This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«لحظهها را دریاب! چشم فردا کور است.»
❤13
«ای سرنوشت! از تو کجا میتوان گریخت؟
من راه آشیان خود از یاد بردهام
یک دم مرا به گوشهی راحت رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمردهام..»
•فریدون مشیری
من راه آشیان خود از یاد بردهام
یک دم مرا به گوشهی راحت رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمردهام..»
•فریدون مشیری
❤6
Heartbeat
Ghostly Kisses
Tell me I'm the one
Every time I fell in love it went all wrong
You're my only one
Moon and sun
We've just begun to belong.
@Bockaa
Every time I fell in love it went all wrong
You're my only one
Moon and sun
We've just begun to belong.
@Bockaa
❤5
«من در مورد کار خودم قاضی ظالمی هستم. وقتی به کتاب «تولدی دیگر» نگاه میکنم متأسف میشوم. حاصل چهار سال زندگی![ ۱۳۳۸ تا ۱۳۴۲ ]خیلی کم است. من ترازو دست نگرفتهام و شعرهایم را وزن نمیکنم. اما از خودم انتظار بیشتری داشتم و دارم. شب که میخواهم بخوابم از خودم میپرسم: امروز چه کردی؟ میخواهم بگویم عیب کار من در این است که میتوانست خیلی بهتر باشد و خیلی سریع تر رشد کند، اما من به عوض اینکه کمکش کرده باشم جلوش را گرفته ام. با تنبلی و هرز رفتن، با شانه بالا انداختن و نومیدیهای خیلی فیلسوفانه مسخره، و دلسردیهایی که حاصل تنگ فکری و توقعات احمقانه از زندگی داشتن است. عیب کار من در این است که هنوز همه آنچه را که میخواهم بگویم نمیتوانم بگویم. من تنبل هستم. خیلی تنبل هستم، همیشه از جنبههای مثبت وجود خودم فرار میکنم و خودم را میسپارم به دست جنبههای منفی آن.»
•فروغ فرخزاد
•فروغ فرخزاد
💔1
برای او ... for her
او و دوستانش . he and his friends
برای وقتی که دردها سنگینی میکردن روشونههات✨
@Bockaa
@Bockaa
❤5
بابا گفت: فقط یک گناه وجود دارد والسلام. آن هم دزدی ست. هر گناه دیگری هم نوعی دزدی است.
اگر مردی را بکشی، یک زندگی را میدزدی. حق زنش را از داشتن شوهر میدزدی، حق بچه هایش را از داشتن پدر می دزدی. وقتی دروغ میگویی، حق کسی را از دانستن حقیقت میدزدی. وقتی تقلب میکنی، حق را از انصاف میدزدی. میفهمی؟
•بخشی از کتاب بادبادک باز
اگر مردی را بکشی، یک زندگی را میدزدی. حق زنش را از داشتن شوهر میدزدی، حق بچه هایش را از داشتن پدر می دزدی. وقتی دروغ میگویی، حق کسی را از دانستن حقیقت میدزدی. وقتی تقلب میکنی، حق را از انصاف میدزدی. میفهمی؟
•بخشی از کتاب بادبادک باز
❤11
اگر در ناامیدی زیسته باشید، آنگاه فارغ از هر چیز دیگری که به دست آورده یا از دست داده باشید، همه چیز برای شما از دست رفته است.
• سورن کییرکگور
• سورن کییرکگور
❤7
پای هر خداحافظی محکم باش؛
کمکم ياد خواهی گرفت اينکه عشق تکيه کردن نيست، و رفاقت، اطمينان خاطر.
و ياد میگيری که بوسهها قرار داد نيستند،
و هديهها، معنی عهد و پيمان نمیدهند،
ياد مىگيرى كه مىتوانى تحمل كنى،
كه محكم هستى، كه خيلى مىارزى،
و مىآموزى و مىآموزى،
با هر خداحافظى ياد مىگيرى...
•خورخه بورخس
کمکم ياد خواهی گرفت اينکه عشق تکيه کردن نيست، و رفاقت، اطمينان خاطر.
و ياد میگيری که بوسهها قرار داد نيستند،
و هديهها، معنی عهد و پيمان نمیدهند،
ياد مىگيرى كه مىتوانى تحمل كنى،
كه محكم هستى، كه خيلى مىارزى،
و مىآموزى و مىآموزى،
با هر خداحافظى ياد مىگيرى...
•خورخه بورخس
❤13
"معشوقه" گری هایم همیشه با دیگر "معشوقه"ها فرق داشت.
وقتی سرش درد میکرد نه " عزیزم چرا مواظب خودت نبودی؟"
حواله اش میکردم نه براش قرص میبردم.
