بهش گفتم شنیدم فردا خواهر گللللت میاد؟ گفت آره. گفتم همین الان بهویی یادم افتاد دوستم دعوتم کرده من میرم خونهشون. گفت چرا؟ گفتم خیلی از من خوششون میاد. گفت وااا از خداشونم باشه. چی از خداشون باشه؟ اینکه نه تنها دودول طلا نیستم بلکه باعث شدم با خواهر بزرگهت قطع رابطه کنی؟
خدا شاهده احساس اضافه بودن و منفور بودنی که این خانواده به من میدن رو همهی انسانهای جهان جمع شن، با هم نمیتونن بهم بدن.
اینکه حس کنی هیچوقت هیچ جمعی تو رو نمیخواد اصلا جالب نیست. مخصوصا اگر به اصطلاح خانواده باشن.
نمیدونم شاید باید شعورت میرسید کنسل میکردی؟ درس هم تکراری داد صرفا برای اذیت کردن ما رو تا دانشگاه کشوند.
این کی بود من نمایندهش شدم آخه؟ کاش ترم بعد مینا شیوههای اصلاح ارائه بده نماینده شم بشوره ببره.
جدی احساس میکنم دستم رو سر انگیزش و هیجان از دست دادم. هنوز دو جلسه مونده به جز فصل ۲ و ۳ که برای امتحان نمیخواد و فعلا نمینویسم.
البته حاضرم ۱۰۰ برابر این انگیزش بنویسم ولییییی یک خط اعتیاد نه. ۲ فصل اعتیاد جلسهی آخر درس داده و باید خلاصه کنم. حتی نمیدونم چطوری توی نیم ساعت فقط یهو گفت دو فصل درس دادم.
انقدر اومدم بیمارستان این مدت که دیگه میخوام موهام رو بِکنم. جیغ بکشم. گریه کنم. از بیمارستان متنفرم چرا باید هی مجبور شم بیام؟
بچهها ببخشید اگه این چند روز آنلاین میشم ولی جواب پیامهاتون رو نمیدم. من چون تایم استراحتم ۵ دقیقه بود یهو میدیدم ۵۰ دقیقهست تو سوشال مدیا میچرخم، دسترسی بهشون رو محدود کردم و یه تایم کوتاهی بیشتر در روز نمیتونم ازشون استفاده کنم. بخاطر همین وقت نمیشه سر فرصت جواب بدم. درسهام یکم جمع شن میام جواب میدم.🫶🏼