دست‌نوشته‌های نیک|niknotes
675 subscribers
20 photos
4 files
18 links
کانالِ بررسی کتاب:
https://t.me/book_analysis

برسام:
@barsamnik1
Download Telegram
ادامه:

تلاقی من با کتاب‌ها آموزه‌هایی بی‌نظیر برایم به ارمغان آورد.
من از کتاب‌ها آموختم باورهای سنتی و فرهنگ‌های محصورکننده، دیوارهایی هستند که ما مجبور به شناخت و گاه موظف به شکستنشان هستیم. هرآنچه به ما داده می‌شود را نباید با چشم بسته پذیرفت و دست‌نخورده به کار برد، بلکه باید آن داده را دریافت کنیم، به آن بیاندیشیم، سبک سنگین کنیم و سپس در باور خود جایی به آن بدهیم.
من از کتاب‌ها آموختم که هیچ باوری را نباید از گزند نقد و شک در امان نگه داریم و به خود اجازه‌ی شک، نقد و بررسی عمیقِ هر باوری را بدهیم. اگر باوری صادق باشد خود از گزندها نه تنها جان سالم به در می‌برد، حتی استوارتر می‌شود.
من از کتاب‌ها آموختم رشد شخصی در پیِ خستگی و فروپاشیِ جسمی و ذهنیِ ناشی از دغدغه‌مندی و اندیشیدن به اساسی‌ترین مفاهیم هستی و بشری پدیدار می‌شود. پس از این خستگی‌هاست که آرامشِ فکری پدیدار می‌شود و ما را تسلی می‌بخشد.
من از کتاب‌ها آموختم که کلمات جاری در آن‌ها نه حقیقتِ محض، بلکه ابزاری برای تحلیل و تفکر اند؛ ابزاری برای کشفِ حقیقت.
من از کتاب‌ها آموختم چطور به خود نگاه کنم؛ به تفکراتم، به تصمیم هایم، به برخوردهایم، و حتی به نگاهم به هستی.
من از کتاب‌ها آموختم که زیستن، یک جستجوی مداوم در مسیری پر از موانعی از جنس کج‌فهمی و نافهمی‌ است که اولی بسیار خطرناک‌تر از دومی‌ست.
من از کتاب‌ها بسیار آموختم و برخی آموخته‌هایم در پوست کلمات نمی‌گنجد.

دستِ نوازشی بر کتاب‌ها کشیدم و با لبخند و خوش‌رویی در جای قبلی‌شان قرارشان دادم.
برخورد من با کتاب‌ها بیش از آنکه بتوانم بر لب جاری کنم برایم مفید و تاثیر‌گذار بوده‌است.

کتاب‌ها جشن اندیشه‌ای را برایم برپا کردند که بیش از یک دهه از آن می‌گذرد. هرلحظه مهمانِ جدیدی در این جشن قدم می‌گذارد که با هم‌کلام شدن از طریق مکتوباتش منِ جدیدی خلق می‌کند. آدمی همواره در تغییر است؛ گویی یک جسمی انتخاب شده با ذهنی حالت‌پذیر در دلش که پس از هر مواجهه با کتابی عمیق، آن ذهن شکل جدیدی به خود می‌گیرد. منِ درونِ این جسم هرروز درحال تغییر است.

این پیمان میان من و کتاب‌ها، پیمانی ابدی‌ست. تا آخرین دم و بازدم، و تا زمانی که شعله‌ی هوشیاری در من برافروخته باشد، از این مطالعه و عشق‌ورزی بی‌پایان رهایی نخواهم یافت. من همواره در جشن پایان‌ناپذیر کتاب‌ها حضور دارم و اعتیادِ شفابخشِ آن‌ها همواره با من خواهد بود.

- برسام قهرمانی نیک ✍🏻

@bniknotes
👍15🔥74👌2
#داستانک

- واقعیتی وهم‌آلود یا رویایی واقع‌نما؟

ساعت همانطور که پشتش را به دیوار چسبانده بود، به آرامی با تیک‌تاکی مضحک، ضرب گرفته بود.
شاید هم هیچ نبود جز صدایی در ذهنش. این ضرب‌آهنگ، آرامشِ پیش از طوفان بود؟ یا صورِ پیش از بیداری؟
نمی‌دانست.

برای ماه‌ها بود که این تردیدِ مبهم، سایه‌ی سنگینی روی زندگی‌اش انداخته بود؛ آیا بیدار است؟ در جهانِ واقعیت قدم می‌گذارد؟ یا در عالمِ رویا گرفتار شده؟
نمی‌دانست. نمی‌توانست بداند.

در این روزها، آنقدر در رویایش واقعیت را زیسته بود، مرز بین واقعیت و رویا برایش نرم‌نرمک محو شده بود؛ مثل رنگ‌هایی که در آب حل می‌شوند و در نهایت نمی‌دانی آن را رنگ بنامی یا آب. هر دو هستند و هیچیک نیستند!
صبح‌ها که چشم می‌گشود، از رویا به واقعیت پرتاب می‌شد؟ یا واقعیت به آغوشِ رویا روانه‌اش می‌کرد؟
آلونکی که در آن زندگی می‌کرد، آشنای وهم‌آلودی بود. بوی قهوه‌ی صبحگاهی‌اش، او را به سوی منبع بو می‌کشید. مسیرش گاه به نوشیدن یک قهوه‌ی گرم ختم می‌شد و گاه با پرشی ناگهانی به بیداری از خوابِ حرکت به سوی قهوه!
کتاب‌ها که زمانی حکم پناهگاهش را داشتند، اکنون فقط انباشتی از کلماتی مبهم بودند. این کلمات بی‌هیچ زحمتی، مرزهای میانِ رویا و واقعیت را درهم می‌کوبیدند و همواره از واقعیت به رویا و عکس آن در جهش بودند.
چه چیزی حقیقی بود؟ آیا نوشته‌هایی که می‌خواند، خاطراتی که مرور می‌کرد، احساساتی که تجربه می‌کرد و هزاران  مورد دیگر، همه خیال بودند؟
یا شاید جملگی‌شان، رویا و واقعیتی در هم آمیخته‌اند؟
او نمی‌دانست. نمی‌توانست بداند.

