جز این بود ک مجبور بودم ب خاطر زنده نگه داشتنت هر کاری بکنم؟
+دلم میخواد دنیا رو روی سرت خراب کنم و بگم چقدر روحم بهت احتیاج داشت و تو نبودی،چقدر شبا صدات زدم،فریاد زدم ک بشنو منو،ک ببین من اینجام چرا نیومدی پیشم؟منو چقد ماهه ازت گرفتن چرا ازم خبر نمیگیری؟ولی حقش رو نداشتم !
+باید بهت بگم ک چقدر شبا خسته و خونی برگشتم خونه از ی فایت خیابونی ولی کسی نبود بغلم کنه و بگه من تورو با خونی و حتی مال خودت نیست هم میپذیرمت! من چقدر صدات زدم توی اتاق سردِ عکسامون زیر شیروونی ک قلبت بهت نیاز داره جونگکوک هیونگی،کجایی...صدات زدم عزیزکردهی قلبم..
تو نشنیدی..ولی صدات زدم !
تو نشنیدی..ولی صدات زدم !
کجا سرت گرم بود ک نشنیدی فریادمو هیونگ؟نگاهت کدوم حرف بود ک چشمای پر از ترسمو ندیدی ک هنوز عادت نکرده ب تاریکی؟
کجا بودی وقتی بهت نیاز داشتم لمسم کنی و بهم نشون بدی زنده ای؟
کجا بودی وقتی بهت نیاز داشتم لمسم کنی و بهم نشون بدی زنده ای؟
من حتی توی اون وان پر از خون دستام میلرزیدن موقع شستن بدنم،هرلحظه صدای فریاد میشنیدم توی سرم و لبام یخ زده بودن از شدت سردی آب ولی ندیدی...!
+منو بخاطر عطرِ نداشتم زیر سوال بردی؛مگه قلبت رو نمیشناختی؟