ...
ﭼﻪ ﻋﺎﺑﺪ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻓﺎﺳﻖ...
ﭼﻪ ﻓﺎﺳﻖ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﺎﺑﺪ...
ﭼﻪ زشتی ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﻧﮕﻴﻦ...
ﭼﻪ ﺗﻠﺨی ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺷﻴﺮﻳﻦ...
ﭼﻪ ﺑﺎﻻﻫﺎ ﺭﻭﺩ پايين...
ﻋﺠﺐ ﺻﺒﺮی ﺧﺪﺍ ﺩﺍﺭﺩ
ﻛﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﻧﻤﻴﺪﺍﺭﺩ!
•سهراب سپهری
ﭼﻪ ﺷﺎﺩﻳﻬﺎ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮﻫﻢ...
ﭼﻪ ﺑﺎﺯﻳﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﺳﻮﺍ...
یکی ﺧﻨﺪﺩ ﺯ آﺑﺎﺩی...
یکی ﮔﺮﻳﺪ ﺯ ﺑﺮﺑﺎﺩی...
یکی ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﻛﻨﺪ ﺷﺎﺩی...
یکی ﺍﺯ ﺩﻝ ﻛﻨﺪ ﻏﻮﻏﺎ...
ﭼﻪ ﻛﺎﺫﺏ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺻﺎﺩﻕ...
ﭼﻪ ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻛﺎﺫﺏ...
ﭼﻪ ﻋﺎﺑﺪ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻓﺎﺳﻖ...
ﭼﻪ ﻓﺎﺳﻖ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﺎﺑﺪ...
ﭼﻪ زشتی ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﻧﮕﻴﻦ...
ﭼﻪ ﺗﻠﺨی ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺷﻴﺮﻳﻦ...
ﭼﻪ ﺑﺎﻻﻫﺎ ﺭﻭﺩ پايين...
ﻋﺠﺐ ﺻﺒﺮی ﺧﺪﺍ ﺩﺍﺭﺩ
ﻛﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﻧﻤﻴﺪﺍﺭﺩ!
•سهراب سپهری
❤17
جلال آل احمد توی نامهاش به سیمین دانشور نوشت:
«با هر کس حرف میزنم اولین کاری که میکنم این است که حلقهام را طوری به رُخش بکشم که او از من بپرسد که ازدواج کردهای؟
و من حرفم را به تو بکشانم و بعد عکس تو را نشان بدهم!»
داریم دقیقاً از تعهد یک انسان حرف میزنیم...
«با هر کس حرف میزنم اولین کاری که میکنم این است که حلقهام را طوری به رُخش بکشم که او از من بپرسد که ازدواج کردهای؟
و من حرفم را به تو بکشانم و بعد عکس تو را نشان بدهم!»
داریم دقیقاً از تعهد یک انسان حرف میزنیم...
❤16💔2
اگه توام همونی هستی که توی راه موقع بستن کفشت کسی برات صبر نمیکنه، توی جمع حرف میزنی و یهو وسطش میبینی همه به حرف زدن باهم مشغول شدن و کسی حواسش به تو نیست، اگه دوست صمیمیِ دوست صمیمیت نیستی، استوریاتو به جز چندتا از رفیقات کسی ریپلای نمیزنه، شبا بدون شببخیر میخوابی و صبحا بدون صبحبخیر بلند میشی، اگه کسیو نداری بتونی راحت و بدون محدودیت حرفاتو بهش بزنی، خواباتو تعریف کنی و از افکار عجیبت بهش بگی، اگه کسیو نداری بیمناسبت بهت کادو بده، اگه موقع حال بدیات کسی نمیفهمه، موقعهایی که غیب میشی هیچکس سراغتو نمیگیره، و حس میکنی مثل یک روح، نامرئیای و وجود خارجی نداری، بیا بغلم. تو تنها نیستی.