در میانِ سردرگمی‌هایش، سر چرخاند و در باغچه‌ی خانه‌اش گلی پدیدار شد به سرخیِ دانه‌های انار و پررنگیِ خونِ آدمی. دستی بر سر گل کشید. پوستِ ظریفِ گل، لطافتی وصف‌ ناشدنی را دارا بود. نشست و سر را به سرخیِ معطر نزدیک کرد. بوی شیرین و دل‌فریبش را استشمام کرد؛ بوی بهشت می‌داد.
به دیوار خیره شد. این گل، رنگش، پوست لطیفش، عطر و بویش و تمام خصوصیات چشم‌نوازش واقعی بود یا وهمی مطلوب؟ این بو، این لطافت و نرمی، نمودی از زیبایی در دل واقعیت بود یا فریبندگیِ رویا؟
سر را به سمت بالا برد و مدتی طویل به آسمان خیره ماند. آسمان ابتدا آبی، صاف و بی‌لکه بود اما هرچه بیشتر خیره ماند، بدل به سقفی خشمگین، سرتاسر ابری، خاکستری رنگ و مملوء از سایه می‌شد.
آیا رنگِ آبیِ آسمان، رنگی واقعی بود؟ یا فقط نقشی از خیال؟
آیا خورشید که گاه در گرما و گاه در سرما به آن می‌نگریست، وجودی واقعی داشت یا وهمی عظیم در عالم رویایش بود؟
او هیچ نمی‌دانست. نمی‌توانست بداند.

تنها فکر منسجم در ذهنش این بود که باید به قصدِ تسلیم، سرِ تعظیم فرود آورد.
واقعیت و رویا، دو رودخانه بودند که مبدأ و مقصدشان یکی بود؛ دریای عظیمِ وجودِ خودش. این دو، از این سرچشمه و جاری به سوی مبدأ، به هم پیوسته بودند و حال باید بپذیرد که رَمَقِ تفکیکِ این دو رودِ پهناور برایش نمانده.
آری، واقعیت و رویا برای او قابل تفکیک نیستند؛ دو جنبه از یک واقعیت اند! دو روی یک سکه.
باید پذیرفت چه خواب باشد چه بیدار، چه رویا باشد چه واقعیت، زندگی جاری‌ست.
تیک‌تاکِ آهنگینِ ساعت، بوی تلخِ قهوه‌ی صبحگاهی، لطافتِ پوستِ گلِ سرخِ باغچه، درهم تنیدگیِ آبی و خاکستریِ آسمان، قد راست کردنِ خورشید در گرما و سرما. جملگی این‌ها جزئی از این جریان بودند و او همچو مسافری در این جریان، باید می‌زیست. باید می‌پذیرفت. باید در این واقعیتِ خیالی، در این رویای واقعی، می‌زیست، عشق می‌ورزید و رنج می‌برد.
به رازِ این وضعیتِ رقت‌انگیز پی برده بود؛ باید آن‌را پذیرفت و زیست. حال هرچه که می‌خواهد باشد؛ واقعیتِ محض یا رویای وهم‌آلود، هستی‌ِ فانی یا ابدیتی جاودان! ماهیتش هرچه که باشد، چیزی‌ست که هست و او نیز درونش حضور دارد.
به واقع جز مرگ، چاره‌ای غیر از پذیرش و زیستن نداشت. زندگی‌اش را به آغوش کشید و پذیرفتش، بی آنکه بداند واقعیتی وهم‌آلود است یا رویایی واقع‌نما.
آه، آدمی هیچ نمی‌دانست. نمی‌توانست بداند.

- برسام قهرمانی نیک ✍🏻

@bniknotes
❤‍🔥129👏1
#تکه_کتاب

هوشنگِ گلشیری در کتاب «آینه‌های دردار» می‌گوید:

حالا بر می‌گردیم به خودِ نویسنده که آیا می‌تواند دوستِ خوبی باشد، یا پدرِ خوبی یا معشوقی، عاشقی صادق، وقتی هم خودش و هم دیگری مدام مصالحِ کارهای در دست تحریرش هستند یا کارهای آتی‌اش؟ ساده‌تر اینکه آیا نویسنده آدم‌ها را شیء نمی‌بیند؟
راستش اغلب همینطور است، چون مجبور است از آن‌ها فاصله بگیرد تا بتواند فرزندِ کُلی یا معشوقِ کُلی‌شان کند؛ اما در عین حال چون می‌خواهد آن‌ها را از درون هم ببیند، پس می‌شوند همان فرزندی که منحصر به‌فرد است، معشوقی که بدیل ندارد و الی آخر. همین رفت و بازگشت میانِ کلی و جزئی است که او را متناقض نشان می‌دهد: هم پدری است مهربان هم خشن، هم معشوقی وفادار هم فراموشکار.
دست‌آخر این حرف‌ها برای نزدیکان و خانواده رنج‌آور است و ربطی به عالم نقد ندارد. از من می‌شنوید هیچ‌وقت پسر(فرزند) یا زن یا شوهر و حتی دوستِ یک نویسنده نشوید. دوری و دوستی.

