دوست داشتن یک نفر، مثل نقل مکان کردن به یه خونه ست.
اولش عاشق همه ی چیزهایی میشی که برات تازگی دارن. هر روز صبح از اینکه می بینی این همه چیز بهت تعلق داره حیرانی. بعد به مرور زمان دیوارها فرسوده می شن. چوب ها از بعضی قسمت ها پوسیده می شن و می فهمی که عشقت به اون خونه به خاطر کمالش نیست؛ بلکه به خاطر عیب و نقص هاشه. تمام سوراخ سنبه هاش رو یاد می گیری. یاد می گیری چطور کاری کنی که وقتی هوا سرده، کلید توی قفل گیر نکنه، یا در کمد رو چطور باز کنی که جیرجیر نکنه.
اینا رازهای کوچیکی هستن که خونه رو مال آدم می کنن.
•بخشی از کتاب مردی به نام اُوِه
اولش عاشق همه ی چیزهایی میشی که برات تازگی دارن. هر روز صبح از اینکه می بینی این همه چیز بهت تعلق داره حیرانی. بعد به مرور زمان دیوارها فرسوده می شن. چوب ها از بعضی قسمت ها پوسیده می شن و می فهمی که عشقت به اون خونه به خاطر کمالش نیست؛ بلکه به خاطر عیب و نقص هاشه. تمام سوراخ سنبه هاش رو یاد می گیری. یاد می گیری چطور کاری کنی که وقتی هوا سرده، کلید توی قفل گیر نکنه، یا در کمد رو چطور باز کنی که جیرجیر نکنه.
اینا رازهای کوچیکی هستن که خونه رو مال آدم می کنن.
•بخشی از کتاب مردی به نام اُوِه
❤13💔2
"تنها و خستهام، برای همین میروم. دیگر حوصله ندارم. چقدر کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم به خانهای تاریک؟ من غلام خانههای روشنم."
•آخرین یادداشت غزاله علیزاده پیش از خودکشی.
•آخرین یادداشت غزاله علیزاده پیش از خودکشی.
💔11
حسم غیر واقعی بودن رو خوب تشخیص میده
یجواریی میفهمم که کی داره ادا در میاره، کی تو نقشه، کی چقدر راست میگه و کی اصلا هدفش چیه.
آدما فکر میکنن نميفهمم و منم به روشون نمیارم
اما دیگه میدونم با کی چجوری رفتار کنم
کیو جدی بگیرم و کیو حتی جوابشم ندم.
•حمیدرضا خوشبیان
یجواریی میفهمم که کی داره ادا در میاره، کی تو نقشه، کی چقدر راست میگه و کی اصلا هدفش چیه.
آدما فکر میکنن نميفهمم و منم به روشون نمیارم
اما دیگه میدونم با کی چجوری رفتار کنم
کیو جدی بگیرم و کیو حتی جوابشم ندم.
•حمیدرضا خوشبیان
❤11
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در دلم چیزی ویران شده، چیزی که نمیدانم چیست و اضطراب و دلشوره مثل مِهی در ته درّهای بیآفتاب جایش را گرفته است؛ باید خودم را بالا بکشم بهسوی روشنایی سبز و چشماندازهای دور..
•شاهرخمسکوب
•شاهرخمسکوب
❤2
یه متن خوندم از بهرام حمیدیان که واقعا درس زندگی بود:
يادت بماند، دوست داشتن به جانِ آدم سنجاق می شود ! آن را برایِ كسی كه تو را نمیفهمد، حيف نكن، آدم یک جان كه بيشتر ندارد ... !
يادت بماند، دوست داشتن به جانِ آدم سنجاق می شود ! آن را برایِ كسی كه تو را نمیفهمد، حيف نكن، آدم یک جان كه بيشتر ندارد ... !
❤13
يادت بماند، دوست داشتن به جانِ آدم سنجاق می شود ! آن را برایِ كسی كه تو را نمیفهمد، حيف نكن، آدم یک جان كه بيشتر ندارد ... !
• بهرام حمیدیان
• بهرام حمیدیان
❤11
در برابر بی مهری آدم ها هیچ نمیگویم. سکوت و سکوت و سکوت.
انگار که لال شده باشم؛ شاید هم کور و کر. دیگر نه انرژی توضیح دادن دارم و نه حتی حوصله اش را. میدانی؟
دیر دریافتم که مسئول طرز فکر آدم ها نیستم. بگذار هر که هرچه خواست بگوید!
چه اهمیتی دارد؟
من در لاک خود راحت ترم.
آن جا میشود آرام و بی دغدغه زندگی کرد!
• فروغ فرخزاد
انگار که لال شده باشم؛ شاید هم کور و کر. دیگر نه انرژی توضیح دادن دارم و نه حتی حوصله اش را. میدانی؟
دیر دریافتم که مسئول طرز فکر آدم ها نیستم. بگذار هر که هرچه خواست بگوید!
چه اهمیتی دارد؟
من در لاک خود راحت ترم.
آن جا میشود آرام و بی دغدغه زندگی کرد!
• فروغ فرخزاد
❤7💔2
داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم.
یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد.
به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود.
فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.»
چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام.گفت:
«اون بیستی که دادی خیلی چسبید»
گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.»
خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟»
عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم.
گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.»
نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم. دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود؛
فقط سرد بود...
•مرتضي برزگر
یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد.
به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود.
فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.»
چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام.گفت:
«اون بیستی که دادی خیلی چسبید»
گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.»
خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟»
عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم.
گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.»
نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم. دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود؛
فقط سرد بود...
•مرتضي برزگر
💔37❤5
آدما که یه دفعه رها نمیکنن و برن؛ یه دفعه قاطی نمیکنن، داد و بیداد نمیکنن و همهچیزو خراب نمیکنن این اتفاق طی یه دورهی خیلی طولانی اتفاق میفته اینجوریه که یه نفر بخاطر از دست ندادن کسی که دوسش داره همهچیز رو تو خودش میریزه ولی یه دفعه؛ یه جایی دیگه نمیتونه تنهایی و با خودش همهی اونا رو حل کنه...
•راحلیسم
•راحلیسم
💔12
یه دوستی داشتم همیشه میگفت:
وقتی شب یکیو ناراحت میکنی
صبح با کمال پررویی باهاش چشم تو چشم نشو و یه جوری برخورد نکن که انگار عینِ خیالتم نبوده.
اون آدم شبشو به زور صبح کرده و با رفتار بدت صد بار دیگه هم ناراحت شده!
مسئولیت دلی رو که میشکنی قبول کن
یکی غمگین شده این چیز کمی نیست.
باور کن شب به اندازه کافی غم داره تو بدترش نکن یا همون شب از دلش دربیار یا صبح، کاری نکن که فکر کنه هیچ ارزشی برای ناراحتیش قائل نیستی...
•راحلیسم
وقتی شب یکیو ناراحت میکنی
صبح با کمال پررویی باهاش چشم تو چشم نشو و یه جوری برخورد نکن که انگار عینِ خیالتم نبوده.
اون آدم شبشو به زور صبح کرده و با رفتار بدت صد بار دیگه هم ناراحت شده!
مسئولیت دلی رو که میشکنی قبول کن
یکی غمگین شده این چیز کمی نیست.
باور کن شب به اندازه کافی غم داره تو بدترش نکن یا همون شب از دلش دربیار یا صبح، کاری نکن که فکر کنه هیچ ارزشی برای ناراحتیش قائل نیستی...
•راحلیسم
💔19❤4😢1