روزی میرسه،که برم و فقط خاطراتم باقی بمونن...
شایدم کسی خاطرهای رو یادش نیاد!:)
💘2💋1
Emshab
Erfan Tahmasbi
تو نه غمی ببارمت،
نه نامهای بخوانمت،
نه اینکه دوست بدانمت،
بگو که هستی؟!:)
نه نامهای بخوانمت،
نه اینکه دوست بدانمت،
بگو که هستی؟!:)
💘3❤🔥1
𝖥𝗂𝗇𝖾 𝖫𝗂𝗇𝖾
Photo
+لویی:حتما فنا با این سیسم حسابی کرک و پرشون میریزه،بزار اینجوری ژست بگیرم...
-همچنان فنا بعد دیدن ژست لویی:
-همچنان فنا بعد دیدن ژست لویی:
🍓12
"به خانوادهی بزرگ واندایرکشن خوش اومدین،اینجا گلچینی از بهترین چنلهای واندی رو خواهید دید!"
-------
•فولدر خانوادهی بزرگ دایرکشنرها•
-------
•فولدر دختر/پسرهای نازِ برادران لَری استایلینسون•
-------
•فولدر دختر/پسرهای نازِ برادران زیام مِین•
-------
•فولدر خفنترین چنلهای فنفیکشن فندوم واندی•
---♡---
{ممنون میشیم اگر نگاهی به این چنلهای خفن بندازید،باتشکر از حمایتهای بیپایان شما!}
-------
•فولدر خانوادهی بزرگ دایرکشنرها•
-------
•فولدر دختر/پسرهای نازِ برادران لَری استایلینسون•
-------
•فولدر دختر/پسرهای نازِ برادران زیام مِین•
-------
•فولدر خفنترین چنلهای فنفیکشن فندوم واندی•
---♡---
{ممنون میشیم اگر نگاهی به این چنلهای خفن بندازید،باتشکر از حمایتهای بیپایان شما!}
❤🔥15
Forwarded from 𝖺𝗉𝖾𝗂𝗋𝗈
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
واقعا تقصیر خودمونه،خوبی کردن زیادی باعث میشه ادما رو دل کنن!
💋14
تو سال ۱۲۸۴شمسی،شهر قوچان در شمال خراسان،شدیدا دچار قحطی و خشکسالی میشه و مردم تمام مال و اموالشونو بخاطرش از دست میدن و فقیر میشن،و هیچکدوم از پس مالیات و خَراجی که براشون تعیین شده بود بر نمیاومدن.
بخاطر همین،حاکم وقت قوچان که ادم نادرست و عوضیای بوده،برای جبران مالیاتهای عقب افتاده،میاد ۳۰۰ دختر قوچانی رو به زور از خانوادشون جدا میکنه و بعنوان برده و کنیز،به حاکمان ترکمنستان و بخارا فروخت...
این بین،مردی بوده که عاشق یکی از این ۳۰۰ دختر بیگناه بود...وقتی دید تلاشش هیچ فایدهای نداره و نمیتونه عزیزشو از اون وضعیت نجات بده،شدیدا افسرده میشه و یه شعر میگه.و این شعرو مردم شهر هر روز با صدای اون مرد میشنیدن.
بخشی از این شعر به قدری غمگین بود،که مردم با شنیدنش زیر گریه میزدن و به یاد اون ۳۰۰ دختر مظلوم،عزاداری میکردن.اون بخش شعر میگفت:
بخاطر همین،حاکم وقت قوچان که ادم نادرست و عوضیای بوده،برای جبران مالیاتهای عقب افتاده،میاد ۳۰۰ دختر قوچانی رو به زور از خانوادشون جدا میکنه و بعنوان برده و کنیز،به حاکمان ترکمنستان و بخارا فروخت...
این بین،مردی بوده که عاشق یکی از این ۳۰۰ دختر بیگناه بود...وقتی دید تلاشش هیچ فایدهای نداره و نمیتونه عزیزشو از اون وضعیت نجات بده،شدیدا افسرده میشه و یه شعر میگه.و این شعرو مردم شهر هر روز با صدای اون مرد میشنیدن.
بخشی از این شعر به قدری غمگین بود،که مردم با شنیدنش زیر گریه میزدن و به یاد اون ۳۰۰ دختر مظلوم،عزاداری میکردن.اون بخش شعر میگفت:
"یه دونه انار ، دو دونه انار ، سیصد دونه مروارید!
می شکنه گل ، آی می پاشه گل ، دختر قوچانی!"
💘9