luftschloss
Scandal – Shunkan Sentimental
اینو نیما تقریبا یه سال پیش بهم داد و الان علاقهام بهش فوران کرده. خیلی قشنگه و دوستش دارم.
Forwarded from where did arnas go?
Telegraph
★☆
𖦹 𝗐𝗁𝗈 𝗂 𝗍𝗁𝗂𝗇𝗄 𝗆𝗒 𝖿𝗋𝗂𝖾𝗇𝖽𝗌 𝗐𝖾𝗋𝖾 𝗐𝗋𝗂𝗍𝗍𝖾𝗇 𝖻𝗒 >\\\< ،، طوبی : یه خانم فیلسوف که تدریس توی دانشگاه رو کنار گذاشتو همراه گربه اش به یه جنگل رفت تا بقیه ی عمرش رو اونجا زندگی کنه. ،، شروین : خانم پیانیستی که عاشق تمام ساز ها بود؛ ولی دقیقا نقطه ی مقابل اون چیزی بود…
where did arnas go?
♡
yall are literally losers for not having this type of friends :(( 💓💞💕
یه مدته به هرکس هر حرفی میخوام بزنم یا هرچیزی میخوام بفرستم وسط راه پشیمون میشم و با خودم میگم :"واقعا فکر کردی براش مهمه ؟"
چقدر دلم میخواد مثلِ شینیچیرو زندگی کنم. با وجود اینکه زود از دنیا رفت ولی اونقدر خوب زندگی کرده بود که همه ازش به خوبی یاد کنن.
Forwarded from Yuutsu (Will)
———
برای "شمیم"
——
برای رسیدن باید از پلکانی کوچک بالا میرفتیم. هرکس چشمش را روی چشمی میگذاشت و وقتی زمانش تمام میشد با حسی از خلسه از پلکان پایین میرفت، انگار عظمت جهان مغزش را از کار انداخته بود. یکی از عجیبترین شبهایی بود که در شهرمان گذراندم.
نوبت من شد. از انتظارم فراتر بود. تعداد بیشماری ستاره دیدم، بیفروغ و کهنه و زرد. ستارگان درخشان داغ دیدم، لایههایی از ستارگان آبی جوان. رگههای غبار دیدم و گویچهها، خطوط تیرهی سینوسی که لابهلای گازهای درخشان و انوار پراکندهی ستارگان پیچ و تاب میخوردند. تصاویری که مرا یاد آنچه در اغما دیدم میانداختند. فکر کردم ستارگان نقطه هستند. بعد فکر کردم هر انسان هم یک نقطه است. ولی بعد متأسفانه به این نتیجه رسیدم که اغلب ما حتا توانایی روشن کردن یک اتاق را هم نداریم. ما کوچکتر از آنایم که نقطه باشیم.
——
برای "شمیم"
——
برای رسیدن باید از پلکانی کوچک بالا میرفتیم. هرکس چشمش را روی چشمی میگذاشت و وقتی زمانش تمام میشد با حسی از خلسه از پلکان پایین میرفت، انگار عظمت جهان مغزش را از کار انداخته بود. یکی از عجیبترین شبهایی بود که در شهرمان گذراندم.
نوبت من شد. از انتظارم فراتر بود. تعداد بیشماری ستاره دیدم، بیفروغ و کهنه و زرد. ستارگان درخشان داغ دیدم، لایههایی از ستارگان آبی جوان. رگههای غبار دیدم و گویچهها، خطوط تیرهی سینوسی که لابهلای گازهای درخشان و انوار پراکندهی ستارگان پیچ و تاب میخوردند. تصاویری که مرا یاد آنچه در اغما دیدم میانداختند. فکر کردم ستارگان نقطه هستند. بعد فکر کردم هر انسان هم یک نقطه است. ولی بعد متأسفانه به این نتیجه رسیدم که اغلب ما حتا توانایی روشن کردن یک اتاق را هم نداریم. ما کوچکتر از آنایم که نقطه باشیم.
——