@bniknotes
21❤‍🔥2
#داستانک

- هویتِ گمشده

امشب آسمان بسیار زیباست. برفی زنجیروار، به آرامی اما مداوم، فرود می‌آید و حرکتِ نرمِ ذراتش در آسمان، ضرب‌آهنگی قابل دیدن اما صامت ایجاد کرده است.
حواسم را به قلم‌مو باز‌می‌گردانم. آن را به درون برکه‌ی رنگ‌های تیره و سرد فرو می‌برم و بر تنِ بی‌جانِ بوم، زخم می‌زنم.
سکوتِ اتاق با صدای حرکتِ قلم‌مو و نفس‌های سنگینم شکسته می‌شود؛ گویی هر دم‌وبازدم را نیم‌ساعتی به درازا می‌کشانم.
ناگهان دردی شدید، چون انفجاری، در میانِ سینه‌ام پدیدار شد که فورانش تا مرتفع‌ترین نقطه‌ی جسمم رسید. به دنبالِ موجِ انفجار، چشمانم سیاهی رفت، یکی دو قدمی به پس‌وپیش هدایت شدم و نقش بر زمین بستم. در لحظه‌ای، دنیای اطرافم چرخید و ناپدید شد، و جای خود را به سیلی از خاطرات داد؛ تمامِ خاطراتِ طولِ عمرم در پسِ چشمم به روی پرده آمده‌است؛ خاطراتی که به سانِ فیلمی درآمده‌اند و گویی هرگز به من تعلق نداشتند.
شمارِ نفس‌هایم رو به زوال رفته. چاره‌ای نیست، چشم می‌بندم و خود را به خاموشی می‌سپارم.
اندکی بعد چشمانم را گشودم. این مکان برایم غریب است. در میان خانه‌ای بزرگ و مجلل پرتاب شده‌ام. نگاهی به اطراف انداختم. روی شومینه عکسِ من بود! اما من هرگز چنین جامه بر تن نکرده‌ام که در این عکس رویت می‌شود. دست به سمت نامه‌های کنار عکس بردم. روی همه‌شان نوشته شده بود «گیرنده: جناب وکیل ...». آه، اسم من روی آن‌هاست، اما من کی وکیل شدم؟ من نقاشی در آلونکی محقر بودم که ناگهان چشم بستم و حال در قامت وکیلی در خانه‌ای مجلل پدیدار شده‌ام! به هر سو که چشم می‌گردانم، زیبایی و رفاه می‌بینم!
رفاه؟ نه. نمی‌شود رفاه نامیدش. شاید بتواند باشد ولی نه برای منی که با طبعی شاعرانه در آلونکی کوچک و در کنار پنجره‌ و نیم‌نگاهی به حرکت برف، نقش بر بوم می‌زدم.
برف! برف‌ها کجا رفتند؟ آسمان صاف‌تر از این نمی‌تواند باشد.
گیج و سردرگم، سرم را میان دو دستم گرفته‌ام و با چشمانی بسته به دنبال خود می‌گردم. در بحبوحه‌ی این زندگیِ به ظاهر کامل، سایه ای سنگین و تاریک بر سرم آوار شده‌. همه‌ی خاطرات گذشته، در ذهنم چون داستان‌هایی وهم‌آلود شده‌اند. نمی‌دانم رویا‌ هستند؟ وهم‌اند؟ نکند الان در عالم رویا یا وهم‌ هستم؟ نمی‌دانم!
من همان زندگیِ پیشین را می‌خواهم. همان زندگی‌ای که از آن، جز نقشی در خاطراتم، چیزِ دیگری برایم نمانده؛ نقاشی‌هایم، خانه‌ی محقرم، اندک دوستانم، خوشی‌ها، دغدغه‌ها، و رازهایی که سال‌ها در عمقِ وجودم لانه‌ کرده‌بودند. اما اگر جملگی‌شان وهم باشند چه؟ یعنی دیوانه شده‌ام؟
تاب‌وتوانِ شرکت در این جنگِ میانِ دو هویت را ندارم. کدامشان واقعی و کدامشان خیال است؟ من نقاشم یا وکیل؟ این رنج‌آور است که در ذهن، آمادگیِ هردو بودن را دارم.
چطور خود را پیدا کنم؟ چه چیزی هویت را تشکیل می‌دهد؟ آیا این‌ هویت فقط مجموعه‌ای از خاطراتِ متشکل از تجربیات، انتخاب‌ها و عواطف است؟ اگر هویتی که به دنبالش می‌گردم این باشد، پس نه مقصدِ آدمی، بلکه مسیر است؛ مسیری که آدمی با قدم‌های خود، آن را می‌سازد.
چه بر سر نقاش آمد؟ آیا نقاش، با تمامِ دورانِ زیستش از بین رفته است؟ آیا اصلا از ابتدا نقاشی در کار بوده‌است؟ در کدامین کتاب به دنبال خود بگردم؟ نزد کدامین پزشک بروم که وجودِ نقاشی که شاهدِ حضورِ غیابش هستم را باور کند؟ پاسخی نمی‌یابم.

