درگیر الله اکبرش بودم؛ این عظمت انکار نشده، بخش عمده ے شکستگی هاے ممتد قلب را ضماد بود. درگیر معنای اصل "جبر"؛ اصلاح کردن چیزى با غلبه و قدرت... و جای دیگر؛ "بسیار ترمیم کننده و جبران کننده ے دل های شکسته"... درگیر چراییِ مداومت "الله اکبر" در جاے جاے نماز...
درگیرت بودم
اے جبار بودنت، همه جبران!...
#درگیر_باالله | #میم_اصانلو
#مینیمالیست | @biseda313
خمیازه ے صبحگاهی ختم بخیر نمیشود مگر؛ خدایت نور شود در دهان و حلول کند بر قد و قامت حیات: "بسم الله"..
#حیات_طیبه | #موجز_نویس
#میم_اصانلو | @biseda313
#پیدای_پنهان | #موزون_نویس
#میم_اصانلو | @biseda313
جزء جزء علی، کلّهم آیهنما....
چهلتکه از آینهے وجود پیمبران؛
بیا امروز را مهاجرت کنیم به قرآن؛
به علی، به نشانی پیداے پنهان
نشانی نخست؛ ابراهیم!
زیباترین دعایش در سورهے شعــرا
«واجعللىلسانصدق فیالاخرین»
«آوازهےنیکوی ابراهیمبرایآیندگان»
چه کسی است جز علی؟
نشان به ربطترین رابطهها:
به قربانی کردن عزیزترین پسران!
نشانی دوم؛ اسماعیل!
آیهے بـریده بـریده، بدون شرحها؛
ذبح شدن نفس، بدون لام تا کام!
نشانی سیّوم؛ موسی!
زیباترین شکل تداعی ها
یدبیضـــاء را بگذار کنارِ
راز شمشیــر و دســت ها!
نشانی چهارم؛ هارون!
تصویر انـدوه او در غیبت موسی
آینهے رنجامام در غیاب رسولخدا
نشانی پنجم؛ نوح است!
به رغم رویگردانـــی نامــردان
بهغربت سالیانش درمیانهےمیدان!
نشانی ششم؛ یعقوب!
توجه به ولایت با تمامقـوا!
حفظ پسر، محافظت تحتِ
غربت و انواع دسـیسـهها!
که علی، نُّورٌ عَلَیٰ نُور است در قرآن
ظاهـر است و مظهـر؛
مثال نور؛ خودش روشـــن
و روشنیبخش وجود پیمبران!
ذکر سرمشق در این مجالکوتاه
نشانــیها اما الی ماشــــــاالله ؛
چشمـــان بینــا میخواهد،
حجــابها را از میـــان بردار..
چه دعایـــــی کنمت؟
غدیرت پر از جور دیگر دیدنها...
گر به خداےِ موسی معتقدے؛
گوسفندان را که سیراب کردے...
از دختــرکان چه مـیخواهی؟
موسی در عوض "هیچ" طلبید!
آرے! يَدُ اللَّه فَـوْقَ أَيْدِيــهِمْ؛
برای رفعحاجت، کافی بودو وافـی!
#موسی_وار | #موجز_نویس
#میم_اصانلو | @biseda313
عاشق که شد، به فکر ساختن یک قفس افتاد که پرندهی روحش را زندانی کند و جز به خوابوخور معشوق، به چیزی نیندیشد. رقصیدن با دوستان در آسمان، از شاخهها جست زدن، دنیا را مکاشفه کردن همه را بگذارد در قفس و جیک از جیکدانش درنیاید. بهعبارتی؛ زنی فرتوت باشد، مزیّنشده به حصار و لبخندی گسترشیافته با تیغ!
#عاشق_ابله | #موجز_نویس
#میم_اصانلو | @biseda313
مَن هُوَ؟ او کیست؟
معشوقه ے یک ماهه ے من و شما؟
یک فنجان درد مهمان باش، روز عاشورا...
