امروز این ماشینه که دورش رو قرمز کردم برام جالب بود ولی هر چقدر آهسته رفتم نتونستم از پشت اسمش رو بخونم. ازش عکس گرفتم به دانیال نشون بدم بگه چه ماشینیه. بعد اومدم خونه دیدم وا این که ازش هیچی معلوم نیست و نشون دانیال بدم میگه از کجای این بفهمم چیه؟ نشون که دادم به شوخی گفتم عکس عالی گرفتم ببین میتونی بگی چیه. به ثانیه نرسید گفت آلفارومئو جولیتا. پشمام ریخته بود اصلا.
Blueming
حرفهای امروز استادم
دیروز رفتم سر کلاس همون استادم که فمینیست رادیکاله و به یکی از بچهها گفت خوشحالم دانشجوی منی به عنوان مهمان. حانیه و رویا باهاش کلاس داشتن منم کلاسم تشکیل نشده بود. رفتم اول کلاس بهش گفتم استاد میتونم مهمان سر کلاستون بشینم؟ گفت فلانی بودی؟ (ددنیمم) گفتم بله گفت شنبهها با من انگیزش و هیجان داری؟ گفتم درسته. گفت بله برو بشین عزیزم.
دوباره آخر کلاس رفتم ازش بپرسم که ترم بعد شیوههای اصلاح رو ارائه میده یا نه. گفت من درخواست دادم گفتم چون من این درس رو برنداشتم با شما بردارم. گفت بیشتر انگیزش و هیجان رو به من میدن اما احتمالا شیوهها رو هم بدن. اگه دادن که تو هم برمیداری و دوباره دانشجوی من میشی. من واقعا خوشحال میشم دوباره تو کلاسم ببینمت و افتخار میکنم دانشجوی من بودی. همینطور عالی مسیرت رو ادامه بده و برو جلو که موفق میشی. مطمئنم یه روزی تو جایگاههای خوبی میبینمت.
بچهها من رو میگفت- من- میخواستم بهش بگم تو رو خدا از اول بگو صدات رو ضبط کنم هر روز گوش کنم. اومدیم بیرون حانیه رو گرفته بودم عین درخت توت تکون میدادم که بااااا ممممممنننن بوووددددددد.
دوباره آخر کلاس رفتم ازش بپرسم که ترم بعد شیوههای اصلاح رو ارائه میده یا نه. گفت من درخواست دادم گفتم چون من این درس رو برنداشتم با شما بردارم. گفت بیشتر انگیزش و هیجان رو به من میدن اما احتمالا شیوهها رو هم بدن. اگه دادن که تو هم برمیداری و دوباره دانشجوی من میشی. من واقعا خوشحال میشم دوباره تو کلاسم ببینمت و افتخار میکنم دانشجوی من بودی. همینطور عالی مسیرت رو ادامه بده و برو جلو که موفق میشی. مطمئنم یه روزی تو جایگاههای خوبی میبینمت.
بچهها من رو میگفت- من- میخواستم بهش بگم تو رو خدا از اول بگو صدات رو ضبط کنم هر روز گوش کنم. اومدیم بیرون حانیه رو گرفته بودم عین درخت توت تکون میدادم که بااااا ممممممنننن بوووددددددد.
حرفهاش بیشتر از اینها بود. خیلی بیشتر اما من از ذوق زیاد یادم رفت و همین قسمتها رو یادم مونده. هی تعریف میکرد هی تشکر میکردم میگفتم تموم شد اما باز ادامه میداد. واقعا اشک توی چشمهام جمع شده بود.
Blueming
یک مقدار عصبانی شدم اما خب اشکال نداره. باید یک جایی بعد این ۲۴ سال عادت کنم.
میدونید. در حقیقت هم حق دارم عصبانی شم هم عادت نکنم اما توی همهی این سالها هیچ چیز عوض نشده، من اهمیت پیدا نکردم، من دیده نشدم. دیگه خسته شدم از اینکه هی بهش فکر کردم و انرژی براش گذاشتم. خسته شدم. فکر میکنم دیگه بسه. ناراحتی کردن براش، غصه خوردن براش کافیه.
امشب یاد اون ویدئو افتادم که نوشته بود سنی که من از اهمیت دادن به بابام دست برداشتم و عکس خودِ جوونش بود؛ سنی که پدرم از اهمیت دادن به من دست برداشت و عکس بچگیش بود.
مامانم یکی دو ساعت پیش گفت برات فلان کار رو میکنم. بعد کلی اصرار قبول کردم. بعد چند دقیقه رفتم گفتم نکنه ناراحتی پیش بیاد؟ من نمیخوام رابطهم با عزیزدلم بههم بخوره و اولویت من خوشحالی اونه شاید احساس بدی بهش دست بده و من نمیخوام اینطور شه. مامانم گفت که نه ناراحت نمیشه و اینحرفها. بعد نیم ساعت رفتم هال یهو گفت دکترت راست میگفت که تو با بقیه چیکار داری؟ مگه مسئول زندگی همه هستی بار همه رو به دوش میکشی و میخوای حال همه رو خوب کنی. پس خودت چی؟ اون جلسهی اولی که دیدت فهمید، منِ مادر این همه سال نفهمیدم.
حرفی نداشتم بزنم. تلخ خندیدم.
حرفی نداشتم بزنم. تلخ خندیدم.
Forwarded from یک سیگاری پارهوقت
ولی جدای از شوخی بدترین آفت زندگی انسان میتونه داشتن نزدیکانی باشه که به جای اینکه وقتی اشتباه کردی جلوت وایسن و بزنن تو دهنت، بشینن به توهماتت بال و پر بدن.
افول شخصیت رو در کوتاه مدت تضمین میکنه.
افول شخصیت رو در کوتاه مدت تضمین میکنه.
نیم ساعت پیش از ماشین پیدا شدم رفتم تا دکه و دیدم یه چیزی توی صورتم میخوره فهمیدم برفه. برگشتم سوار ماشین شم دیگه نبود. الانم دوباره وایسادم چیزی نیست اما مطمئنم اون برف بود.
میخوام رینگتونم رو بعد دو سال عوض کنم چون انقدر گوشیم زنگ خورده این اواخر که ازش خسته شدم و حیفه. از طرفی همهی رینگتونهای پیشنهادی گوشی بهم استرس میده.
حاضرم از سرما یخ بزنم ولی خواهر بابام که حتی عید به عید هم نمیبینم رو فردا شب نبینم.
بهش گفتم شنیدم فردا خواهر گللللت میاد؟ گفت آره. گفتم همین الان بهویی یادم افتاد دوستم دعوتم کرده من میرم خونهشون. گفت چرا؟ گفتم خیلی از من خوششون میاد. گفت وااا از خداشونم باشه. چی از خداشون باشه؟ اینکه نه تنها دودول طلا نیستم بلکه باعث شدم با خواهر بزرگهت قطع رابطه کنی؟
خدا شاهده احساس اضافه بودن و منفور بودنی که این خانواده به من میدن رو همهی انسانهای جهان جمع شن، با هم نمیتونن بهم بدن.