- برسام قهرمانی نیک✍🏻

@bniknotes
19❤‍🔥5🔥1
#داستانک

-آینه

آینه را رو‌به‌روی خود گذاشت. جوانکِ درونِ آینه، سرد و بی‌روح، همچو نگاهِ قضاوتگرِ یک خدا، به او خیره بود. بغضی گلویش را می‌فشرد؛ گویی هزاران واژه در آنجا تجمع کرده بودند. نفسی عمیق کشید و گفت: «سلام بر تو ای جوانِ غمگین.» جوانکِ درونِ آینه شبیه به او بود. به آینه خیره شد، تصویر را کمی ورانداز کرد و لب گشود: «اما کی چشمام انقدر خسته و نگاهم عمیق شد؟»
با انگشتانش خطوط اطراف چشمش را که کروکی گذر رنج‌ها بود، پیمود. اما خستگیِ چشمانش لمس کردنی نبود؛ گویی در آینه، تمامِ دردهای نهفته‌اش در چشمانش صف‌آرایی کرده‌اند.
جوانک کمی مکث کرد، شانه‌هایش را انداخت و گفت: «نمی‌دونم از چی بگم؟ از کجا شروع کنم؟ همش زیر سر این دل‌گرفتن‌های بی‌دلیل و ناگهانیه. این غمِ بی‌نام و نشونِ وامونده، مثل بختک نشسته رو قفسه سینه‌ام و داره راه نفسم رو می‌بنده.»
لحظه‌ای سکوت کرد. چشمانش را بست، سرش را میان دو دست گرفت و اندکی فشرد؛ گویی در تلاش بود تا ریشه‌های آن غمِ بی‌نام و نشان را پیدا کند. آدمی از مواجهه با ناشناخته‌ها بیشتر آزرده می‌شود.
با دستانش، شمال تا جنوب صورت را پیمود. سپس با آهی سوزناک، نغمه‌ی وداعِ پِلْک‌هایش را سرود و به آرامی چشم گشود. آهسته با صدایی لرزان زمزمه کرد: «تَ... تنهایی... شاید... شاید تنهاییِ وحشتناکی که حتی در میان جمعی شلوغ هم حسش می‌کنم باعث و بانیِ این غمه. من وسط آدم‌ها هم تنهام؛ اِن... انگار که همه‌اش فریاد می‌زنم ولی صدام به گوش کسی نمی‌رسه. شایدم می‌رسه ولی کسی گوش نمی‌کنه. هیچکس!»
حرف‌هایش که تمام شد به آینه خیره شد، گویی منتظر تایید از جوانکِ داخلِ آن بود. پشت انگشتانش را به نرمی روی سطح سرد آینه کشید و گونه‌ی جوانکِ آینه‌ای را لمس کرد؛ لبخندی ملایم روی صورتش نقش بست و در پی آن، اندکی گره از ابروانش باز شد. گفت: «آه دوستِ من، چه خوبه که می‌تونم با تو صحبت کنم و عمیق و کامل درکم کنی. این غم... البته شاید همه‌اش زیرِ سرِ تنهایی نباشه. شاید... شاید فقر باشه! فقرِ مالی واقعا روان آدم رو به صلیب می‌کشه. دویدنِ بی‌امان دنبالِ ابتدایی‌ترین نیازها، آدم رو خسته می‌کنه. اگر به اونا نرسی هم که... خب خستگیِ جانکاهِ دویدن و نرسیدن از اون هم بدتره. آه رفیقِ من، خستگی از سطح پوستم شروع شد و تازگی‌ها به مغز استخون‌هام رسیده.»
با یادآوری خستگی‌هایش، دوباره صدایش لرزید و بغض گلویش را تنگ کرد. هوای سردِ اتاق را بلعید، سری تکان داد و با بازدمی آتشین هوایی گرم را پس داد. «و فقرِ فرهنگی. آره، فقر فرهنگی هم هست. این سرزمینی که توش متولد شدیم پر از تناقضه؛ از یه طرف زیبایی هاش قابل شمارش نیست و از طرف دیگه پر از جهل و تعصبه. آدمای با فرهنگ و با سوادمون اکثرا لب به هم می‌دوزن و کسایی که کله‌شون خالیه، پر از ادعا همش در حال ونگ‌ونگ کردن‌اند. گَه گُداری هم که یه آدم حسابی میاد دو کلوم حرف حساب تحویلمون بده یا اون پرادعاها مسخرش می‌کنن یا از بالاتر صداشو می‌برن. هرچی که هست، نزدیک‌ترین قرابتِ خیلی‌ها به فرهنگ شده همین بالیدن به فرهنگِ چندهزار سال پیشی که نه دیدن و نه می‌دونن چی بوده و چی نبوده.  زندگی وسط این بَلبَشو، آدمو دیوونه می‌کنه.»
با افسوسی خشم‌آلود به گوشه‌ی اتاق چشم دوخت. سکوتی طولانی و چشمانی بی‌حرکت، سنگینی فضا را افزون کرد. جوانک، گویی وزنه‌ای به سرش آویزان کرده باشند، سر به زیر انداخت و چهره‌اش دوباره غمین شد. شرمسار از بی‌نظمیِ افکارش بود. به هرکجا دنبال نام و نشانِ غم‌اش سرک می‌کشید، دست خالی باز می‌گشت؛ از یافتن یک دلیل مشخص، عاجز بود.
از جا برخاست و با صدایی بلندتر گفت: «یه سر و صدای وحشتناکی تو سرمه. یه همهمه. هزاران فکر. هزاران چیزی که نمی‌تونم به زبون بیارم یا اسمی روشون بذارم. این سنگینی، همین ناگفته‌ها، همین بی‌نام‌ها، این همینه. غمِ من همینه. انقدر دلایل مختلف روی هم انباشته شده که دیگه نمی‌تونم بگم چرا همه وجودمو غم گرفته. جمع شدنِ همه‌ی این‌ها و ده‌ها چیزِ ناگفته‌ی دیگه، باعث و بانیِ این غمِ لعنتیه که هرجا می‌رم دنبالم میاد.»
دوباره به تصویرش در آینه نگاه کرد؛ نگاهی پر از درد و ناامیدی. گویی در عمقِ آن چشمانِ غمگین، جز سیاهی چیزی دیده نمی‌شد.
آه بلندی سر داد که در سکوتِ اتاق گُم شد. تصویرِ محو و غمگینش همچنان در آینه باقی ماند؛ بازتابی از بی‌تفاوتیِ جهان به رنجِ او.
از جای برخاست، آبی به دست و صورتش زد و به آرامی به سمتِ میزِ کهنه‌اش رفت. قلمی برداشت و کاغذی به قصدِ نوشتن روی میز گذاشت. غم هنوز در او بود، اما این بار به جای غل‌و‌زنجیر کردنش، سوق‌اش می‌داد تا داستانِ خودش را بنویسد. قلم بر روی کاغذ شروع به رقصیدن کرد و جوانک نوشت:
"آینه را رو‌به‌روی خود گذاشت. جوانکِ درونِ آینه، سرد و بی‌روح، همچو نگاهِ قضاوتگرِ یک خدا، به او خیره بود. بغضی گلویش را می‌فشرد؛ گویی..."

