هی یادم میافته بستی عکسی که از کهکشان راه شیری گرفته بودن رو برام فرستاد و گفت یاد تو افتادم، بغضی میشم.
Blueming
این امتحان مربیگری هم شنبه باشه ممنون میشم. امروز میخوام استراحت کنم سریال ببینم و یوتیوب بچرخم و با خیال راحت نخونم.
الابختکیترین (نمیدونم نوشتارش درسته یا خیر) امتحان زندگیم رو دادم و قبول شدم. کاملا مطمئن بودم قبول نمیشم. گویا معجزه شد.
با نگاه کردن به غروب آفتاب گریه کردم چون خیلی خوشگل بود و گفتم «خیلی خوشگلی برخلاف زندگیهای ما». بعدش با حسرت نشستم زل زدم به پنجره و آسمونی که تغییر رنگ میداد. عاشق این هوا و این رنگهای آسمونم. عاشق اینکه اشعههای خورشید در حال غروب از پشت ابرها مشخصه اما دیگه هیچ چیز لذتبخش نیست. هیچ چیزِ قشنگی حس قبل رو به من نمیده و این یک دلیل ناراحتی به ناراحتیها و مشکلات قبلیم اضافه میکنه.
سه روزه دارم جواب یکی در مورد این آزمون میدم. جواب همهی سوالهاش رو که گرفت گفت «آها». آدمی گاهی از بیشعوری آدمیزاد هاج و واج میمونه.
یک ماه پیش به دخترخالهم قول دادم برم کنسرتش و خونهشون هم بمونم. از ساعت ۲ تا الان این مرتیکه باباش خون به جیگر همه کرده. من چطور تا فردا غروب دووم بیارم؟
بالاخره اتاق خودم، پتوی خودم اما ناراحتم. فردا باید بیدار شم برم حضوری با یک مدرسه صحبت کنم برای کار و از طرفی استرس دارم اگه کار پیدا نکنم از لحاظ مالی به شدت اذیت میشم و حتی یه بطری آب هم احتمالا دیگه نخرم. از طرفی روانم کشش سر کار رفتن اون هم تو مدرسه و استرسی که محیط مدرسه بهم میده رو نداره.
Forwarded from ربودهشده توسط توتورو.
چرا همیشه یکجای زندگی گندیده است، و کاری هم نمیشود کرد؟
ــــــــ فریدون سه پسر داشت
ــــــــ فریدون سه پسر داشت