میخوام رینگتونم رو بعد دو سال عوض کنم چون انقدر گوشیم زنگ خورده این اواخر که ازش خسته شدم و حیفه. از طرفی همهی رینگتونهای پیشنهادی گوشی بهم استرس میده.
حاضرم از سرما یخ بزنم ولی خواهر بابام که حتی عید به عید هم نمیبینم رو فردا شب نبینم.
بهش گفتم شنیدم فردا خواهر گللللت میاد؟ گفت آره. گفتم همین الان بهویی یادم افتاد دوستم دعوتم کرده من میرم خونهشون. گفت چرا؟ گفتم خیلی از من خوششون میاد. گفت وااا از خداشونم باشه. چی از خداشون باشه؟ اینکه نه تنها دودول طلا نیستم بلکه باعث شدم با خواهر بزرگهت قطع رابطه کنی؟
خدا شاهده احساس اضافه بودن و منفور بودنی که این خانواده به من میدن رو همهی انسانهای جهان جمع شن، با هم نمیتونن بهم بدن.
اینکه حس کنی هیچوقت هیچ جمعی تو رو نمیخواد اصلا جالب نیست. مخصوصا اگر به اصطلاح خانواده باشن.
نمیدونم شاید باید شعورت میرسید کنسل میکردی؟ درس هم تکراری داد صرفا برای اذیت کردن ما رو تا دانشگاه کشوند.
این کی بود من نمایندهش شدم آخه؟ کاش ترم بعد مینا شیوههای اصلاح ارائه بده نماینده شم بشوره ببره.
جدی احساس میکنم دستم رو سر انگیزش و هیجان از دست دادم. هنوز دو جلسه مونده به جز فصل ۲ و ۳ که برای امتحان نمیخواد و فعلا نمینویسم.
البته حاضرم ۱۰۰ برابر این انگیزش بنویسم ولییییی یک خط اعتیاد نه. ۲ فصل اعتیاد جلسهی آخر درس داده و باید خلاصه کنم. حتی نمیدونم چطوری توی نیم ساعت فقط یهو گفت دو فصل درس دادم.