BLAH
59 subscribers
116 photos
34 videos
1 file
23 links
Just figuring out who I am in this world
Download Telegram
باران مثلاً الان مادلی؟؟
الان چه وقت برق رفتنه :/
BLAH
اینجا انقدر دوستا و آشنایان خوب و درجه یک ماشالا زیادن که هر روز واقعاً یه برنامه‌ای هست. اونجا فقط من و هلیا و شکیبا و گاهاً عرفان میشینیم خونه غیبت میکنیم و از فری ویلمون استفاده نمیکنیم.
وای واقعاً ولی ناراحتیم گرفته از الان بابت اینکه اونجا انقدر از آدم‌های امنمون دوریم. از تنهایی و نداشتن یه کامیونیتی سیف دورمون.
1
BLAH
وای واقعاً ولی ناراحتیم گرفته از الان بابت اینکه اونجا انقدر از آدم‌های امنمون دوریم. از تنهایی و نداشتن یه کامیونیتی سیف دورمون.
یعنی واقعاً حداقل با اکثر ایرانی‌ها اینطوریه آدم که همیشه باید حساب کتاب کنی که طرف چرا داره بهت نزدیک میشه و چی میخواد و چطوری میخواد کیر بزنه بهت.
این دختره قشنگ اینطوریه که
- وای استاد بهم ۱۹.۹۹ از ۲۰ داده خیلی ناراحتم.
- به نظرتون برنامه‌ی هر روز ۵ ساعت باشگاهم خوبه؟
- وای امروز فقط ۱۰۰۰ کالری سوزوندم
- شماها بلد نیستید درس بخونید بخاطر همینه ریدید
- وقتی میخواستم انگلیسی صحبت کنم اشتباهی سوییچ کردم روی آلمانی C2م بعد اشتباهی سوییچ کردم رو ۸ تا زبون دیگه که بلدم ولی انگلیسیم یادم رفت
And I can’t be the only one who’s annoyed by her pick me behavior in every possible field.
نمیدونم چرا اعصابم که بهم میریزه خوابم میگیره.
به مرور که میگذره، آدمایی که بدون توضیح دادن و جر و بحث میذارن میرن رو بیشتر درک میکنم.
2👍1🍌1
Forwarded from 𓅰𓅭𓅰
واقعاً واقعاً متنفرم و بدم میاد کسی به جز ۳-۴ نفر خیلی نزدیک بهم دابل تکست بدن بهم و به قدری سگ میشم که میرینم دهن طرف سریعاً!
Bruh :)))
الان داشتم عکس‌های بچگی سیمبا رو میدیدم و یادم اومد درست روز اولی که با خانم س دوست شدیم؛ مامانم بهم زنگ زده بود که سیمبا رو پیدا نمیکنم و خلاصه گفتم فلان جا و فلان جا رو نگاه کن و پیدا شد و قطع کردیم.
بعد با ایشون بحث افتاد و شروع کردم عکس‌های سیمبا رو با ذوق زیاد نشون دادن و کلی از بچه‌م با ذوق زیاد تعریف کردن. سیمبا هنوز یک سالش نشده بود. نهایت ۹ ماهش اینا بود.
بعد ایشون با یه حالت تمسخر و تو ذوق‌زننده‌ای برگشت گفت تازه آوردیش نه؟ گفتم آره ۷-۸ ماهه. بعد با پوزخند گفت آره معلومه، بعداً برات عادی میشه.
من بعد اون همیشه این حرفش تو ذهنم بود و منتظر بودم ببینم آیا سیمبا برام عادی میشه یا نه ولی سیمبا بعد ۶-۷ سال، هر روز بیشتر باعث خوشحالی منه، هر روز بیشتر حالمو خوب میکنه و با ذوق بیشتری عکساشو نشون میدم و ازش صحبت میکنم.
ولی س چی؟ اون دیگه نیست!
آدمی که تاکسیکه از همون اول نشونه‌هاشو میده ولی شاید بسته به سن و تجربه، اون لحظه خوش‌بینی آدم زورش میچربه به منطق و حساب و کتابش و با امید پیش میره ولی تهش به یه جایی میرسه که همه نقطه‌ها به هم وصل میشن و تازه میفهمه با کی این همه مدت نشسته پا شده، آدمی که pureترین حس دنیا رو هم حتی نمیتونه درک کنه.
BLAH
Photo
برای پیچی نازم

سه سال!! میگذره از اولین دیتی که شاید اون موقع هیچ‌کدوممون نمیدونستیم قراره به کجا برسه. اصلاً قراره به جایی برسه یا نه. حالا ببین کجاها رفتیم، چقدر تغییر کردیم، چقدر بزرگ شدیم. شدی امنیتم، خونه‌م، عشقم، بهترین دوستم و عمیق‌ترین بخش وجودم.

