+ب نظرت من ضعیفم؟
_وقتی داشتی بهم نزدیک میشدی قوی ترین بنظر میرسدی
+الان چطوریم؟!
_منو داری کنار خودت پس خود قدرتی
_وقتی داشتی بهم نزدیک میشدی قوی ترین بنظر میرسدی
+الان چطوریم؟!
_منو داری کنار خودت پس خود قدرتی
👀7
_همیشه از تمام این دنیا فقط ی چیزرو خواستم اونم تو بودی در حالی ک هیچوقت نداشتمت
😭4💔2
"آبیِدعوتکنندهبهمرگ"
Photo
_ولی مگه ی عاشق چقدر ممکنه از خودش بگذره و چند سال میتونه درد نداشتن معشوقش رو تحمل کنه؟
👀5💔1
"آبیِدعوتکنندهبهمرگ"
_ولی مگه ی عاشق چقدر ممکنه از خودش بگذره و چند سال میتونه درد نداشتن معشوقش رو تحمل کنه؟
پس برای آخرینبار بستن موهاترو ازم یادگار داشته باش؛ عمرِ من
😭5💔1
"آبیِدعوتکنندهبهمرگ"
Photo
_یادمه ی بار یکی تعریف کرد ک سالها پیش پسربچه ای همراه اردوی گردشی مدرسهش ب دریا میره و تصمیم میگیره شجاعتش رو ب بقیه دوستاش ک بهش میگفتن اون قوی بنظر نمیرسه نشون بده،پس وارد دریا میشه و با شنا کردن همراه جریان آب هی دورتر و دورتر میره تا جایی ک ساحل کمرنگ ترین حالت ممکن ب نظر میرسه.
همه چیز خوب پیش میره تا وقتی ک پسر تصمیم میگیره ب ساحل برگرده اما وقتی میخاد ب ساحل برسه زیر پاهاش خالی میشه و با موج بلندی بشدت توی آب کشیده میشه...شروع میکنه ب دست و پا زدن و کمک خواستن انگار دیگه از شجاعتی ک میخاست ب دوستاش نشون بده خبری نبود!
چون دریا بیرحمانه مهارت شنا کردنش رو نادیده گرفته بود و داشت غرقش میکرد.
پسربچه فکر میکرد قراره غرق بشه و تمام امیدش رو از دست داده بود،اما مرد جوونی ک سر مأموریتش بود با دیدن پسربچه ای ک کمی دورتر از ساحل در حال غرق شدنه دست از تعقیب کردن هدفش برمیداره و با پریدن داخل دریا ب سمت پسربچه شنا میکنه بلاخره از آب اون رو بیرون میکشه،هرکسی ک توی ساحل بود فکر میکرد ک اون پسر قرار نیست زنده بمونه اما اون مرد با انجام مراحل احیا کردن اون پسر رو نجات داد
شاید دقیقن همون شب بود ک پسر کوچیکتر ب خودش قول داد وقتی ک بزرگ شد نجات غریق بشه،اما ترسی ک باهاش زندگی میکرد اون رو سالها از قولی ک ب خودش داده بود دور کرد و مسیر زندگیش اون رو ب راه دیگه ای دعوت کرد .
همه چیز خوب پیش میره تا وقتی ک پسر تصمیم میگیره ب ساحل برگرده اما وقتی میخاد ب ساحل برسه زیر پاهاش خالی میشه و با موج بلندی بشدت توی آب کشیده میشه...شروع میکنه ب دست و پا زدن و کمک خواستن انگار دیگه از شجاعتی ک میخاست ب دوستاش نشون بده خبری نبود!
چون دریا بیرحمانه مهارت شنا کردنش رو نادیده گرفته بود و داشت غرقش میکرد.
پسربچه فکر میکرد قراره غرق بشه و تمام امیدش رو از دست داده بود،اما مرد جوونی ک سر مأموریتش بود با دیدن پسربچه ای ک کمی دورتر از ساحل در حال غرق شدنه دست از تعقیب کردن هدفش برمیداره و با پریدن داخل دریا ب سمت پسربچه شنا میکنه بلاخره از آب اون رو بیرون میکشه،هرکسی ک توی ساحل بود فکر میکرد ک اون پسر قرار نیست زنده بمونه اما اون مرد با انجام مراحل احیا کردن اون پسر رو نجات داد
شاید دقیقن همون شب بود ک پسر کوچیکتر ب خودش قول داد وقتی ک بزرگ شد نجات غریق بشه،اما ترسی ک باهاش زندگی میکرد اون رو سالها از قولی ک ب خودش داده بود دور کرد و مسیر زندگیش اون رو ب راه دیگه ای دعوت کرد .
👀5🌚1
"آبیِدعوتکنندهبهمرگ"
Photo
_ ب اندازهی تموم این نشدنا من عاشق شدم هیونگ،طوری دیشب بیدار بودم و ب این فکر میکردم واقعا اجازه دارم انقدر خوشحال باشم؟یا ممکنه این ی حسِ سراب مانند باشه..
👀5