#مغز_اشک | @biseda313
مَن هُوَ؟ او کیست؟
بدنی بی سر و لبی عطشان؟
بس مختصر مرثیه گفتیم منتها؛
ما فِی البُطونِ سر بر نیزه ها...؟
#مغز_اشک | @biseda313
مَن هُوَ؟ او کیست؟
صرفا یک علامت برای نشانه گذاری!!
مانند آپاستروف اس در زبان انگلیسی!!
یعنی مالکیت حسین بی هیچ خط مشی؟
#مغز_اشک | @biseda313
مَن هُوَ؟ او کیست؟
بسنده به تراژدی، شیون و شکایت؟
مختـصر تاریخ تولد و شهادت؟
آیا بـهــــر چه آمـد و رفـت؛
سوالی سمج بوده در اتاق افکارت؟
#مغز_اشک | @biseda313
#روضهے_بهجت_گوش
#میم_اصانلو | @biseda313
۱...۲...۳...
صداے من را از کربلا میشنوید. انسان قرن بیستویک، امشب «روضهی بهجتِ گوش» داریم! یک امشب میخواهیم دور اشـک و آه را خط بکشیم و حتّی مظلومیت حسین را بگذاریم جیرهے آسمانها؛ باشد که بشنویم نوای سازودهلِ حقایـق را!...
حال آرام بگیرید و به طنین دلنواز انسانیت "و" دینداریِ حسین گوش بسپارید؛ دقیقا بههمین شکل و سیاق، پینه زده، واو در واو، متصل بهم عین استخوان جناق!
اینجا کربلاست، صدایـم را دارید، اهل زمینیها؟ گوش راست را سوهـان بکشید و تیز کنید، میخواهم از حسینی بگویم که شمشیر نهی از منکر را بر سر حکومت فاسد مینشاند حتی به شرط انقـطاع سر از بدن و آویز شدن روی نیزهها! کسیکه ناموسش را میبرد به میانهی میدان تا بیرگها با رگِ آزادگی آشنا شوند، با جملهی "لااقل آزاده باش!"
اینجا کربلاست، صدایم را همچنان دارید ایهاالناس؟ اینبار گوش چپ را هشیار کنید تا بشنوید همان حسین را از زاویهاے دیگر؛ حسینی که در زلِّ گرما، حـرارت بالازده میان کفِ پا و زمین کربلا، نشانه گرفتنِ نیزهی دشمنان بین زمین و زمان، نیزههای خونین زبان و تیروکمان، مقابل پروردگارش کرنش نشان داد و قد قامت الصّلاة!...
اینجا کربلاست، صدایم که قطع نشده، جفت گوشها به گوشند؟درست همانجا بود که قرارداد صلح میان دینداری "و" انسانیت در تاریخ با قطرهی خون شد امضاء! یا همانجا که عبدالله بن حنفی خودش را به بالین حسینش را رساند و جمله عجیبی را گفت: «آیا من حق وفا را به جا آوردم؟» عبدالله حق را تمام کرد! هم پا به پای امام مقابل ظلم ایستاد، هم سپر امام شد هنگام نماز. انسانیت و دینـداری یکجا! عبدالله وفـا را تمام کرد!
اما چرا گوشهاے ما بیوفا شده، هان؟ چرا گوشِ انسان قرن بیستویک را گبره گرفته؟ ادعا دارد: نان حلال در میآورم، از روزی خود به حیوانات میدهم، حق کسی را ضایع نمیکنم، به انسانها احترام میگذارم بهتر از آن است که پیشانی با مهر سیاه کنم و در چپاول مال مردم، حرف اول را بزنم! خدا کمرشان را بزند با این نمازشان! اصلا هیچ دینی بالاتر از انسانیت نیست.
