_عاشق شدم..ب خودم امدم دیدم عاشق آدمی شدم ک هربار یواشکی پشت در اتاقش می ایستم و پیانو زدنش رو تماشا میکنم،دیر بود اما بدون اینکه اون بفهمه ازش دفاع میکردم و بخاطرش تنبیه میشدم،توی ی خونه زندگی میکردیم اما هیچوقت باهم برخورد نداشتیم،تو ی مکان نفس میکشیدیم ولی رنگ همو ندیده بودیم جز تعداد دفعات کوتاهی ک احتمالا اون حتی محو توی ذهنش نقش بسته بود .