-برسام قهرمانی نیک✍🏻

@bniknotes
❤‍🔥198👏3👍1🔥1👌1
#یادداشت_روزانه

جانَکَم، رازهای قلبت را با من درمیان بگذار. از اندوهی که در چشمانت شعله می‌کشد، از بغضی که گلویت را چنگ می‌زند، از آن دردِ پنهانی که در درونت غلیان می‌کند، برایم بگو. رنگ محبوبت، طعم دلخواهت، ریزه‌کاری‌های زندگی‌ات… همه را می‌توانی با دیگران قسمت کنی، اما این قلبِ بی‌قرار، این دردِ جانکاهِ تو، تنها سهمِ من است. سهمِ من، این پناهگاهِ امن. بگذار ذره‌ذره‌اش را بچشم، رنگ و عطر و بویش را حس کنم و با تمام وجود لمس‌اش کنم.
جانَکَم، از اعماقِ وجودت برایم بگو، از آن دریای متلاطمی که در پسِ نگاهت پنهان کرده‌ای، از طوفانی که در قلبت زبانه می‌کشد و گه‌گاه امواجِ خشمگینش را بر ساحلِ چشمانت می‌کوبد.
آه... جانَکَم، آینه‌ای تمام‌قد پیشِ رویمان بگذار تا انعکاسِ چشمانمان، هم‌آغوشیِ نگاهمان را به تماشا بنشیند. آه از این تصویرِ زنده‌ی دونفره در آینه که هر بار در آن غرق می‌شوم و در پیله‌ی خیال، محو می‌گردم.

-برسام قهرمانی نیک✍🏻

@bniknotes
❤‍🔥227🥰321🔥1💔1
#یادداشت_روزانه
#تکه_کتاب

خسته از روزمرگی، کتاب را برداشتم تا جرعه‌ای از ادبیات فرانسه بنوشم و تلخیِ خنکش، جانم را طراوت بخشد.
کتاب را گشودم و به صفحه‌ی یازدهم رسیدم:
«موضوع این بود که فکرِ نیستی عیشم را منغص کرده بود. عبارت «چه فایده؟»ی سهمگین، همچون صدای ناقوسِ عزا در گوش‌هایم طنین می‌انداخت. اما بدترین قسمتِ شکنجه این است که در شرمساری و خفا تحملش می‌کنیم. جرئت نداریم دردمان را با کسی در میان بگذاریم. اغلب زن و شوهری که کنار هم دراز کشیده‌اند، وقتی چراغ خاموش می‌شود دستخوش یک نوع هیجان می‌شوند و می‌لرزند؛ و نه این و نه آن چیزی نمی‌گویند، چون کسی درباره‌ی مرگ حرف نمی‌زند، همان‌طور که برخی کلمات زشت را به زبان نمی‌آوریم. چنان از مرگ می‌هراسیم که نامش را نمی‌بریم، آن را مانند شرمگاهِ خود پنهان می‌کنیم.»

آنگاه که با این پاره از نوشته‌ی زولا در داستان «مرگ الیویه بکای» مواجه شدم، کتاب را بستم و خیره به دیوار، قدم در ساحت اندیشه نهادم. سایه‌ها بر دیوار دامن گستردند و تیرگی آسمان، بوی کهنگی می‌داد.
«چه فایده؟»
این پرسش زهرآگین، چون خوره به جانم افتاده بود. ناقوسِ عزا در جمجمه‌ام زنگ می‌زد و من، تماشاگرِ رقصِ گردبادِ نیستی، در سکوتی سنگین فرو می‌رفتم.
زولا راست می‌گفت؛ این بدترین شکنجه بود. این شرمساریِ خفه، این دردِ نگفتنی. ما، وارثانِ ترس، از مرگ چنان گریزانیم که نامش را نیز به نجاست می‌آلاییم. گویی مرگ، شرمگاهِ روح است که باید در خفا پنهانش کرد و بر زبان آوردن نامش در حضور دیگران، بی‌ادبی‌ست.
سایه‌ی روی دیوار به دو نیم تقسیم شد و دو نیمه، یکدیگر را گم کردند، سپس یافتند و پهلو به پهلو، در تاریکیِ شب، لرزان از ترسِ هیولای نیستی، یکدیگر را در آغوش کشیدند. اما لب‌ها مُهر سکوت خورده. چه کسی جرئت دارد از مرگ بگوید؟ از این حقیقتِ عریان که انتظار همه را می‌کشد؟
ما خودمان را فریب می‌دهیم. با غفلت، با سرگرمی‌های پوچ، با دویدن‌های بی‌پایان به دنبال سراب. خیال می‌کنیم اگر چشم‌ها را ببندیم، هیولا هم ناپدید می‌شود. نمی‌گویم دست از سرگرمی و دویدن بکشیم، روی سخنم این است که در کنار تمام این‌ها، پرده بر روی مرگ نیفکنیم.
مرگ، سایه‌ای است که همیشه با ماست. هر چه بیشتر بگریزیم، بلندتر و تیره‌تر می‌شود.
دریغ از لحظه‌ای تأمل، دریغ از کلامی در این‌باره. در این سکوتِ مرگبار، روح‌هایمان پژمرده می‌شوند. فرصتِ زیستن را از دست می‌دهیم. عشق را، معنا را، قدر دانستنِ لحظه‌ها را، زندگی را از دست می‌دهیم.
مرگ، پایان نیست؛ دریچه‌ای است به سوی فهمِ زندگی. آغازی است برای قدر دانستنِ داشته‌ها. اگر از مرگ بهراسیم، از زندگی نیز می‌هراسیم.
بیایید این تابو را بشکنیم. از مرگ سخن بگوییم. نه برای اینکه به استقبالش برویم، بلکه برای اینکه زندگی را در آغوش بگیریم. برای اینکه هر لحظه را غنیمت شماریم. برای اینکه عشق بورزیم، ببخشیم و قدر بدانیم.
بگذارید ناقوسِ عزا، بدل به آوای بیداری شود. بگذارید «چه فایده؟» به «چه باید کرد؟» تبدیل شود و در پی آن «چگونه باید زیست؟» پدیدار شود.
شاید آنگاه، در تاریکیِ شب، زن و شوهر، به جای لرزیدن، دست‌های هم را بگیرند و با لبخندی بر لب، به استقبالِ خاموشی و تاریکی بروند.