دروغ چرا، سه سال پیش فکر میکردم به هیچ‌جا نمیرسیم و احتمالاً جفتمون یه چیز موقت میخوایم و راهامون جدا میشن و خدافظ. ولی از اون روز تا الان، من یه بار نه که عاشق تمام نسخه‌های تو شدم. من ۱۰۹۵ بار عاشقت شدم، عاشق هلیایی که باهاش خندیدم، دعوا کردم، آشتی کردم، سفر کردم، زندگی کردم، ترسیدم، خوشحال شدم و هزاران خاطره و الان هم آینده رو دارم باهاش میسازم. هر روز چیزهای جدیدی از تو میبینم که تو دلم یه حس‌های خوبی میاد که هیچوقت تجربه نکردم.

شاید مهم‌ترین چیزی که فهمیدم این بود که عشق من به تو فقط مال روزهای قشنگمون نبود. من تو روزهایی که هیچ‌کدوممون بهترین خودمون نبودیم هم دوستت داشتم. تو لحظه‌هایی که خسته بودیم، ناراحت بودیم، همدیگه رو نمیفهمیدیم، از آدما ضربه خوردیم، سر از کار دنیا درنمیاوردیم و از همدیگه و از زندگی و از سختی‌ها دلگیر بودیم.

تو یادم دادی دوست داشتن واقعی این نیست که وقتی همه‌چیز خوبه، دستت رو بگیرم. یادم دادی وسط سختی‌ها آدما برای کسایی که‌ دوستشون دارن صبر میکنن، حرف میزنن، میشنون و شنیده میشن.

هلیا، میدونم خیلی بی‌حواس و کم‌تحمل و بی‌اعصاب و بدعنق و تنبلی‌ام :)) ولی پیش تو آروم‌ترینم. پیش تو میتونم خودم باشم و بابتش بغل و بوس بشم.

مرسی که تو این سه سال باهام زندگی کردی، صبور بودی، قوی بودی، خنده‌دار بودی، پیشم بودی، انگیزه‌م بودی، پیچیم بودی، بهترین دوستم بودی، زنم بودی.

امیدوارم که زندگی کمکمون کنه که آینده‌ای که دوست داریم رو باهم و کنار هم بهش برسیم تا اون روزی که من یه پیرزن بداخلاقم که یواشکی پامیشه دندوناشو میذاره و میره آشپزخونه برات آیس موکایی که ۲ شهریور ۱۴۰۲ سفارش دادی رو آماده میکنه و میاره تو تختت و اگه یادت نیاد برای چیه دعوا راه میندازه و غر میزنه و قهر میکنه و بعد تو میای بوسش میکنی.

و خوشگلم، اگه چیزی ما رو قراره از هم جدا کنه، امیدوارم فقط چیزی باشه که هیچ‌کدوممون قدرت تغییرش رو نداریم؛ مرگ.

سه فصل از عشقمون رو با هم ورق زدیم و میخوام تمام فصل‌های باقی مونده هم با تو باشن.
چون تا وقتی زنده‌ایم، من میخوام انتخابم تو باشی.
تو روزهای خوب، روزهای بد، وقتی پیر شدیم، وقتی خسته شدیم، وقتی موهامون سفیدن و دست‌هامون دیگه شبیه امروز نبودن.

دوستت دارم خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد
عاشقتم به اندازه‌ای که حتی تصورش و گفتنش و بیانش تو هیچ متنی و هیچ کادویی و هیچ شعری و هیچ دفتری جا نمیشه.

سومین سالگرد اولین دیتمون
۲ شهریور ۱۴۰۵ 💗
15
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی به هلیا بعد شام میگفتم میای بستنی بخوریم و میگفت نه!
😁1
BLAH
Video
من و اون دختر حجابیه که روش کراش داشتم تو راهنمایی.
😭1💘1
Forwarded from چنل میزنم چون کار دیگه ای از دستم بر نمیاد.
بچه ها چجوری میشه پول در اورد؟
🤣3