Forwarded from دو در یک
دیگر تقریباً با هیچکدام از دوستانم حرفی برای گفتن ندارم. همان احوالپرسی ساده هم سخت شده است. فشار روانی مزمن ظرفیت ارتباط را در انسان میکشد. وقتی بخش بزرگی از انرژی انسان به هضم حجم عظیم اتفاقات مداوم بیرونی، هراس و به طور کلی بقای صرف میشود دیگر برای کنجکاوی درباره دیگری، این چه گفت آن چه گفت، برنامهریزی برای تجربههای مشترک و کلاً چیزهایی که ارتباط آدم را زنده نگه میدارند انرژی چندانی نمیماند.
: شاوشَنک
: شاوشَنک
Blueming
لپتاپم هنگ کرد. آیا در آن نشانههایی است؟
شاید بگید کجا رفتم؟ هیچی رفتم در موردش با خانواده و دوستان خندیدم و شام خوردم و الان هم در راستاش میخوام سریال ببینم.
سرم درد میکنه و کاش میتونستم بیدار بمونم اما صبح باید بیدار شم برم کلاس. ساعت ۵:۳۰ صبح.
این دوره و کلاسهایی که میگذرونم ربط آنچنانی به آموزش پرورش نداره حالا و صرفا دورههای مربیگری پیشدبستانیه اما همین که یک درصد کوچیکی بهشون مربوط میشه رو هم دوست ندارم و حالم رو بد میکنه. اصلا محیط آموزش و پرورش خیلی مرده و بیروحه. (مثل کل مملکت) دوستش ندارم در کل. بهم استرس هم میده.
مریض و کوچک و نازنازی هستم این روزها. بهم دست بزنن بغض میکنم. زندگی هم آسان نمیگیرد.
Blueming
اولین کتاب انگلیسیای که خوندم the silent patient بود. قبلا شروعش کرده بودم اما چون فکر میکردم نمیتونم انجامش بدم، بعد چند صفحه کنارش گذاشتم. اما دوباره فروردین شروعش کردم و انقدر جالب و گیرا بود که تقریبا یک ماهه تمومش کردم. حالا بعد از مدتها میخوام…
دومین کتاب زندگیم رو هم به زبان انگلیسی تموم کردم.🧚
Blueming
این دوره و کلاسهایی که میگذرونم ربط آنچنانی به آموزش پرورش نداره حالا و صرفا دورههای مربیگری پیشدبستانیه اما همین که یک درصد کوچیکی بهشون مربوط میشه رو هم دوست ندارم و حالم رو بد میکنه. اصلا محیط آموزش و پرورش خیلی مرده و بیروحه. (مثل کل مملکت) دوستش…
کاملا مرتبط با جو اونجا سایهی نارنجی زدم با رژ قهوهای و میخوام وست کوتاهم رو بپوشم که هم جلوش بازه هم بغلش تا پهلو چاک داره. ببینیم امروز چقدر عجیب غریب نگاهمون میکنن.🧚