"آبیِدعوتکنندهبهمرگ"
Photo
بیا دوباره برات مارک بزارم...
برایم از لحظاتی بگو که در کنجی از افکارت غرق میشوی، از لحظات خیره ماندنت به افقی بیکران، از خودت و آن گرهی پر پیچ و تاب ذهنت، از نگفتههایی که جای خود را به اشکهای سرکوب شدهی شب دادند، از آن بالشت غرق در آبی شور، برایم بگو..
❤🔥4☃1🔥1😱1🍾1
هردوی انها میدانستند به جرمی مبتلان که انتهایش، گرفتن دستهای یکدیگر در بهشتشان است.
❤🔥2🌚2☃1😱1
روی بوم تنت رویامو کشیدم
و الان باید دنبال رویاهام بگردم. چرا فقط نمیای و نمیذاری قلبم با بودنت زندگی کنه؟!
و الان باید دنبال رویاهام بگردم. چرا فقط نمیای و نمیذاری قلبم با بودنت زندگی کنه؟!
😱3❤🔥2🔥1😭1
Forwarded from Unknown Text | پیام ناشناس
https://t.me/the_weapon0_0/4836
در بهشت منتظر گرفتن دست هایت هستم که بر لبم بگذارم و بوسه ام را هک کنم!
در بهشت منتظر گرفتن دست هایت هستم که بر لبم بگذارم و بوسه ام را هک کنم!
Telegram
"آبیِدعوتکنندهبهمرگ"
هردوی انها میدانستند به جرمی مبتلان که انتهایش، گرفتن دستهای یکدیگر در بهشتشان است.
"آبیِدعوتکنندهبهمرگ"
ماه خیلی زیباست اینطور فکر نمیکنی؟
_گفتن امشب ماه کامله، و من دیدم ک تو کاملتر بودی، امشب ماهتر .
3.3.3
3.3.3
🔥7🕊1
__ی بار رو الکل گفتم بت با هیچکی نداشتم این حسو... !
🍾9🥱1
و ماه امشب از من پرسید کجاست آن ک مرا با او قیاس میکنی؟
00.00
00.00
☃6
____فکر میکردم باید از تاریکی و سردی قلبم فرار کنم...فکر میکردم باید بشکنم دژ محکمی رو ک دور خودم ساختم،اما اونا دژ نیستن،مطمعنا ی گودالن !
سفید نیستن مطمعنا سیاهن پر از ترس،دروغ،راز...رازی ک بنا شده بود نابود کنه !
شبیه دالانِ ترس...پر از پیچ و خم بود زندگیم،پر از پیچک های سبز و بلندی ک دور تنم و منو داخل تاریکیو سیاهی وجودشون میکشن و من اینبار کسیام ک دیگه نمیخوام ازشون فرار کنم،نه اینبار...
بذار اینبار غرقم کنن..
میدونی درست از روزی ک مُرد فقط باید مثل بقیه آدما سوگواری میکردم و تا مدتی با نبودنش تاریکی رو بغل میکردم ولی لبخندش نذاشت...
لبخندش هنوزم میدرخشید ولی قسم ب همون خندهها ک نفس کشیدنو برام سختتر میکردن من خیلیوقت بود ک نخندیده بودم...
راجع ب زیبایی هاش بهت گفته بودم دیشب؟هیچی ب پای زیباییش نمیرسید حتی خورشید،حتی وقتی هوا طوفانی بود...حتی اگه آسمون دلش میگرفت و خاکستری میشد و اون پنبه های نرم جلوی درخشیدن خورشیدشونو میگرفتن...صورتش هنوزم زیباست...ب همون اندازه ک ذره ذره زیبایی روحمو توی همون روز بارونی،بالاتر همون قبری ک براش گریه کردم خاک کرد.دقیقا همونجا ک شکستم دوباره غم از دست دادن خانوادمو با تمام وجودم حس کردم.
عشق؟مینویسم ک بدونی حواسش نبود !
حواسش نبود وقتی سیگارم داشت طعم بوسههای خیسش رو دود میکرد،اون با گرمای بغل هامون شکستم داد و اینجا جاییه ک نقطه قرار میگیرهنقطهی پایانی من !
پایانی برای اسلحهای ک متعلق ب من بود و بالاخره ب سمت قلبم نشونه گرفته شد اسلحهای ک ب برای اون ساخته بودم ولی براش کافی نبود،مگه نه؟
شاید فقط باید قلبم رو باش تقدیم میکردم ک نفسش رو بگیره؟شایدم نه.....
اما مینویسم ک بخونی الهه پرستیدنی من !
من هنوز بوی نعنا و نفس خنکتُ توی ریههام حس میکنم،اما الان وقت خراب کردن عطر مستکنندت نیست،وقتی رو ب رو شدن با ترس هاست .
وقت غیب شدنه !
_جئون جانگکوک 23 دستامبر 2020
سفید نیستن مطمعنا سیاهن پر از ترس،دروغ،راز...رازی ک بنا شده بود نابود کنه !
شبیه دالانِ ترس...پر از پیچ و خم بود زندگیم،پر از پیچک های سبز و بلندی ک دور تنم و منو داخل تاریکیو سیاهی وجودشون میکشن و من اینبار کسیام ک دیگه نمیخوام ازشون فرار کنم،نه اینبار...
بذار اینبار غرقم کنن..
میدونی درست از روزی ک مُرد فقط باید مثل بقیه آدما سوگواری میکردم و تا مدتی با نبودنش تاریکی رو بغل میکردم ولی لبخندش نذاشت...
لبخندش هنوزم میدرخشید ولی قسم ب همون خندهها ک نفس کشیدنو برام سختتر میکردن من خیلیوقت بود ک نخندیده بودم...
راجع ب زیبایی هاش بهت گفته بودم دیشب؟هیچی ب پای زیباییش نمیرسید حتی خورشید،حتی وقتی هوا طوفانی بود...حتی اگه آسمون دلش میگرفت و خاکستری میشد و اون پنبه های نرم جلوی درخشیدن خورشیدشونو میگرفتن...صورتش هنوزم زیباست...ب همون اندازه ک ذره ذره زیبایی روحمو توی همون روز بارونی،بالاتر همون قبری ک براش گریه کردم خاک کرد.دقیقا همونجا ک شکستم دوباره غم از دست دادن خانوادمو با تمام وجودم حس کردم.
عشق؟مینویسم ک بدونی حواسش نبود !
حواسش نبود وقتی سیگارم داشت طعم بوسههای خیسش رو دود میکرد،اون با گرمای بغل هامون شکستم داد و اینجا جاییه ک نقطه قرار میگیرهنقطهی پایانی من !
پایانی برای اسلحهای ک متعلق ب من بود و بالاخره ب سمت قلبم نشونه گرفته شد اسلحهای ک ب برای اون ساخته بودم ولی براش کافی نبود،مگه نه؟
شاید فقط باید قلبم رو باش تقدیم میکردم ک نفسش رو بگیره؟شایدم نه.....
اما مینویسم ک بخونی الهه پرستیدنی من !
من هنوز بوی نعنا و نفس خنکتُ توی ریههام حس میکنم،اما الان وقت خراب کردن عطر مستکنندت نیست،وقتی رو ب رو شدن با ترس هاست .
وقت غیب شدنه !
_جئون جانگکوک 23 دستامبر 2020
😈5❤🔥3😱2🔥1🌚1
_قتل عمد؟ دروغ گفتن ب کسی ک خالصانه حرفات رو باور داره !
😈11👍2