امشب که «روضهی بهجتِ گوش» را شنیدی، انسان قرن بیست و یک، نمیشود بندگی را پینه زد به انسانیت، هان؟ نمیشود نماز را در ساعتش خواند و دقایقی بعد گره از کار خلق گشاد؟ نمیشود اجتماع نیکیها؟ نمیشود الگو حسین باشد نه آدمهایِ حسیننما؟ تصدیق یا تکذیب کردن، بهانه آوردن یا تسلیم شدن، هرچه که هست جوابتان، سراپا گوش باشید برای حسینِتان! روضهے امشب هم خوانده شد، قبولی باشد از آنِ گوشهاے شنوا...
#مخفیگاه_دل
#میم_اصانلو | @biseda313
ارادت و تفاسیری که نسبت به خدا دارم، یک چیز ناپیدای ملموس است که در من نفس میکشد، حضورش هست همانطور که نیست. لالولای زندگیم بالاخره یکجایی هست، یکجایی در ناکجاآباد ذهنم. هست، هست و هست و همینطور که هست، من مشغول زندگیم، مشغول خودم، دغدغههایم. یکبار خاطرم هست نصف شب بود، جهان بیش از اندازه آرام شده بود و من یک آن احساس کردم چقدر در حال بازیم(!) بعد به چشم خود دیدم که فرسخها با معنای زمین و زمان، مفهوم حقیقت فاصله گرفته ام... انگار که یک لحظه از خواب بیدار شده باشم و آن ساعت، آن لحظه بیدارترین حالت ممکنم بود. من تنهایی، ترس، بیداری را لمس کردم و فردا صبح دوباره به خواب زندگی برگشتم. دوباره خدا برایم همان شد. همان ارادتها، همان حضور حاشیهای و همراه. خودش در کتابش فرموده انسان فراموشکار... چه موجود عجیبیم. بعدتر دیدم باید در زندگیم هستش کنم، هستتر، ملموستر، باورمندتر... بعدتر دیدم باید با او حرف بزنم زیر دوش، هنگام شستن کفشها، یا پیادهروی به سمت آموزشگاه، بیهیچ قیدی. آن هم نه به شکل تودلی و جریان ذهنی، که اتفاقا کمی بلندتر، جوری که صدایم را بشنوم... یکجوری که واقعا «هست» باشد نه امری ذهنی در گوشه گوشههای زندگی، یک چیز بیشتر از یک نظم دهنده به هستی یا اعتقاد به نیروی مافوق طبیعی... مثلا، نه، که دقیقاً، یک معشوق با حرف های دوتایی.
#همین_خودم
#میم_اصانلو | @biseda313
مرا بشـویید، بپوشـید، بیـارایید، بتـازید، بسـازید، بپـردازید. مرا در خیــالتان هزار پاره کنید، حیف و میل کنید یا به آسمـان هفتم تکیـهام دهید. لبتان را برایم بگزید و اَبــرویتان را کوهی ناهموار کنید. قیافهام را نچسـب توصیف کنید و هزار برچسـب به هیکلم بچسـبانید. چه فرقی میکند؟ میخواهد آخرین پوسخـندتان باشم یا اولین تحسینتان، فحـش زیرلبتان باشم یا مسـبب روده بر شدنتان، روی موج نصـایحتـان باشم یا زخـم کاری زبانتان، نقل مجالسـتان باشم یا شبیه آخرین فحش بـرادرتان، میل دارم ذهن شما همان باشد و من همـین. شما همانو من همین. همین خـودم. همین خـودم. همین لبخند کـجدار و مریض، همین کلمات بریده و تنیده، همین خال به معنا گوشتی، همین زبری در پس روحی لطیف. همین سکـوتِ بیحرف ربـط و اضافه. شما همان باشید و من همـین. شما دهـان باز و ما گـوش بسته. شما چشـم باز و ما پشــت به شما.
وقت است خودم را بشـویم، بپوشـم، بیـارایم، بتـازم، بسـازم، بپـردازم به درونم، به سرورم. نه در همان، که در همین. نه در همان شب سیاه، که در همین طلـوع ماه.