بجاش لامپ اتاق رو خاموش میکردم، سرشو میذاشتم رو پاهام، دستمو میکشیدم لا به لای موهاش و همون ترانه مورد علاقه اش رو زیر لب براش لالایی وار میخوندم.
روزهای بارونی به جای اینکه به زور چتر بگیرم رو سرش و بهش همش گوشزد کنم که آروم راه برو تا آب بارون شلوارتو خیس نکنه
دستشو میگرفتم و میکشیدمش زیر بارون و تمام مسیر رو باهاش میدویدم و آخر سر که خسته میشدیم میرفتیم زیر سایه بوم یکی از مغازه ها و من همونجور که نفس نفس میزدم از دویدن خیره میشدم به چشم هاش و بی مقدمه میگفتم "دوستت دارم "
یا پنجشنبه شب ها نه مجبورش میکردم پاساژ های شهر رو باهام متر کنه نه میزاشتم شام رو تو یکی از لوکس ترین رستوران های شهر از همان هایی که تمام مدت حواست باید به رفتارت باشه بخوریم. دوتا ساندویج از همان دکه پایین بام میخریدیم و میبردمش به بالاترین ارتفاع شهر و انقدر براش خاطره تعریف میکردم که با دهن پر قهقه بزنه.
وقتی از روياها و نگرانی هاش برای آینده تعریف میکرد دست نمیزاشتم رو دستش و نمیگفتم " همه چی درست ميشه... امیدوار باش".
میرفتم یه لیوان چایی با همون شکلات مورد علاقه اش براش میاوردم و دستامو دور گردنش حلقه میکردم و میگفتم " یه دنیا پشتتو خالی کنه خودم پشتتم دردات به جونم"
هیچوقت نتونستم "معشوقه" باشم... از همون معشوقه های تکراری كه خيلی هم عشق را بلد نیستند.
دیوونه ها "معشوقه" بودن رو بهتر بلدن...
چون عشق و عقل باهم نشاید جانم...
باید دیوونه وار عاشقی کرد.
•محیا زند
@Bockaa
وقتی سرش درد میکرد نه " عزیزم چرا مواظب خودت نبودی؟"
حواله اش میکردم نه براش قرص میبردم.
بجاش لامپ اتاق رو خاموش میکردم، سرشو میذاشتم رو پاهام، دستمو میکشیدم لا به لای موهاش و همون ترانه مورد علاقه اش رو زیر لب براش لالایی وار میخوندم.
روزهای بارونی به جای اینکه به زور چتر بگیرم رو سرش و بهش همش گوشزد کنم که آروم راه برو تا آب بارون شلوارتو خیس نکنه
دستشو میگرفتم و میکشیدمش زیر بارون و تمام مسیر رو باهاش میدویدم و آخر سر که خسته میشدیم میرفتیم زیر سایه بوم یکی از مغازه ها و من همونجور که نفس نفس میزدم از دویدن خیره میشدم به چشم هاش و بی مقدمه میگفتم "دوستت دارم "
یا پنجشنبه شب ها نه مجبورش میکردم پاساژ های شهر رو باهام متر کنه نه میزاشتم شام رو تو یکی از لوکس ترین رستوران های شهر از همان هایی که تمام مدت حواست باید به رفتارت باشه بخوریم. دوتا ساندویج از همان دکه پایین بام میخریدیم و میبردمش به بالاترین ارتفاع شهر و انقدر براش خاطره تعریف میکردم که با دهن پر قهقه بزنه.
وقتی از روياها و نگرانی هاش برای آینده تعریف میکرد دست نمیزاشتم رو دستش و نمیگفتم " همه چی درست ميشه... امیدوار باش".
میرفتم یه لیوان چایی با همون شکلات مورد علاقه اش براش میاوردم و دستامو دور گردنش حلقه میکردم و میگفتم " یه دنیا پشتتو خالی کنه خودم پشتتم دردات به جونم"
هیچوقت نتونستم "معشوقه" باشم... از همون معشوقه های تکراری كه خيلی هم عشق را بلد نیستند.
دیوونه ها "معشوقه" بودن رو بهتر بلدن...
چون عشق و عقل باهم نشاید جانم...
باید دیوونه وار عاشقی کرد.
•محیا زند
@Bockaa
❤10💔1
وقتی عاقل میشی همه چیز متفاوت تر میشه
با خودت میگی درسته من عاشقت شدم، من دوست دارم و وقتی میبینمت میخوام برای همیشه با تو باشم، وقتی بغلم میکنی میخوام زمان متوقف بشه، فقط با یه حرف از تو میتونم ساعتها خوشحال باشم ولی خب همه اینا دلیل نمیشه بتونی بهم بیاحترامی کنی و من هم اجازه این بیاحترامی رو بهت بدم، دوست داشتنم دلیل نمیشه بتونی منو زیر پات بزاری، منو نادیده بگیری. راستش وقتی سنت میره بالاتره میفهمی هرچقدرم هم که عاشق کسی باشی هیچوقت هیچکس مهمتر از خودم نیست که اجازه بدم خودم رو ازم بگیره. تورو دوست دارم ولی اگه بخوای من رو از خودم بگیری باید پا روی دلم بزارم درسته که سخته ولی خودم ارزشش رو دارم.
