مامانم یکی دو ساعت پیش گفت برات فلان کار رو میکنم. بعد کلی اصرار قبول کردم. بعد چند دقیقه رفتم گفتم نکنه ناراحتی پیش بیاد؟ من نمیخوام رابطهم با عزیزدلم بههم بخوره و اولویت من خوشحالی اونه شاید احساس بدی بهش دست بده و من نمیخوام اینطور شه. مامانم گفت که نه ناراحت نمیشه و اینحرفها. بعد نیم ساعت رفتم هال یهو گفت دکترت راست میگفت که تو با بقیه چیکار داری؟ مگه مسئول زندگی همه هستی بار همه رو به دوش میکشی و میخوای حال همه رو خوب کنی. پس خودت چی؟ اون جلسهی اولی که دیدت فهمید، منِ مادر این همه سال نفهمیدم.
حرفی نداشتم بزنم. تلخ خندیدم.
حرفی نداشتم بزنم. تلخ خندیدم.
Forwarded from یک سیگاری پارهوقت
ولی جدای از شوخی بدترین آفت زندگی انسان میتونه داشتن نزدیکانی باشه که به جای اینکه وقتی اشتباه کردی جلوت وایسن و بزنن تو دهنت، بشینن به توهماتت بال و پر بدن.
افول شخصیت رو در کوتاه مدت تضمین میکنه.
افول شخصیت رو در کوتاه مدت تضمین میکنه.
نیم ساعت پیش از ماشین پیدا شدم رفتم تا دکه و دیدم یه چیزی توی صورتم میخوره فهمیدم برفه. برگشتم سوار ماشین شم دیگه نبود. الانم دوباره وایسادم چیزی نیست اما مطمئنم اون برف بود.
میخوام رینگتونم رو بعد دو سال عوض کنم چون انقدر گوشیم زنگ خورده این اواخر که ازش خسته شدم و حیفه. از طرفی همهی رینگتونهای پیشنهادی گوشی بهم استرس میده.
حاضرم از سرما یخ بزنم ولی خواهر بابام که حتی عید به عید هم نمیبینم رو فردا شب نبینم.
بهش گفتم شنیدم فردا خواهر گللللت میاد؟ گفت آره. گفتم همین الان بهویی یادم افتاد دوستم دعوتم کرده من میرم خونهشون. گفت چرا؟ گفتم خیلی از من خوششون میاد. گفت وااا از خداشونم باشه. چی از خداشون باشه؟ اینکه نه تنها دودول طلا نیستم بلکه باعث شدم با خواهر بزرگهت قطع رابطه کنی؟
خدا شاهده احساس اضافه بودن و منفور بودنی که این خانواده به من میدن رو همهی انسانهای جهان جمع شن، با هم نمیتونن بهم بدن.
اینکه حس کنی هیچوقت هیچ جمعی تو رو نمیخواد اصلا جالب نیست. مخصوصا اگر به اصطلاح خانواده باشن.
نمیدونم شاید باید شعورت میرسید کنسل میکردی؟ درس هم تکراری داد صرفا برای اذیت کردن ما رو تا دانشگاه کشوند.
این کی بود من نمایندهش شدم آخه؟ کاش ترم بعد مینا شیوههای اصلاح ارائه بده نماینده شم بشوره ببره.