میم.اُصـانـــلو
216 subscribers
76 photos
1 video
1 link


نمیگــذاریم اعتقاداتــــــ خاکــــ بگـیرد
|انتشار تنها با ذکر نام نویسنده، حلال است.|
ناشناس جهت پیشنهاد موضوع، صحبت، نقد و...
https://t.me/BChatBot?start=sc-799c12bcbe
Download Telegram
 





#زلفـــا|#پارت_بیست_و_چهارم
#میم_اصانلو | @biseda313


سراسـیمه محیط خانه را پاییدم، ساعت دو بامداد را هم رد کـرده. صندلی راحتی که باید نامش را می‌گذاشتند صندلی نـاراحتی، از ناحیه گردن مجروحم کرده بود، باتمام این احوالات سر از پا نشناختم، به سمت تلفن همراهم یورتـمه رفتم. احساس کردم ویبراتـورش عین متـه، قلبم را حفره حفره می‌کند. هرچقدر زلفای پیش از خواب، روسفیدم کرده بود، هرچقدر خط و نشان کشیده بود که تا شش بار زنگ نزد، محال است بردارد؛ زلفای پس از خواب رو سیاهم کرده. چشم هایم در کاسه روشن گشت. گلویم را صاف کردم، آب دهان آخر را قورت دادم.

-بفرمایید
-من با چه زبونی باید عذر بخوام خانم؟ درگیری پیش اومد، پست امشب هم با منه. برحسب وظیفه، مجبور بودم سروگوشی آب بدم. مصدع اوقات که نشدم؟ سلام!
-خواهش میکنم، سلام! بیدار بودم. شب‌ها مطالعه می کنم. درگیری؟ مگه کجا هستین؟
رشد دماغ پینـکیو را در چارچوب صورتم حس کردم اما اهمیتی نداشت، نباید چیزی از عطـش اشتیاقم برای گفتمان دوباره می فهمید؛ دروغ مصلحتی!
-الحمدلله. کارت ویزیتم رو جسارتا نخوندین؟
نگاهی به کارت نگـون بخت انداختم که بیشتر حروفش پاک شده بود گرچه خاطرم آمد نشانی جنگل داشت، خواستم دروغ بعدی را به زبان بیاورم که ادامه داد:
-احتمالا دقت نکردین، من نگهبان یک پارک جنگلی کوچک هستم. اکثر وقت‌ها شب کارم، امشبم هم از اون شب‌هاست... بگذریم. شماره ناشناس که افتاد، شصـتم خبردار شد شما هستین. خوشحال شدم!

از روی صندلی بلند شدم و دو زانو روی زمین نشستم، باید تمرکز می‌کردم. صحـنه خنده‌داری شده بود؛ دختری با شلوار خالدار آبی، تلفن به دست در مرکز اتاقی تاریک که قصد دارد از خدا حرف بزند.
-خبرهای خوبی براتون ندارم. باید بگم متاسفم! این کار از عهده من، شما یا هرکس دیگه‌ای خارجه. خداوند در قرآن می‌فرماید...
سرفه‌هایش که با گرفتگی نفس همراه است، من را از ادامه صحبت منصرف کرد. بریده بریده گفت:
-عـ... عذر... می‌خوام...
احساس کردم ملاحـت صدایش را چقدر دوست دارم، بریده بریده اش را بیشتر.
-امان از این نفس تنگی! دکترا رو هم عاجز کرده. آه!
آه می‌کشد و قلبم را به حـلق فرو می‌برد.
-سلامت باشید. شما آسم دارید؟
-نخیر خانم. داستان داره اما باید اهلش باشید... هستین؟
ساق پایم را زیر رانـم تکان می دهم، عارفانه حرف زدنش کلافه ام کرده است.
-بسیارخب! حقیقتش من یک روز حوالی سحر، تصمیم کبری گرفتم. چیزی راجع به کبری شنیدین؟
نرم می‌خندد
-تصمیم گرفتم تا در همین برهه از زمان که خبری از جنگ نیست و به لطف خدا در امنیت هست کشور؛ جانباز شیمیایی بودن رو تجربه کنم!
هنوز صدای نفس‌هایش را می‌شنوم. گویا دَمَش، بازدم ندارد.
-می‌خواستم ببینم اگر اکسیژن در نفس جا نشه، تکلیف چیه؟
نفس می‌زند. نفس... نفس...
-می‌خواستم ببینم اگر زخم کهنه ای در حنجره دوا نشه، اگر سرفه ای برای دختر، پدر نشه...
تپش‌های قلبـش مشهود می‌شود، دستپاچه‌ام. کاش کنارش بودم تا حداقل یک لیوان آب تعـارف می‌زدم.
-می‌خواستم ببینم اگر کپسول و شلنگ دیگه جواب نده... اگر...
نفس هایش به شماره افتاد و بوق تلفن آزاد شد. دیگر نفهمیدم چه شد، تنها پُرز دست‌هایم بود که بی‌جهت عمـود شده بود، دستانم جوهر عرق پس می‌داد، لب بالا با لب پایین در فاصله‌ای قهر آلود، رو بهم بودند و من به حالت سکون دچار شده بودم. تنها حُسن این دیالوگ عجیب آن بود که برایش چند خط قرآن نخواندم. تازه فهمیدم که اگر من چند خط قرآن باشم، او بطور حتم ختمش بود. اصلا چقدر خوب شد که نفسش برید.

