يادت بماند، دوست داشتن به جانِ آدم سنجاق می شود ! آن را برایِ كسی كه تو را نمیفهمد، حيف نكن، آدم یک جان كه بيشتر ندارد ... !
• بهرام حمیدیان
• بهرام حمیدیان
❤11
در برابر بی مهری آدم ها هیچ نمیگویم. سکوت و سکوت و سکوت.
انگار که لال شده باشم؛ شاید هم کور و کر. دیگر نه انرژی توضیح دادن دارم و نه حتی حوصله اش را. میدانی؟
دیر دریافتم که مسئول طرز فکر آدم ها نیستم. بگذار هر که هرچه خواست بگوید!
چه اهمیتی دارد؟
من در لاک خود راحت ترم.
آن جا میشود آرام و بی دغدغه زندگی کرد!
• فروغ فرخزاد
انگار که لال شده باشم؛ شاید هم کور و کر. دیگر نه انرژی توضیح دادن دارم و نه حتی حوصله اش را. میدانی؟
دیر دریافتم که مسئول طرز فکر آدم ها نیستم. بگذار هر که هرچه خواست بگوید!
چه اهمیتی دارد؟
من در لاک خود راحت ترم.
آن جا میشود آرام و بی دغدغه زندگی کرد!
• فروغ فرخزاد
❤7💔2
داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم.
یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد.
به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود.
فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.»
چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام.گفت:
«اون بیستی که دادی خیلی چسبید»
گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.»
خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟»
عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم.
گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.»
نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم. دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود؛
فقط سرد بود...
•مرتضي برزگر
یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد.
به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود.
فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.»
چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام.گفت:
«اون بیستی که دادی خیلی چسبید»
گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.»
خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟»
عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم.
گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.»
نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم. دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود؛
فقط سرد بود...
•مرتضي برزگر
💔37❤5
آدما که یه دفعه رها نمیکنن و برن؛ یه دفعه قاطی نمیکنن، داد و بیداد نمیکنن و همهچیزو خراب نمیکنن این اتفاق طی یه دورهی خیلی طولانی اتفاق میفته اینجوریه که یه نفر بخاطر از دست ندادن کسی که دوسش داره همهچیز رو تو خودش میریزه ولی یه دفعه؛ یه جایی دیگه نمیتونه تنهایی و با خودش همهی اونا رو حل کنه...
•راحلیسم
•راحلیسم
💔12
یه دوستی داشتم همیشه میگفت:
وقتی شب یکیو ناراحت میکنی
صبح با کمال پررویی باهاش چشم تو چشم نشو و یه جوری برخورد نکن که انگار عینِ خیالتم نبوده.
اون آدم شبشو به زور صبح کرده و با رفتار بدت صد بار دیگه هم ناراحت شده!
مسئولیت دلی رو که میشکنی قبول کن
یکی غمگین شده این چیز کمی نیست.
باور کن شب به اندازه کافی غم داره تو بدترش نکن یا همون شب از دلش دربیار یا صبح، کاری نکن که فکر کنه هیچ ارزشی برای ناراحتیش قائل نیستی...
•راحلیسم
وقتی شب یکیو ناراحت میکنی
صبح با کمال پررویی باهاش چشم تو چشم نشو و یه جوری برخورد نکن که انگار عینِ خیالتم نبوده.
اون آدم شبشو به زور صبح کرده و با رفتار بدت صد بار دیگه هم ناراحت شده!
مسئولیت دلی رو که میشکنی قبول کن
یکی غمگین شده این چیز کمی نیست.
باور کن شب به اندازه کافی غم داره تو بدترش نکن یا همون شب از دلش دربیار یا صبح، کاری نکن که فکر کنه هیچ ارزشی برای ناراحتیش قائل نیستی...
