luftschloss
من واقعا دلم میخواد برای دوستام هدیه بخرم، کلی بهشون زنگ بزنم و خوشحالشون کنم ولی میدونم در آخر اونا هم مثلِ بقیه ناامیدم میکنن پس میشینم سرِ جام.
یادمه کلاس نهم که بودم یه دوستی داشتم که رابطمون خوب بود. من واسه تولدش یه دستبند خوشگل خریدم، چون اکسوالش کرده بودم کلی گشتم یه کارت تبریک پیدا کردم که نوشتههاش کرهای بود و در مرتبترین حالت ممکن توی یه جعبه گذاشتمشون و بهش دادمش. خیلی ذوق داشتم، یه عالمه گشته بودم و حتی از پساندازام خرج کرده بودم تا فقط خوشحال شه. وقتی بهش دادمش یادم نمیاد خوشحال شد یا نه ولی یادمه بعدها وقتی توی نمازخونه توی کیفش دنبال یه چیزی بود و کل کیفشو اون وسط خالی کرده بود یهو اون دستبندم قاطی خرت و پرتای دیگه کیفش ازش افتاد بیرون. ناراحت شدم ؟ معلومه که ناراحت شدم. هدیهی من جاش اونجا نبود. اصلا فکر کنم یادشم نبود که چنین چیزی اونجاست. من هیچی نگفتم. هیچ حرفی نزدم. ولی قلبم شکست. جوری قلبم شکست که هنوزم یادمه و هروقت یادش میفتم چهرهام توی هم فرو میره. اهمیتی نداره، بهرحال آدم با این چیزا بزرگ میشه و با یه سیلی محکم از رویاهاش وارد واقعیت میشه. اون اتفاقم یکی از هزاران سیلیای بود که من خوردم. قطعا دردناکترینش نبود ولی یکی از تلخترینهاش بود.
یه روز من رو در حالی که ساعتها با درانک دیزد رقصیدم بیهوش کف اتاقم پیدا میکنین.
ZITTI E BUONI
Måneskin
we are out of our minds, but different from them