-برسام قهرمانی نیک✍🏻

@bniknotes
8🔥8❤‍🔥31
#یادداشت_روزانه

در میان حلقه‌ای مجازی از دوستانم، میان همهمه‌ی کتاب‌ها و عطر واژه‌ها، پرسشی از من سر زد، همچون جرقه‌ای در تاریکی: «در این آستانه‌ی بیست و چند سالگی، چه حسی داری؟»

لحظه‌ای درنگ کردم، گویی در آینه‌ای به خویش نگریستم. درونم غوغایی بود؛ حسرت‌ها، امیدها، تجربه‌ها، آرزوها، خستگی‌ها و ادامه دادن‌ها. پاسخی دادم، کلامی که گویی تصویری از این آشفتگی بود:
«امروز، در این ساعت، اگر با مردمانِ ایرانِ سی، چهل سال پیش بسنجیم، شاید ظاهری چونان جوانانِ بیست‌وپنج تا سی ساله داشته باشم. اما در پس این چهره‌ی خسته اما جوان، سبک زندگی یک انسان سی تا سی‌وپنج ساله را تجربه می‌کنم، با دغدغه‌هایی که گویی از ذهنِ یک انسان سی‌وپنج تا چهل ساله تراوش می‌کند. و چه تلخ، کم‌حوصلگیِ پیرانِ بالای شصت سال، سایه‌ای سنگین بر روحم افکنده است!»

این‌گونه بود که در میان جمع، پرده از درونم برداشتم. درونی که شاید مشابه درونِ بسیاری از ما باشد:
جوانی در ظاهر، تجربه‌ای بیش از سن، دغدغه‌هایی فراتر از زمان، و خستگی‌ای که گویی از اعماق تاریخ بر دوش می‌کشیم.

-برسام قهرمانی نیک ✍🏻

@bniknotes
25😢7👏3😭3❤‍🔥22
Forwarded from Mopano
نشریه آنامه - شماره ۱.pdf
35.9 MB
🔥1172💯1
کتاب «یادداشت‌های سوشیانت» منتشر شد.

مشخصات کتاب:
نام: یادداشت‌های سوشیانت
نویسنده: برسام قهرمانی‌نیک
ناشر: انتشارات نسل روشن
ویراستار: سعیده سنایی‌فر
قطع: رقعی
تعداد صفحات: 68 صفحه
سال انتشار: 1404

سفارش نسخه چاپی از طریق سایت ایران کتاب:
https://www.iranketab.ir/book/166029-sushyant-s-notes

سفارش نسخه چاپی از طریق دیجی‌کالا: https://www.digikala.com/product/dkp-20364731

سفارش نسخه چاپی از طریق سایت انتشارات:
https://nasleroshan.com/?p=15430

خرید نسخه الکترونیک از طاقچه:
https://taaghche.com/book/233349
❤‍🔥26🔥76👏21👌1🌚1
توضیحات طاقچه درباره‌ی کتاب یادداشت‌های سوشیانت:

•معرفی کتاب:
کتاب یادداشت‌های سوشیانت نوشته‌ی برسام قهرمانی‌نیک، مجموعه‌ای از یادداشت‌ها و روایت‌های فلسفی اجتماعی است که با نگاهی انتقادی و تأمل برانگیز به زندگی، تنهایی، رنج، اندیشه و هنر میپردازد. این اثر در قالب روایت اول شخص، دغدغه‌های ذهنی و روزمره شخصیت اصلی را بازتاب می‌دهد و به مسائل فلسفی، اجتماعی و فردی می‌نگرد.

•درباره کتاب یادداشت‌های سوشیانت:
«یادداشت‌های سوشیانت» اثری معاصر است که در قالب یادداشت‌های پراکنده و روایت‌های کوتاه، زندگی و ذهنیت یک شخصیت تنها و اندیشمند را به تصویر می‌کشد. کتاب در فضایی شهری و مدرن می‌گذرد و دغدغه‌های فلسفی، اجتماعی و فردی را از زاویهٔ دید یک جوان بازگو می‌کند. نویسنده با زبانی صریح و بی پرده به موضوعاتی چون رنج، تنهایی، معنای، زندگی، نقش اندیشه و هنر و چالش‌های زیستن در جامعه امروز می‌پردازد. این یادداشت‌ها اغلب با تأملات فلسفی و نقدهای اجتماعی همراه‌اند و گاه به تجربه‌های شخصی و روزمرۀ راوی گره می‌خورند. کتاب در دوره ای نوشته شده که دغدغه‌های هویتی، فردیت و بحران معنا در میان جوانان پررنگ است و همین موضوعات، فضای کلی اثر را شکل می‌دهد. در کنار روایت‌های ذهنی، اشاراتی به شهر کافه‌ها کتاب فروشی‌ها و روابط انسانی نیز دیده می‌شود که حال و هوای خاصی به اثر می‌بخشد.

•خواندن کتاب یادداشت‌های سوشیانت را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم؟
این کتاب برای علاقه‌مندان به ادبیات معاصر، فلسفهٔ زندگی، روایت‌های اول شخص و کسانی که دغدغه تنهایی، هویت، رنج و معنای زندگی دارند مناسب است. همچنین برای افرادی که به نقد اجتماعی و تأملات فلسفی علاقه‌مندند و دوست دارند با تجربه‌های ذهنی و زیسته یک شخصیت جوان همراه شوند پیشنهاد می‌شود.
22👏41🔥1🥰1
این روزها بسیار به این شعر قیصر امین‌پور نزدیکم:

