"آبیِدعوتکنندهبهمرگ"
وجود منو ترس پُر کرده...دارم میمیرم از اینکه ثانیه هارو بشمارم ک کِی برمیگردی و بهم میگی"رابطمون دیگه تمومه"ولی چیزی فهمیدی؟ن!چون نذاشتم ببینی،نذاشتم کسی ببینه چقدر درمونده ام !
+ولی میدونی..دردناک ترین قسمت زندگیم اونجا بود ک لباستو با خودم نتونستم بیارم خونه،نتونستم موقف دلتنگی نفس بکشمت چون دیر بود..
دیر فهمیده بودم از هرچیزی ک ترسیدم سرم امد!
دیر فهمیده بودم از هرچیزی ک ترسیدم سرم امد!
🌚6
+وقت نشد بهت بگم دوست دارم...نذاشتن...نشد...وقتی داشتن میبردنم داد بزنم بگم منتظرم باش،نشد بگم ک درد دارم ب خاطر درد داشتنت وقتی با ترس رفتنمون نگاه میکردی !
💔6
+حتی وقتی دستامو گرفتی و لبخند زدی و یادگاری رو دادی باید میدونستم...
باید میدونستم لبخند،خوشحالی،هفت رنگ رنگین کمونِ زندگی برای من نیست...سهم من حتی سیاه و سفید و خاکستری آسمون بالای سرمم نبود ...
باید میدونستم لبخند،خوشحالی،هفت رنگ رنگین کمونِ زندگی برای من نیست...سهم من حتی سیاه و سفید و خاکستری آسمون بالای سرمم نبود ...
"آبیِدعوتکنندهبهمرگ"
_رنگت چی بود؟
+رنگ تباهی!بی رنگه..مثل ی تیلهی شیشه ایه بیرنگ مقابل احساسات و سرنوشت من میموند تا رنگ بگیره...رنگی ک آدم های اطرافم بخوان اون رو ببینن !
+بهت سخت گذشت وقتی تو اتاقی ک خودت شکنجه میکردی شکنجه شدی؟
"آبیِدعوتکنندهبهمرگ"
میخواستم تورو فراموش کنم
اینکه چطوری عاشقت شدم
"آبیِدعوتکنندهبهمرگ"
اینکه چطوری عاشقت شدم
چطوری باهات زندگی کردم
"آبیِدعوتکنندهبهمرگ"
اینکه چطوری عاشقت شدم
اونا نیاز داشتن من رو توی هم بشکنن
تا انسانیتم رو بگیرن برای نگه داشتنم توی ردروم و شکنجه کردن افرادی ک خودشون میخواستن
تا انسانیتم رو بگیرن برای نگه داشتنم توی ردروم و شکنجه کردن افرادی ک خودشون میخواستن
"آبیِدعوتکنندهبهمرگ"
اونا نیاز داشتن من رو توی هم بشکنن تا انسانیتم رو بگیرن برای نگه داشتنم توی ردروم و شکنجه کردن افرادی ک خودشون میخواستن
+و من مجبور بودم بین عشق تو و انسانیتم تورو انتخاب کنم !