BLAH
Photo
برای پیچی نازم
سه سال!! میگذره از اولین دیتی که شاید اون موقع هیچکدوممون نمیدونستیم قراره به کجا برسه. اصلاً قراره به جایی برسه یا نه. حالا ببین کجاها رفتیم، چقدر تغییر کردیم، چقدر بزرگ شدیم. شدی امنیتم، خونهم، عشقم، بهترین دوستم و عمیقترین بخش وجودم.
دروغ چرا، سه سال پیش فکر میکردم به هیچجا نمیرسیم و احتمالاً جفتمون یه چیز موقت میخوایم و راهامون جدا میشن و خدافظ. ولی از اون روز تا الان، من یه بار نه که عاشق تمام نسخههای تو شدم. من ۱۰۹۵ بار عاشقت شدم، عاشق هلیایی که باهاش خندیدم، دعوا کردم، آشتی کردم، سفر کردم، زندگی کردم، ترسیدم، خوشحال شدم و هزاران خاطره و الان هم آینده رو دارم باهاش میسازم. هر روز چیزهای جدیدی از تو میبینم که تو دلم یه حسهای خوبی میاد که هیچوقت تجربه نکردم.
شاید مهمترین چیزی که فهمیدم این بود که عشق من به تو فقط مال روزهای قشنگمون نبود. من تو روزهایی که هیچکدوممون بهترین خودمون نبودیم هم دوستت داشتم. تو لحظههایی که خسته بودیم، ناراحت بودیم، همدیگه رو نمیفهمیدیم، از آدما ضربه خوردیم، سر از کار دنیا درنمیاوردیم و از همدیگه و از زندگی و از سختیها دلگیر بودیم.
تو یادم دادی دوست داشتن واقعی این نیست که وقتی همهچیز خوبه، دستت رو بگیرم. یادم دادی وسط سختیها آدما برای کسایی که دوستشون دارن صبر میکنن، حرف میزنن، میشنون و شنیده میشن.
هلیا، میدونم خیلی بیحواس و کمتحمل و بیاعصاب و بدعنق و تنبلیام :)) ولی پیش تو آرومترینم. پیش تو میتونم خودم باشم و بابتش بغل و بوس بشم.
مرسی که تو این سه سال باهام زندگی کردی، صبور بودی، قوی بودی، خندهدار بودی، پیشم بودی، انگیزهم بودی، پیچیم بودی، بهترین دوستم بودی، زنم بودی.
امیدوارم که زندگی کمکمون کنه که آیندهای که دوست داریم رو باهم و کنار هم بهش برسیم تا اون روزی که من یه پیرزن بداخلاقم که یواشکی پامیشه دندوناشو میذاره و میره آشپزخونه برات آیس موکایی که ۲ شهریور ۱۴۰۲ سفارش دادی رو آماده میکنه و میاره تو تختت و اگه یادت نیاد برای چیه دعوا راه میندازه و غر میزنه و قهر میکنه و بعد تو میای بوسش میکنی.
و خوشگلم، اگه چیزی ما رو قراره از هم جدا کنه، امیدوارم فقط چیزی باشه که هیچکدوممون قدرت تغییرش رو نداریم؛ مرگ.
سه فصل از عشقمون رو با هم ورق زدیم و میخوام تمام فصلهای باقی مونده هم با تو باشن.
چون تا وقتی زندهایم، من میخوام انتخابم تو باشی.
تو روزهای خوب، روزهای بد، وقتی پیر شدیم، وقتی خسته شدیم، وقتی موهامون سفیدن و دستهامون دیگه شبیه امروز نبودن.
دوستت دارم خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد
عاشقتم به اندازهای که حتی تصورش و گفتنش و بیانش تو هیچ متنی و هیچ کادویی و هیچ شعری و هیچ دفتری جا نمیشه.
سومین سالگرد اولین دیتمون
۲ شهریور ۱۴۰۵ 💗
سه سال!! میگذره از اولین دیتی که شاید اون موقع هیچکدوممون نمیدونستیم قراره به کجا برسه. اصلاً قراره به جایی برسه یا نه. حالا ببین کجاها رفتیم، چقدر تغییر کردیم، چقدر بزرگ شدیم. شدی امنیتم، خونهم، عشقم، بهترین دوستم و عمیقترین بخش وجودم.
