دیشب خواب دیدم اواناف یه چیزی شبیه پروژه درست کردن که خودشون و فیوزا روی مچ دستشون کلمهی "Best Friend" رو تتو کنن. بعد من این استوری رو که دیدم ریپلای کردم کلی قربون صدقشون رفتم یهو در همون حین ریپلایم سین خورد و دیدم یوتو هم در جواب من کلی حرف قشنگ نوشته. داشتم سکته میکردم. سریع پریدم پیوی لیزا بهش بگم چیشده ولی خواب بود و هرچی زنگم میزدم جواب نمیداد :| بعدشم یهو خواب دیدم با لیزا مهمونیم و بهش گفتم یادته اون روز یوتو جوابمو داد و تو خواب بودی و هرهر خندیدیم :| :)))))
Forwarded from where did arnas go? (𓂃 ֪ ✿ 𝖻𝖺𝖻𝗒 𝖻𝗅𝗎𝖾 ! ៹)
جدا وجود بعضی ها دلگرمم میکنه و برای قدم برداشتن به سمت جلو مصمم میشم. انگار یه صدایی توی گوشم میگه که: "تا این فرشته های بدون بال هستن تو واقعا واقعا شکست نا پذیر ترین آدمِ دنیایی!" و گاهی که خسته ترین ام، به اینکه من همچین کسایی رو کنار خودم دارم فکر میکنم و تمام خستگی ها از من فرار میکنن، انگار که ترسونده باشمشون.
دیشب خواب دیدم با اعضای انهایپن از طرف مدرسه رفتیم اردو بعد من میخواستم با سونگهون دوست شم ولی کلی خجالت میکشیدم. بقیه هی تشویقم میکردن برم نزدیکش و میگفتن شاید قیافش این باشه ولی خیلی مهربونه. حتی صندلیای که مدرسه برام در نظر گرفته بود دقیقا بغل سونگهون بود ولی از بس حواسم پرته کلا گمش کردم و کل مسیر دنبال این بودم که باید کجا بشینم :|
디어 스푸트니크
투모로우바이투게더 (TXT)
when I hold hands with you my scars become glorious traces
I feel so frustrated when some ppl try to support me like I needed this when I was at my worst not now, get tf back to wherever you were till now.
معجزه این نیست که یکی بیاد ماه و دریا رو نصف کنه. معجزه مادریه که هزار جا کار میکنه تا شرایط خوبی رو برای بچههاش فراهم کنه. معجزه نوجوونیه که توی جامعهای که خیلیا دارن راه اشتباه رو میرن عقلش رو بکار میگیره و خودش رو خراب نمیکنه. معجزهها هرروز در اطراف ما اتفاق میفتن فقط ماها افتادنِ دایناسور از آسمون رو بیشتر قبول داریم تا چیزهایی که واقعا به معجزه شباهت دارن.