"آبیِ‌دعوت‌کننده‌به‌مرگ"
731 subscribers
1.53K photos
661 videos
3 files
12 links
اگر آزادیِ بیان باعث مرگِ یک نفر بشه، بازم اونو آزادی درنظر می‌گیری؟!
_22 𝘈𝘶𝘨𝘶𝘴𝘵 2023_
https://t.me/UnknowTextBot?start=64ff2cb3a07ff
ناشناسم🫡
Download Telegram
با لبخند عمیقی به زیباییش خیره شده بود...
نمیدونست چه کلمه ای باید برای زیباییش به کار میبرد...انگار واژه ها جلوش کم اورده بودن
بلاخره به حرف اومد
_میدونستی خیلی خوشگلی؟
پسر رو به روش اروم خندید.‌‌.همون خنده ها که قلبشو میلرزوند..
.چون خودت خوشگلی
_میخوام بغلت کنم ولی لطفا این دفعه واقعی باش نه تَوَهُم:)
.متاسفم عشق من... :)
به خودش اومد و دید بازم همون فکر و خیالای قبل...اون دیگه پیشش نبود اما به هیچ عنوان نمیتونست فراموشش کنه...هنوز اونو کنار خودش تصور میکرد
درد بدی تو قلبش پیچید و اشکاش رو گونش سر خوردن
_تو بهم قول دادی...قول دادی که همیشه پیشمی ولی چرا الان تو بغلم ندارمت؟چرا سهم من از تو فقط این سنگ سرده؟
هیچ راهی نداره که دوباره بلند بشی و من ساعت ها خیره نگات کنم؟تا هر دفعه مثل دفعه اول قلبم بلرزه؟
بلند شو و دوباره درمان این قلب مریض شو:)
ببین داره درد میکشه... بهونه تورو میگیره...نمیتونم ارومش کنم لنتی،حد اقل باز بیا تو خیالم و اونجا ارومم کن:)
🕊5💔3🍾2
😭11
فک کنم روانی شدم .
😭12
مامانم همیشه میگفت، حواست باشه عاشق کی میشی.
💯14
Forwarded from จะไม่ดี
و در شبی نزدیک همه چیز پایان میابد
💯2
هرچی بهتر میشم آدمای دورم کور میشن .
💔13
کاش همه اینا یه خواب بود...
💔9
کاش انقد کسایی ک دوستمون دارن رو ساده از دست ندیم
💔14
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یا شایدم اونقدری درد تو پوست و استخونت نفوذ کرده که دیگه حتی کار از گریه کردنم گذشته و نمیتونی گریه کنی:))
💔13
"آبیِ‌دعوت‌کننده‌به‌مرگ"
میتونیم نجات پیدا کنیم اگه امیدی باقی بمونه... شب بخیر(کسی نباید بدون شب بخیر بخوابه)
وقتی نمیتونین یه قولیو عملی کنین چرا قول میدین؟:)


شب بخیر(کسی نباید بدون شب بخیر بخوابه)
💯6
-لعنتی ب چی قسم میخوری؟!
تو ب هیچی اعتقاد نداری..
😭13
منم‌ همین‌طور سوگند
💔14😭2
برف قابل پرستش‌ترین چیز طبیعته
19
روحمو لمس کن .
💊13
به قهوه توی دستش خیره شده بود...
بازم همون خاطرات قدیمی...
بازم بوی عطری که همیشه کنار خودش حس میکرد...
خودشم خسته شده شده بود از این که هرروز به اینجا میومد ولی با جای خالی اون رو به رو میشد
ولی نمیتونست خاطراتشونو تو این کافه فراموش کنه...نمیتونست:)
اولین بار همینجا به چشماش نگا کرد
موقعی که توی یه روز سرد زمستونی یه قهوه تلخ سفارش داد و پسری که اونجا کار میکرد سفارششو براش اورد
از اون لحظه به بعد تصویر چشمای اون توی ذهنش حک شده بود
چشمایی که با هربار فک کردن به اون ها قلبشو میلرزوند
بغض راه گلوشو بست...
تقریبا هرروز همین حالو داشت
حس دلتنگیی که خفه کننده بود:)
لبخند تلخی به قهوه رو به روش زد
_همیشه میگفتی چرا قهومو تلخ میخورم و دوست داشتی قهوه شیرینو برای یه بارم امتحان کنم...
اشکش از گونش چکید...
_اگه برگردی قول میدم همه قهوه هامو شیرین بخورم:)
14💔2