دروغ چرا، سه سال پیش فکر میکردم به هیچجا نمیرسیم و احتمالاً جفتمون یه چیز موقت میخوایم و راهامون جدا میشن و خدافظ. ولی از اون روز تا الان، من یه بار نه که عاشق تمام نسخههای تو شدم. من ۱۰۹۵ بار عاشقت شدم، عاشق هلیایی که باهاش خندیدم، دعوا کردم، آشتی کردم، سفر کردم، زندگی کردم، ترسیدم، خوشحال شدم و هزاران خاطره و الان هم آینده رو دارم باهاش میسازم. هر روز چیزهای جدیدی از تو میبینم که تو دلم یه حسهای خوبی میاد که هیچوقت تجربه نکردم.
شاید مهمترین چیزی که فهمیدم این بود که عشق من به تو فقط مال روزهای قشنگمون نبود. من تو روزهایی که هیچکدوممون بهترین خودمون نبودیم هم دوستت داشتم. تو لحظههایی که خسته بودیم، ناراحت بودیم، همدیگه رو نمیفهمیدیم، از آدما ضربه خوردیم، سر از کار دنیا درنمیاوردیم و از همدیگه و از زندگی و از سختیها دلگیر بودیم.
تو یادم دادی دوست داشتن واقعی این نیست که وقتی همهچیز خوبه، دستت رو بگیرم. یادم دادی وسط سختیها آدما برای کسایی که دوستشون دارن صبر میکنن، حرف میزنن، میشنون و شنیده میشن.
هلیا، میدونم خیلی بیحواس و کمتحمل و بیاعصاب و بدعنق و تنبلیام :)) ولی پیش تو آرومترینم. پیش تو میتونم خودم باشم و بابتش بغل و بوس بشم.
مرسی که تو این سه سال باهام زندگی کردی، صبور بودی، قوی بودی، خندهدار بودی، پیشم بودی، انگیزهم بودی، پیچیم بودی، بهترین دوستم بودی، زنم بودی.
امیدوارم که زندگی کمکمون کنه که آیندهای که دوست داریم رو باهم و کنار هم بهش برسیم تا اون روزی که من یه پیرزن بداخلاقم که یواشکی پامیشه دندوناشو میذاره و میره آشپزخونه برات آیس موکایی که ۲ شهریور ۱۴۰۲ سفارش دادی رو آماده میکنه و میاره تو تختت و اگه یادت نیاد برای چیه دعوا راه میندازه و غر میزنه و قهر میکنه و بعد تو میای بوسش میکنی.
و خوشگلم، اگه چیزی ما رو قراره از هم جدا کنه، امیدوارم فقط چیزی باشه که هیچکدوممون قدرت تغییرش رو نداریم؛ مرگ.
سه فصل از عشقمون رو با هم ورق زدیم و میخوام تمام فصلهای باقی مونده هم با تو باشن.
چون تا وقتی زندهایم، من میخوام انتخابم تو باشی.
تو روزهای خوب، روزهای بد، وقتی پیر شدیم، وقتی خسته شدیم، وقتی موهامون سفیدن و دستهامون دیگه شبیه امروز نبودن.
دوستت دارم خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد
عاشقتم به اندازهای که حتی تصورش و گفتنش و بیانش تو هیچ متنی و هیچ کادویی و هیچ شعری و هیچ دفتری جا نمیشه.
سومین سالگرد اولین دیتمون
۲ شهریور ۱۴۰۵ 💗
❤15
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی به هلیا بعد شام میگفتم میای بستنی بخوریم و میگفت نه!
😁1
Forwarded from چنل میزنم چون کار دیگه ای از دستم بر نمیاد.
بچه ها چجوری میشه پول در اورد؟
🤣3
پشماممم این کسکشی که تو توییتر گیر داده بود من سیمکارت سفید دارم خودش سیمکارت سفید از آب درومده بوده که!!!
🤣1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این میتونستیم من و هلیا باشیم (منهای فعالیتهای کرینج این دو بزرگوار) ولی هلیا نمیذاره من موتور داشته باشم. داشته باشمم سوار نمیشه.
BLAH
Yearning for physical touch and affection so much that my chest hurts.
غلط کردم وقتی شبا هلیا میومد بغلم بخوابه لگد میزدم 😔
❤2