•راحلیسم
با خودت میگی درسته من عاشقت شدم، من دوست دارم و وقتی میبینمت میخوام برای همیشه با تو باشم، وقتی بغلم میکنی میخوام زمان متوقف بشه، فقط با یه حرف از تو میتونم ساعتها خوشحال باشم ولی خب همه اینا دلیل نمیشه بتونی بهم بیاحترامی کنی و من هم اجازه این بیاحترامی رو بهت بدم، دوست داشتنم دلیل نمیشه بتونی منو زیر پات بزاری، منو نادیده بگیری. راستش وقتی سنت میره بالاتره میفهمی هرچقدرم هم که عاشق کسی باشی هیچوقت هیچکس مهمتر از خودم نیست که اجازه بدم خودم رو ازم بگیره. تورو دوست دارم ولی اگه بخوای من رو از خودم بگیری باید پا روی دلم بزارم درسته که سخته ولی خودم ارزشش رو دارم.
•راحلیسم
😢6❤3
بُکاء
وقتی عاقل میشی همه چیز متفاوت تر میشه با خودت میگی درسته من عاشقت شدم، من دوست دارم و وقتی میبینمت میخوام برای همیشه با تو باشم، وقتی بغلم میکنی میخوام زمان متوقف بشه، فقط با یه حرف از تو میتونم ساعتها خوشحال باشم ولی خب همه اینا دلیل نمیشه بتونی بهم بیاحترامی…
که زخمِ هر شکستِ من، حضورِ یک جوانه شد!
•ایرج جنتی عطایی
•ایرج جنتی عطایی
❤3
تو برای من اون نوری هستی که وقتی به هیچی امید ندارم تو زندگیم میتابه
تو برای من اون گل خشک لای کتابی که هر وقت ببینمش لبخند میزنم
تو برای من اون آهنگی که بارها و بارها گوشش میدم و ازش خسته نمیشم
تو برای من اون فکر قشنگی که وقتی میاد تو سرم همه متوجه لبخندم میشن
تو برای من همون دلیلی هستی که مدت ها دنبالش میگشتم ؛
تا به خاطرش زندگی کنم.
@Bockaa
تو برای من اون گل خشک لای کتابی که هر وقت ببینمش لبخند میزنم
تو برای من اون آهنگی که بارها و بارها گوشش میدم و ازش خسته نمیشم
تو برای من اون فکر قشنگی که وقتی میاد تو سرم همه متوجه لبخندم میشن
تو برای من همون دلیلی هستی که مدت ها دنبالش میگشتم ؛
تا به خاطرش زندگی کنم.
@Bockaa
❤9
نمیدانم چرا تحمل جمعیت را ندارم
تحمل زندگی فامیلی را ندارم
من آنقدر به تنهایی خود عادت کرده ام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس می کنم
تا دور هستم دلم میخواهد نزدیک باشم و نزدیک که میشوم میبینم که اصلا استعدادش را ندارم...!
•فروغ فرخزاد
تحمل زندگی فامیلی را ندارم
من آنقدر به تنهایی خود عادت کرده ام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس می کنم
تا دور هستم دلم میخواهد نزدیک باشم و نزدیک که میشوم میبینم که اصلا استعدادش را ندارم...!
•فروغ فرخزاد
❤10😢8💔4
بُکاء
نمیدانم چرا تحمل جمعیت را ندارم تحمل زندگی فامیلی را ندارم من آنقدر به تنهایی خود عادت کرده ام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس می کنم تا دور هستم دلم میخواهد نزدیک باشم و نزدیک که میشوم میبینم که اصلا استعدادش را ندارم...! •فروغ فرخزاد
وقتی یادم میوفته که معشوقه فروغ چقدر اذیتش میکرده و بهش چندین بار خیانت کرده میفهمم چرا انقدر این زن تنهایی رو دوست داشت و در عین حال از تنهایی محضش مینالید. حالا هم اگر عشقی وجود داشت توی این آدمها سالهای خیلی دور کشته شد.
💔19
باز خوش به حال اونایی که این روزا رو دوتایی تحمل میکنن، دلشون به بودن یکی خوشه که ته روز وقتی از همه چی بریدن بهش پناه ببرن، من حس میکنم دارم تنهایی مچاله میشم:)))
💔17