ای کاش هرجا که میرم یه اثر کوفتی ازش نباشه-
گاهی اوقات فکر میکنم ای کاش هیچوقت پاشو تو زندگیم نمیزاشت...
گاهی اوقات فکر میکنم ای کاش هیچوقت پاشو تو زندگیم نمیزاشت...
🍓4
-Blue was always a symbol of sadness for other people.
But for mine,blue is the actual symbol of braveness and love!🩵-
But for mine,blue is the actual symbol of braveness and love!🩵-
🍓3❤🔥2💋1💘1
به قول استاد معین که میگفتن:
نخواب ای بخت وارونه که آینده چراغونه 'همینجوری نمی مونه'
💘4🍓1
میدونید بهشت دقیقا کی رقم میخوره؟
زمانی که
من باشم و لویی و زین،
یه بسته مارلبرو،
یه فندک پر گاز،
و ساعتها زمان که فقط سیگار بکشیم و حرف بزنیم.
فقط در این صورت اروم میشم حقیقتا...
زمانی که
من باشم و لویی و زین،
یه بسته مارلبرو،
یه فندک پر گاز،
و ساعتها زمان که فقط سیگار بکشیم و حرف بزنیم.
فقط در این صورت اروم میشم حقیقتا...
❤🔥5💘3🍓2💋1
--
ترسیده بر روی صندلیای نشسته بودم،که روزی آن را آیندهام میدیدم...
آیندهای درخشان!
شاید در آن زمان آنقدر پوچ فکر میکردم،که هنگام نواختن خود را پیانیستی میدیدم که بر روی سن آثاری فاخر مینوازد!
اما،نشد...
نمیدانم چه فعل و انفعالاتی رخ داد،که از زمان خاصی به بعد،دیگر ترس نشستن پشت ساز را داشتم...
میترسیدم...
نکند دستم کج باشد،
نکند انگشتانم بلغزند،
نکند ملودی را آرامتر از آکورد بنوازم...
تمام اینها شده بودند موانعی کوچک،برای نرسیدنم به ساز زیبایم،سازی که روزگار تلخ و شیرینم را بر رویش نواختم!...
اما،
پس از مدتها،
جرقههایی در ذهنم صورت گرفت...
گاهی حتی ملودی یک موسیقی در ذهنم نواخته میشد و سپس زمزمهای که میگفت آن را بنوازم...
با عجله به سمت سازم دویدم،
دستم را بر کلاویههای سیاه و سفید و کثیفی کشیدم،که روزی از شدت تمیزی برق میزدند...
کاغذهای نت را بی اراده بهم ریختم تا بالاخره پیدایش کردم.نُتی را که احساسات را دوباره بر قلبم حاکم کرد با این وجود که تنها سوزش و درد را درونش حس میکردم...
نفس عمیقی کشیدم،
صداها را برای خود تداعی کردم،
دستان لرزان و سردم را بر روی ساز جایگزاری کردم،
و اولین خط را نواختم،
اولین خطی که ملودی یک جملهی زیبا اما در عین حال دردناک را به نمایش میگذاشت...
"If I could fly,I'd be coming right back home to you!..."
--
ترسیده بر روی صندلیای نشسته بودم،که روزی آن را آیندهام میدیدم...
آیندهای درخشان!
شاید در آن زمان آنقدر پوچ فکر میکردم،که هنگام نواختن خود را پیانیستی میدیدم که بر روی سن آثاری فاخر مینوازد!
اما،نشد...
نمیدانم چه فعل و انفعالاتی رخ داد،که از زمان خاصی به بعد،دیگر ترس نشستن پشت ساز را داشتم...
میترسیدم...
نکند دستم کج باشد،
نکند انگشتانم بلغزند،
نکند ملودی را آرامتر از آکورد بنوازم...
تمام اینها شده بودند موانعی کوچک،برای نرسیدنم به ساز زیبایم،سازی که روزگار تلخ و شیرینم را بر رویش نواختم!...
اما،
پس از مدتها،
جرقههایی در ذهنم صورت گرفت...
گاهی حتی ملودی یک موسیقی در ذهنم نواخته میشد و سپس زمزمهای که میگفت آن را بنوازم...
با عجله به سمت سازم دویدم،
دستم را بر کلاویههای سیاه و سفید و کثیفی کشیدم،که روزی از شدت تمیزی برق میزدند...
کاغذهای نت را بی اراده بهم ریختم تا بالاخره پیدایش کردم.نُتی را که احساسات را دوباره بر قلبم حاکم کرد با این وجود که تنها سوزش و درد را درونش حس میکردم...
نفس عمیقی کشیدم،
صداها را برای خود تداعی کردم،
دستان لرزان و سردم را بر روی ساز جایگزاری کردم،
و اولین خط را نواختم،
اولین خطی که ملودی یک جملهی زیبا اما در عین حال دردناک را به نمایش میگذاشت...
"If I could fly,I'd be coming right back home to you!..."
--
💋4💘2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
I guess I need something like their love:)
❤🔥7💘1
خیلی خوب میشد اگر انسانها هم مثل خونآشامها قابلیت خاموش کردن احساساتشونو داشتن...
شاید در اون صورت من یذره بیشتر آروم میگرفتم...
شاید در اون صورت من یذره بیشتر آروم میگرفتم...
💘12💋2
باورم نمیشه صاحبکارم داشت یه چیزی توضیح میداد و من عین ماتزدهها بهش نگاه میکردم.
خودش خندش گرفت از این حجم از کاری که بهم میده
خودش خندش گرفت از این حجم از کاری که بهم میده
🍓5
و از دردهام،منی ساخته شد،که دیگه تن به احساسات پوچ دیگران نمیده...
ما با شکستهامون احساساتمون رو خاموش میکنیم!
ما با شکستهامون احساساتمون رو خاموش میکنیم!
💘4💋2