«انگار مدتی است که احساس می‌کنم
خاکستری‌تر از دو سه سالِ گذشته‌ام
احساس می‌کنم که کمی دیر است
دیگر نمی‌توانم هر وقت خواستم در بیست سالگی متولد شوم
انگار فرصت برای حادثه از دست رفته است
از ما گذشته است
کاری که دیگران نتوانند
فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی …
آه …
مُردن چقدر حوصله می‌خواهد
بی‌آنکه در سراسر عُمرت
یک روز، یک نفس بی‌حسِ مرگ زیسته باشی‌!
انگار، این سال‌ها که می‌گذرد
چندان که لازم است دیوانه نیستم
احساس می‌کنم که پس از مرگ
عاقبت یک روز دیوانه می‌شوم!
شاید برای حادثه باید گاهی کمی عجیب‌تر از این باشم
با این همه تفاوت احساس می‌کنم که کمی بی‌تفاوتی بد نیست
حس می‌کنم که انگار نامم کمی کج است
و نام خانوادگی‌ام، نیز از این هوای سربی خسته است
امضای تازه من دیگر امضای روز‌های دبستان نیست
ای کاش آن نام را دوباره پیدا کنم
ای کاش آن کوچه را دوباره ببینم
آنجا که ناگهان یک روز نام کوچکم از دستم افتاد و لا به لای خاطره‌ها گم شد
آنجا که یک کودک غریبه با چشم‌های کودکیِ من نشسته است
از دور لبخند او چقدر شبیه من است!
آه، ای شباهت دور!
ای چشم های مغرور!
این روزها که جرئت دیوانگی‌ کم است
بگذار باز هم به تو برگردم!
بگذار دست کم گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم
بگذار…
بگذریم!
این روز ها
خیلی برای گریه دلم تنگ است.»
15💔5😢4👏2
اگر برای تنهایی معنایی وجود داشت،
نامش را «وانهادگی» می‌گذاشتم؛ نه به‌مثابه‌ی شکایت، که به‌عنوانِ یک واقعیت. تنهایی، حادثه‌ای نیست که برای بعضی‌ها رخ بدهد و برای بعضی نه؛ شرطِ ورود به زیستن است. ما، همان لحظه که به این هستی پرتاب شدیم، تنها شدیم؛ بی‌قرعه، بی‌اجازه، بی‌توضیح.

اگر برای تنهایی معنایی وجود داشت، نه با نبودِ آدم‌ها تعریف می‌شد و نه با پرشدنِ اطراف. تنهایی، حتی در آغوش دیگری هم دست از سرمان برنمی‌دارد؛ چون هیچ آغوشی به ذهن راه ندارد. ما می‌توانیم کنار هم بنشینیم، حرف بزنیم، تصمیم‌های هم‌سو بگیریم، اما اندیشیدن همواره کاری انفرادی‌ست. هیچ‌کس نمی‌تواند دقیقاً همان‌طور بیندیشد که من می‌اندیشم، همان‌طور رنج بکشد که من رنج می‌کشم، یا همان‌قدر از یک فکر خسته شود که من می‌شوم.

اگر برای تنهایی معنایی وجود داشت، چیزی شبیه این بود:
اینکه بدانی هر انتخاب، حتی اگر به توصیه‌ی دیگران باشد، در نهایت با امضای تو ثبت می‌شود؛ و پیامدش، چه شیرین چه تلخ، فقط سهم توست. تنهایی از همین‌جا شروع می‌شود؛ از لحظه‌ای که می‌فهمی هیچ‌کس قرار نیست جای تو تاوان بدهد.

تنهایی، آن‌طور که می‌بینمش، نه دشمنِ انسان است و نه دوستش؛ هم‌اتاقیِ ناخواسته‌ی اوست. اگر بپذیریمش، مجالی برای اندیشیدن می‌دهد، برای تراش خوردن، برای ساختنِ خود. و اگر نپذیریمش، به شکلِ رنج، به شکلِ فرار، به شکلِ هیاهوی بی‌وقفه، برمی‌گردد.

اگر برای تنهایی معنایی وجود داشت،
شاید همین بود:
اینکه ما، با همه‌ی ارتباطات، عشق‌ها، جمع‌ها و گفتگوها، در بنیادی‌ترین لایه‌ی وجود، همیشه فقط خودمان هستیم
و مسئولِ زیستنِ همین یک زندگی.
نه کمتر، و نه بیشتر.

-برسام قهرمانی نیک ✍🏻

@bniknotes
19❤‍🔥8👏4👎1
داستان کوتاه «اسیرانِ سایه‌ی شهر»

مشخصات:
نام: اسیرانِ سایه‌ی شهر
نویسنده: برسام قهرمانی‌نیک
تعداد صفحات: ۶ صفحه
نگارش و انتشار: بهمن ۱۴۰۴

دریافت نسخه پی‌دی‌اف از طریق دراپ‌باکس:
https://www.dropbox.com/scl/fi/j85ytpnibuppl6fd88zph/.pdf?rlkey=klaate117x9spw8pxskuwpdnf&st=ga1sxach&dl=0

دریافت نسخه پی‌دی‌اف از طریق گوگل‌درایو:
https://drive.google.com/file/d/1YXSeXpM6A-VyTLleYXEyJ2t335aacJKS/view?usp=drivesdk
❤‍🔥132
اسیران سایه‌ی شهر (3).pdf
97.5 KB
داستان کوتاه اسیرانِ سایه‌ی شهر- برسام قهرمانی‌نیک
❤‍🔥167
وقتی نوشتن را به هوش مصنوعی برون‌سپاری کنیم، از اندیشیدن هم محروم می‌شویم.
4👍2
🎯 بگذارید «نوشتن» برای انسان‌ها باقی بماند
دربارۀ انسان‌زدایی هوش مصنوعی

🔴 اگر به نسخه‌های دست‌نویس شعرهای امیلی دیکینسون، شاعر بزرگ آمریکایی، دقت کنید، جابه‌جا، حوضچه‌های دایره‌شکل کوچکی از جوهر را کنار کلمه‌ها می‌بینید. این حوضچه‌ها همان جاهایی است که دیکینسون مکث کرده تا تصمیم بگیرد کلمۀ بعدی باید چه باشد؛ یا از خودش پرسیده: بهتر نیست سطر قبلی را جور دیگری بنویسم؟ دن چیسون، استاد ادبیات و رئیس گروه زبان و ادبیات انگلیسی در کالج ولزلی، می‌نویسد: این حوضچه‌های جوهر انسانی‌ترین نشانه‌های دست‌نوشته‌های دیکینسون است. جایی که اندیشیدن، تردیدکردن و تعلیق او را می‌توانید ببینید.