•راحلیسم
💔19❤4😢1
اغلب ما همیشه با غیاب و فراق و فقدان آدمها مهربونتریم تا خودشون. آدمها رو قبل از به دست آوردن بیشتر دوست داریم تا وقتی کنارمونن. برای روابطمون وقتی رخ ندادن بیشتر شوق و انرژی داریم تا وقتی اتفاق میفتن.
سر پیری به نظرم میاد گونههایی از انسان اصلا برای نگه داشتن خلق نشده. لابد خیلی از ما نسخه دوپای پرندههای مهاجر منقرض شدهایم. پرندههایی که دل به شاخه نمیبستن و از درختی به درخت دیگه سرگردون بودن. تا اخرش که یخبندون شد و موندن بیدرخت و منقرض شدن...
تو در فرار مدامی ای انسان، اما آخرش که چی پرنده؟ بالاخره که بال و پرهات خسته میشن. به رنج بیدرختی فکر کن گاهی...
•حمیدسلیمی
سر پیری به نظرم میاد گونههایی از انسان اصلا برای نگه داشتن خلق نشده. لابد خیلی از ما نسخه دوپای پرندههای مهاجر منقرض شدهایم. پرندههایی که دل به شاخه نمیبستن و از درختی به درخت دیگه سرگردون بودن. تا اخرش که یخبندون شد و موندن بیدرخت و منقرض شدن...
تو در فرار مدامی ای انسان، اما آخرش که چی پرنده؟ بالاخره که بال و پرهات خسته میشن. به رنج بیدرختی فکر کن گاهی...
•حمیدسلیمی
❤1
ترکا وقتی بخواین از کسی تعریف کنن میگین:
سَن قیشین ایلک قاری کیمین گُزَلسین.
یعنی
تو به اندازهی اولین برف زمستان زیبایی :))♡
سَن قیشین ایلک قاری کیمین گُزَلسین.
یعنی
تو به اندازهی اولین برف زمستان زیبایی :))♡
❤14
۲۱ آوریل ۱۹۰۳:
«دیشب خواب تو را دیدم عزیزترین!
میدانی کجا؟ در کوپهی قطاری، ما در سفر بودیم و تو مرا بوسیدی و من از خواب بیدار شدم.
یعنی به زودی میآیی، مگر نه؟»
•نامهی آنتوان چخوف به اولگا کنیپر
«دیشب خواب تو را دیدم عزیزترین!
میدانی کجا؟ در کوپهی قطاری، ما در سفر بودیم و تو مرا بوسیدی و من از خواب بیدار شدم.
یعنی به زودی میآیی، مگر نه؟»
•نامهی آنتوان چخوف به اولگا کنیپر
❤14💔1
بُکاء
دستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده... من ريشههای تو را دريافتهام. •احمد شاملو
الان یسریا میان میگن شاملو آیدا رو میزده و بهش خیانت کرده، بله دوستان شاملو اصلا آدم خوبی نبوده ولی خب متناش قشنگه برای همین میزارممم😭😭😁
❤6
Forwarded from دانشگاه هاروارد شعبه ایران (Rahele)
درد رفتن آدما نیست، درد امیدیه که به برگشتنشون داریم.
❤3
تو را صدا کردم
در تاریکترینِ شبها دلم صدایت کرد
و تو با طنینِ صدایم به سویِ من آمدی.
با دستهایت برایِ دستهایم آواز خواندی
برای چشمهایم با چشمهایت
برای لبهایم با لبهایت
با تنت برای تنم آواز خواندی.
•احمد شاملو
در تاریکترینِ شبها دلم صدایت کرد
و تو با طنینِ صدایم به سویِ من آمدی.
با دستهایت برایِ دستهایم آواز خواندی
برای چشمهایم با چشمهایت
برای لبهایم با لبهایت
با تنت برای تنم آواز خواندی.
•احمد شاملو
❤5💔1
حالِ دلتان که کوک باشد آن روز، روزِ عشق است. دنبال اسمی برای روزهایتان نگردید. دنبال بهانه نباشید تا به کسی که دوستش دارید بفهمانید، دوستش دارید.
