Make Me Wanna Die
The Pretty Reckless
and every time I look inside your eyes, you make me wanna die
فرض کنین دارین با یه نفر صحبت میکنین و طرف مقابل هیچ توجهی به شما و حرفاتون نمیکنه. شما اهمیت نمیدین و بازم ادامه میدین و هی صحبت میکنین. از طرفی شخص مقابل که صحبت میکنه شما تمام و کمال بهش گوش میکنین و حتی دربارهی حرفش نظر میدین. این وضعیت به جایی میرسه که با خودتون میگین من دارم به کی اهمیت میدم ؟ من دارم برای کی وقت میذارم ؟ بنظر من اینکه یکی از دیلی من لفت میده منم متقابلا از دیلیش لفت بدم کاملا منطقیه چون وقتی کسی براش مهم نبوده من چی میگم چرا باید حرفای اون برای من مهم باشه ؟ از طرفی اگه کسی به افکار من اهمیت میده من خودمو موظف میدم متقابلا به نگرانیهاش گوش کنم. بجز مواردی، این قضیه از نظر من کاملا قابل قبوله و بنظرم برای کسانی وقت بذارین که اونا هم خودشون اینکارو در حقتون میکنن. به شخصه اینکه کی بهم اهمیت میده رو از همین چیزایی کوچیک متوجه میشم، چون اگه کسی به کوچیکترین کارهای منم توجه نکنه نمیتونم ازش توقع داشته باشم که به مشکلات و نگرانیهای بزرگم گوش کنه. پس آره، در کل، حداقل بنظر من، این موضوع منطقی و درسته.
من : تا کلاسم وقت دارم ۱۲ ساعت بخوابم !!!
من : *بیهیچ دلیلی ۸ صبح بیدار میشود*
من : *بیهیچ دلیلی ۸ صبح بیدار میشود*
I Will Not Bow
Breaking Benjamin
save your breath, it's far from over
What Lies Beneath
Breaking Benjamin
god, sing for the hopeless, I'm the one, you left behind
Pain
Three Days Grace
cause I'd rather feel pain than nothing at all
Fallen Angel
Three Days Grace
I was right beside you when you went to hell and back again
من واقعا دلم میخواد برای دوستام هدیه بخرم، کلی بهشون زنگ بزنم و خوشحالشون کنم ولی میدونم در آخر اونا هم مثلِ بقیه ناامیدم میکنن پس میشینم سرِ جام.
Uprising
Muse
if you could flick a switch and open your third eye, you'd see that we should never be afraid to die
Red Army Blues
The Waterboys
my mother said to me : "son, it's not how many germans you kill that counts, it's how many people you set free !"
luftschloss
من واقعا دلم میخواد برای دوستام هدیه بخرم، کلی بهشون زنگ بزنم و خوشحالشون کنم ولی میدونم در آخر اونا هم مثلِ بقیه ناامیدم میکنن پس میشینم سرِ جام.
یادمه کلاس نهم که بودم یه دوستی داشتم که رابطمون خوب بود. من واسه تولدش یه دستبند خوشگل خریدم، چون اکسوالش کرده بودم کلی گشتم یه کارت تبریک پیدا کردم که نوشتههاش کرهای بود و در مرتبترین حالت ممکن توی یه جعبه گذاشتمشون و بهش دادمش. خیلی ذوق داشتم، یه عالمه گشته بودم و حتی از پساندازام خرج کرده بودم تا فقط خوشحال شه. وقتی بهش دادمش یادم نمیاد خوشحال شد یا نه ولی یادمه بعدها وقتی توی نمازخونه توی کیفش دنبال یه چیزی بود و کل کیفشو اون وسط خالی کرده بود یهو اون دستبندم قاطی خرت و پرتای دیگه کیفش ازش افتاد بیرون. ناراحت شدم ؟ معلومه که ناراحت شدم. هدیهی من جاش اونجا نبود. اصلا فکر کنم یادشم نبود که چنین چیزی اونجاست. من هیچی نگفتم. هیچ حرفی نزدم. ولی قلبم شکست. جوری قلبم شکست که هنوزم یادمه و هروقت یادش میفتم چهرهام توی هم فرو میره. اهمیتی نداره، بهرحال آدم با این چیزا بزرگ میشه و با یه سیلی محکم از رویاهاش وارد واقعیت میشه. اون اتفاقم یکی از هزاران سیلیای بود که من خوردم. قطعا دردناکترینش نبود ولی یکی از تلخترینهاش بود.
یه روز من رو در حالی که ساعتها با درانک دیزد رقصیدم بیهوش کف اتاقم پیدا میکنین.