با نگاه کردن به غروب آفتاب گریه کردم چون خیلی خوشگل بود و گفتم «خیلی خوشگلی برخلاف زندگیهای ما». بعدش با حسرت نشستم زل زدم به پنجره و آسمونی که تغییر رنگ میداد. عاشق این هوا و این رنگهای آسمونم. عاشق اینکه اشعههای خورشید در حال غروب از پشت ابرها مشخصه اما دیگه هیچ چیز لذتبخش نیست. هیچ چیزِ قشنگی حس قبل رو به من نمیده و این یک دلیل ناراحتی به ناراحتیها و مشکلات قبلیم اضافه میکنه.
سه روزه دارم جواب یکی در مورد این آزمون میدم. جواب همهی سوالهاش رو که گرفت گفت «آها». آدمی گاهی از بیشعوری آدمیزاد هاج و واج میمونه.
یک ماه پیش به دخترخالهم قول دادم برم کنسرتش و خونهشون هم بمونم. از ساعت ۲ تا الان این مرتیکه باباش خون به جیگر همه کرده. من چطور تا فردا غروب دووم بیارم؟
بالاخره اتاق خودم، پتوی خودم اما ناراحتم. فردا باید بیدار شم برم حضوری با یک مدرسه صحبت کنم برای کار و از طرفی استرس دارم اگه کار پیدا نکنم از لحاظ مالی به شدت اذیت میشم و حتی یه بطری آب هم احتمالا دیگه نخرم. از طرفی روانم کشش سر کار رفتن اون هم تو مدرسه و استرسی که محیط مدرسه بهم میده رو نداره.
Forwarded from ربودهشده توسط توتورو.
چرا همیشه یکجای زندگی گندیده است، و کاری هم نمیشود کرد؟
ــــــــ فریدون سه پسر داشت
ــــــــ فریدون سه پسر داشت
اما اگه یک بار دیگه میگفت برید پایین پیش فلانی، راه پایین اومدنم رو پنجره انتخاب میکردم.
وای خیلی خستهام. اومدم خونه ساعت چهار یه چیزی خوردم و آب و کولر سگهامون رو درست کردم اومدم برم حموم، برق رفت. پهن شدم روی زمین تا ۷ که برق اومد بیدار شدم شام درست کردم. ظرفها رو شستم. مجدد آب و غذای حیوانات و الان باز پهن شدم نای حموم رفتن ندارم.