باور کنید دوست داشتن با بهانه فقط و تنها فقط رفع تکلیف است. باور کنید دوست داشتنی که دنبال روز و زمان مشخصی باشد، اسمش ابرازِ عشق نیست، انجام وظیفه است.
من فکر می کنم که روزِ عشق، هر روزِ زندگی ست. هر روزِ با هم بودن است. تمام روزهایی که بیخیال، بیهدف و بی عشق میگذرد را دریابید. تمام روزها... همه روزهایی که محبوبتان به شما عشق را هدیه می دهد و شما از کنارش ساده عبور می کنید. دنبال اسمی برای روزهایتان نباشید. دنبال عشقی باشید که در روزهایتان آرام آرام رنگ می بازد...
•میثم اسفندیار
باور کنید دوست داشتن با بهانه فقط و تنها فقط رفع تکلیف است. باور کنید دوست داشتنی که دنبال روز و زمان مشخصی باشد، اسمش ابرازِ عشق نیست، انجام وظیفه است.
من فکر می کنم که روزِ عشق، هر روزِ زندگی ست. هر روزِ با هم بودن است. تمام روزهایی که بیخیال، بیهدف و بی عشق میگذرد را دریابید. تمام روزها... همه روزهایی که محبوبتان به شما عشق را هدیه می دهد و شما از کنارش ساده عبور می کنید. دنبال اسمی برای روزهایتان نباشید. دنبال عشقی باشید که در روزهایتان آرام آرام رنگ می بازد...
•میثم اسفندیار
❤5
شازده کوچولو پرسید: دوست داشتناتو میخوای ببری تو گور باهاشون چیکار کنی که ابرازشون نمیکنی؟
روباه: من دیگه دوست داشتن ندارم.
شازده کوچولو: مگه میشه؟
روباه: آره، همه دوست داشتنامو دادم به یکی ولی اون گُمشون کرد، حالا هم هرجا دنبالشون میگردم پیداشون نمیکنم..
•بخشی از کتاب شازده کوچولو
روباه: من دیگه دوست داشتن ندارم.
شازده کوچولو: مگه میشه؟
روباه: آره، همه دوست داشتنامو دادم به یکی ولی اون گُمشون کرد، حالا هم هرجا دنبالشون میگردم پیداشون نمیکنم..
•بخشی از کتاب شازده کوچولو
😢12💔4
گفتم من دوستت دارم، خودخواهانه و فقط به خاطر خودم. من دوستت دارم که خودم یادم برود جهان چه تهی و تاریک است. دوستت دارم که یادم باشد صدای پایی هست که با همه صداها فرق دارد به گوش من. دوستت دارم که باران شوی و بباری و خشک نشوم مثل آخرین درخت در آخرین کویر. دوستت دارم که جهان رنگ بگیرد و باد معطر شود به بوی خوش موهات، دنیا را مست کند و برقصاند. دوستت دارم فقط برای این که وقتی دوستت دارم زیباتر می شوم، رهاتر می شوم، آرام ترم، خودم را بیشتر دوست دارم. گفتم من دوستت دارم، و مومنم که این دوست داشتن با همه شراره هایی که دارد، نه حقی برای من ایجاد می کند و نه تعهدی برای تو.
•حمید سلیمی
•حمید سلیمی
چه فایده ای دارد
نگرانِ من باشی ولی، از من دفاع نکنی؟
خیلی دوستم داشته باشی، اما من را نفهمی؟
جایِ خالیم را حس کنی، اما سراغم را نگیری؟
چه فایده ای دارد..
در بینِ وسایلت باشم اما مهمترینشان نباشم...
•نزار قبانی
نگرانِ من باشی ولی، از من دفاع نکنی؟
خیلی دوستم داشته باشی، اما من را نفهمی؟
جایِ خالیم را حس کنی، اما سراغم را نگیری؟
چه فایده ای دارد..
در بینِ وسایلت باشم اما مهمترینشان نباشم...
•نزار قبانی
💔13😢3