🔴 ویلیام جیمز در کتاب اصول روان‌شناسی چنین لحظه‌‌هایی را «فضای خالی فعال» می‌نامد. جیمز می‌نویسد: «فرض کنید می‌کوشیم نامی فراموش‌شده را به یاد آوریم. وضعیت آگاهی ما در آن لحظه شگفت‌آور است. در آن فضایی خالی جاخوش کرده؛ اما نه صرفاً یک فضای خالی. شکافی است به‌شدت فعال. چیزی شبیه به شبحی از آن نام در آن حضور دارد که ما را به جهتی خاص فرامی‌خواند، گاه با احساس نزدیکی به پاسخ در ما لرزشی ایجاد می‌کند، و سپس دوباره ما را بدون آن واژه رها می‌کند، اما اگر نام‌های نادرستی به ما پیشنهاد شوند، این جای خالی، فوراً آن‌ها را رد می‌‌کند.»

🔴 «نوشتن» همیشه مسیری بوده که با این «فضاهای خالی فعال» سنگفرش می‌شده. هر کسی که روزگاری تلاش کرده است چیزی بنویسد می‌داند که گاهی در لحظه‌های جوشش فکر، می‌شود یک‌نفس چندین صفحه نوشت، و گاهی هفته‌ها طول می‌کشد تا یک جمله به آخر برسد. در این بن‌بست‌های طاقت‌فرسا، نویسنده همواره در «میانۀ راه» است. کاری ناتمام دارد که گوشۀ ذهنش آرمیده ولی راهی به تمام‌کردنش ندارد. ورود مدل‌های زبانی بزرگ مانند چت‌جی‌پی‌تی و رقبایش به عرصۀ نوشتن، این تجربه‌ها را از اساس تغییر داده است.

🔴 دن چیسون می‌گوید وقتی از چت‌جی‌پی‌تی هم سوالی می‌پرسید، برای چندثانیه می‌گوید «در حال فکرکردن» است، ولی فرایند نوشتنش با تردیدهای طولانی همراه نیست. هوش مصنوعی هیچ‌وقت به بن‌بست نمی‌خورد.

🔴 جمله‌ها با سرعت پشت سر هم چیده می‌شوند و در یک چشم‌به‌هم‌زدن، سفارش شما آماده می‌شود. این سبک نوشتن خوبی‌هایی دارد، اما بزرگترین مشکلش این است که «غیرانسانی» است. مشهور است که الیزابت بیشاپ، شاعر بزرگ انگلیسی، گاهی چند ده سال صبر می‌کرد تا جزئیات کوچک، تعبیرات یا ریتم‌های منحصربه‌فردی که می‌پسندید در شعرش ظاهر شود. اما حالا می‌توانید به هوش مصنوعی بگویید که شعری به سبک بیشاپ برایتان بگوید و سی‌ثانیه بعد تحویلش بگیرید. خب، روشن است که چه تفاوت عظیمی اینجا وجود دارد.

🔴 نوشتن در فضای خالیِ فعال بین «دانستن» و «به‌زبان آوردن» اتفاق می‌افتد. اندیشه‌ها در نبردی سهمگین با امر «ناگفتنی» از مسیر توقف‌ها، گم‌شدن‌ها و بازگشت‌های مکرر عبور می‌کنند تا بالاخره روی کاغذ بیایند. طی‌کردن این مسیر، مستلزم صبر، انتظارکشیدن و گذر «زمان» است. اما فناوری‌ دشمنِ انتظارکشیدن‌ است. منطق مسلط عصر ما زمان را به رشته‌ای از فوریت‌ها و هشدارها تبدیل کرده است. هر لحظه باید به نتیجه‌ای قابل اندازه‌گیری منجر شود. در چنین جهانی، ادبیات کُند به نظر می‌رسد، تفکرِ عمیق ناکارآمد جلوه می‌کند و تأملِ بی‌هدف نوعی اتلاف وقت است.

🔴 جیسون که خودش مانیفست بسیار مشهوری در ممنوعیت استفاده از هوش مصنوعی در کلاس‌های دانشگاهی‌اش دارد، می‌گوید: دو اتفاق همزمان در دانشگاه‌ها در حال وقوع است: دانشجویان هر روز نوشته‌های بهتری در کلاس ارائه می‌دهند، و هر روز در فهم متن و استدلال‌کردن پس‌رفت می‌کنند. چرا؟ مسئله فقط استفاده از هوش مصنوعی برای نوشتن نیست، مسئله این است که خودِ اندیشیدن پیوند بسیار عمیقی با نوشتن دارد. هنگام نوشتن است که بهترین استدلال‌ها سراغمان می‌آید. وقتی نوشتن را به هوش مصنوعی برون‌سپاری کنیم، از اندیشیدن هم محروم می‌شویم.

📌 آنچه خواندید برداشتی است از مطلب «برای خودت فکر کن» (Think for Yourself) نوشتۀ دن چیسون (Dan Chiasson) که در  نیویورک ریویو آو بوکس منتشر شده است.
6👍3👏1
داستان کوتاه «راوی هم رفت.»

مشخصات:
نام: راوی هم رفت.
نویسنده: برسام قهرمانی‌نیک
تعداد صفحات: 12 صفحه
نگارش: بهمن 1404
انتشار: تیر 1405

دریافت نسخه پی‌دی‌اف:
4👍2👏2
سلام خدمت دوستان عزیزم.❤️

ما در حلقه‌ی کتاب‌خوانی جانِ‌کلام، هر ماه کتابی انتخاب می‌کنیم، مطالعه می‌کنیم و در جلسه‌ای حضوری معمولا در عصرِ آخرین آخرِ هفته‌ی ماه و در حوالی مرکز شهر تهران به گفتگو درباب کتاب مذکور می‌پردازیم.
عزیزانی که تهران هستند و مایل به همراهی ما، لطفا جهت عضویت یک پیام به بنده ارسال کنند:
@barsamnik1
6
خوب دوستان تصمیم گرفتم از این به بعد، یادداشت‌هایی که در بهخوان برای برخی کتاب‌ها می‌نویسم رو اینجا به اشتراک بذارم.
سرعت یادداشت‌نویسی‌م شدیدا پایین هست و البته که نامنظم.😂
یادداشت‌هایی که تا الان نوشتم رو در پی هم می‌ذارم و بعد دیگه هروقت یادداشتی نوشتم ارسال خواهم کرد.
6