گوشی تلفن را خاموش کردم. احساس کردم ابـعاد دنیایش برای من زیادی بزرگ است و دیگر تاب حرف‌هایش را ندارم. روی تخت دراز کشیدم، بالشت‌ها را زیر پا ردیف کردم تا خـون به مغز سرم برسد. نمی‌دانم کی پلک‌هایم را روی هم قرار دادم اما خوب خاطرم هست سایـه‌ی درخت که از پشت پنجره بر هیـکلم نقش بست، با خودم عهد بستم به سام فکر کنم. به سگرمه‌هایش، به صدای زمخت مردانـه‌اش، به اعتقاد ضد و نقیضش، به لیوان کوکـایش، به هرآنچه که او داشت و زاهد نداشت. باید قید این موجود سبز رنگ را می‌زدم تا من را غرق صحرای عرفـاتش نکرده.






 
اگر تلگرام قط شد، در کانال ایتا به فعالیتمون ادامه میدیم. آیدی کانال ایتا و تلگرام، یکی هست یعنی @biseda313

و لینک ایتا:

http://eitaa.com/joinchat/3144286218Cd0b929e123
 





#زلفـــا | #پارت_بیست_و_پنجم
#میم_اصانلو | @biseda313

***


اولین صبح فروردین‌ماه است و بهار به رفت‌وآمد انسان‌ها برکت داده. صداے ارابه خانکرم، باری دیگر تن خیابان و گوش‌های مرا همزمان نوازش داد. تصمیم گرفتم یک امروز را برای خودم زندگی کنم؛ دستمال سر قرمز ببندم و دامنه پلیسه کالباسی بپوشم. موسیقی فرانسوی پلی کنم و ناخن‌هایم را مربعی سوهان بکشم، برای نهار، پیتزای استیک سفارش بدهم و عصر درحالیکه در وان حمام دراز کشیده‌ام، برای تمدد اعصاب حلقه‌های لیمو را فراموش نکنم، اما صدحیف که اگر آهنگ فرانسه را فاکتور بگیریم، من آدم هیچکدام از این قِرتیلک بازی‌ها نبودم. پس پاچه‌های شلوار آبی خالدارم تا زانو و آستین‌های کوتاهم را تا سرشانه تا زدم؛ تیپ خانگی به سبک زلفا! به سمت قهوه ساز رفتم و یک مشت نثارش کردم، بدون آن‌که روشنش کنم. ظروف نشسته آشپز خانه را باسروصدای فراوان در شکم ظرف‌شویی فرو کردم، بدون آنکه دکمه‌اش را بزنم. بعد یک تکه شکلات تلخ را با حرص زیر تیغ دندان بردم و قورت دادم بدون آنکه مزه‌اش را حس کنم. نخیر! حتی بهار زندگی ما هم با زمستان روی هم ریخته اند. کجایی بهارم؟ با پرسیدن این سوال در دلم، پاهایم به حرکت درآمدند و در چند قدمی گوشی فرود آمدند. حتی خودم هم متوجه نیستم چقدر به شناخت زاهد معتاد شده‌ام که می‌پندارم او نسبتی با بهارِ زندگیم دارد. گوشی را روشن کردم و ثانیه شماری شروع شد؛ شصت ثانیه شد نود ثانیه. گوشی را پرت کردم روی تخت اما گوشم تیز شد. ویبراتوری که بی وقفه می‌زد، چشم های کشیده ام را گرد کرد. وه! این هشت و شیش آخر شماره‌اش چه تپش آور است!