❤22💔10
با صدای ضعیفی از آهنگی دلنشین بیدار میشوم صدا را دنبال میکنم
در آشپزخانه روبهروی پنجره نشسته و دستش را دور لیوانِ چای حلقه زده و در حال تماشای شهر است
لای پنجره را کمی باز گذاشته و خودش را در صندلی جمع کرده ملافه را دورش میپیچم
لیوان چای را کنار غزلیّات سعدی میگذارد و بدون اینکه نگاهم کند دستانم را میگیرد میان دستانش و میگوید:
بوی عید است... هوای نوبرانه... استشمام نمیکنی؟
شانههایش را لمس میکنم و میگویم اگر هوای بوسیدنات بگذارد، اگر بوی موهایت رهایم کند بدم نمیآید...
سرش را بالا میآورد و سوالی نگاهم میکند
ادامه میدهم راستش من در جغرافیای تو زندگی میکنم جانا...
چشمانت تلفیق فصلهاست، آمیزهای از باران و آفتاب و شکوفه و همین حالا که اینگونه از ذوقِ بهار آسمان را نشانه رفتهای وُ سعدی میخوانی وُ بنان گوش میکنی، حسرت میخورم که چرا نقاش نیستم تا چشم نوازترین لحظهی تاریخ در چند سال اخیر را به تصویر بکشم...
بلند میشود وُ در آغوشم میگیرد وُ میگوید:
جواب تو را سعدی میداند
و شعری زیر لب زمزمه میکند
« دستِ چو منی قیامه باشد
با قامتِ چون تویی در آغوش... »
•علی سلطانی
در آشپزخانه روبهروی پنجره نشسته و دستش را دور لیوانِ چای حلقه زده و در حال تماشای شهر است
لای پنجره را کمی باز گذاشته و خودش را در صندلی جمع کرده ملافه را دورش میپیچم
لیوان چای را کنار غزلیّات سعدی میگذارد و بدون اینکه نگاهم کند دستانم را میگیرد میان دستانش و میگوید:
بوی عید است... هوای نوبرانه... استشمام نمیکنی؟
شانههایش را لمس میکنم و میگویم اگر هوای بوسیدنات بگذارد، اگر بوی موهایت رهایم کند بدم نمیآید...
سرش را بالا میآورد و سوالی نگاهم میکند
ادامه میدهم راستش من در جغرافیای تو زندگی میکنم جانا...
چشمانت تلفیق فصلهاست، آمیزهای از باران و آفتاب و شکوفه و همین حالا که اینگونه از ذوقِ بهار آسمان را نشانه رفتهای وُ سعدی میخوانی وُ بنان گوش میکنی، حسرت میخورم که چرا نقاش نیستم تا چشم نوازترین لحظهی تاریخ در چند سال اخیر را به تصویر بکشم...
بلند میشود وُ در آغوشم میگیرد وُ میگوید:
جواب تو را سعدی میداند
و شعری زیر لب زمزمه میکند
« دستِ چو منی قیامه باشد
با قامتِ چون تویی در آغوش... »
•علی سلطانی
❤6
آیدا باقی عمرم..!
...
هرگز از یاد مبر که اگر تو نباشی، هیچ چیز برای من وجود نخواهد داشت: نه رسالت نه هدف نه زندگی! من اینها همه را تازه برای خاطر تو می خواهم: برای خاطر عشق تو سر بلندیت. تو شمشیر سحرآمیزی هستی که من به اتکای تو قلعهها را می گشایم و جهان را فتح می کنم.
•از نامههای شاملو به آیدا
...
هرگز از یاد مبر که اگر تو نباشی، هیچ چیز برای من وجود نخواهد داشت: نه رسالت نه هدف نه زندگی! من اینها همه را تازه برای خاطر تو می خواهم: برای خاطر عشق تو سر بلندیت. تو شمشیر سحرآمیزی هستی که من به اتکای تو قلعهها را می گشایم و جهان را فتح می کنم.
•از نامههای شاملو به آیدا
❤7