[اینها امراض عشقه دیگه، گذراست. عذر می‌خوام بدون خداحافظی قطع کردم. حمل بر بی‌ادبی نذارید لطفا.]
چشمانم، سرعت اَجِنّه پیدا کرده اند. پیام بعدی را تندخوانی کردم.
[تلفنتون از دسترس خارج شده. من حرف بدی زدم؟ ببینید خانم...]
چشم‌هایم پیامک بعدی را پینه می‌زند به قبلی،چشم‌های حریصم!
[لابد هنرهای تجسمی را در دانشگاه پاس کردید. باروانشناسی رنگ‌ها آشنا هستید. شما باید خوب بدونید که سرخ و سبز دو رنگ مکمل و متضاد یکدیگن. سرخ گرم و سبز سرد هست، سرخ توان فعالیت داره و سبز توان آرامش! این ترکیب غوغا کننده نیست خانم؟]
سرم را بالا می آورم تا حدسیاتم را در ذهن نظم دهم. لابد من سرخم و او سبز. حالا هم در تقلای ترکیب رنگ‌هاست. ترکیب من و او. پیام بعدی‌اش طومار است.
[سرخ رنگ حق! رنگ حقیقت! رنگ پیکار! و بالاخره رنگ شهادت! طبیعت شما سرخ سرد هست خانم، سرخابی! سبز رنگ تعقل! رنگ آرامش خردمندانه! رنگ صبر! و طبیعت من سبز متمایل به آبیه خانم. خانم این دو رنگ، رنگ روحانی و مکملند یا نه؟ خانم مگه پیامبر (ص) سبز می پوشیدن، علی (ع) سرخابی به تن نمی کردند؟ خانم... بیاید سرخ و سبزی دیگر در تاریخ رقم بزنیم!]
جسمم اجیر روحم شده بود، شدیدا قفل کرده بود. فلسفه، فلسفه، فلسفه‌اش امانم نمی دهد. چقدر حرفهایش با منطق همخوان است، چقدر با احساس همسنگ است و دقیقا این اعتدالش بود که تعادلم را برهم می‌زد. صفحه گوشی که خاموش شد، تازه فهمیدم چه اسم با مسمّایی رویش گذاشته بودم؛ موجود سبز رنگ! بلند شدم تا لباسم را بپوشم و پیش از مجنون شدن، در کوچه قدم بزنم که صدای ویبره گوشی، آخرین باقی مانده توان حرکتم را گرفت.
[دیشب چقدر بی سعادت بودم. تازه می خواستین از خدا بگین که سرفه‌هام مانع شد. اللحساب من براتون این آیه رو می نویسم، تا دفعه بعد تسویه حساب کنیم: وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ... می‌بینید؟ همچنان که سرخ رنگ حقِ، سبز رنگ صبرِ! برهان از این بالاتر؟ شواهد از این روشن تر؟ بذارید تا این نفس باقیه، پا در کابتون باشیم. هدف هام کنار شما، جون می گیرن!... دریغ نفرمایید]

اشک روی صورتم غلتان است و آیه قرآن زیر لب روان! در همان حال نشستم، عقربه کوچک جابه‌جا شد اما من خیال جابه‌جایی نداشتم. می‌خواستم در این حال باقی بمانم. دیگر... دیگر نمی‌خواستم انکارش کنم. می‌خواستم قرآن بخواند. حال جدیدم شیرین بود، شیرینی‌اش شاید دل را می‌زد اما می‌خواستم لذتش زیر تعریق موهای چسبیده به پیشانی‌ام جاری باشد و جز این چه‌چیز اهمیت داشت؟ همه هیچ.






 
 





#زلفـــا | #پارت_بیست_و_ششم
#میم_اصانلو | @biseda313


یک آن به خودم نهیب زدم: «چرا نشسته‌ای زلفا؟ باید ببینی پرده‌ها را با ربان قرمز زینت بدهی یا بگذاری بحال خود رها باشند و باد بهارے بر در و دیوار کاهگلی کارگاه سرک بکشد. باید ببینی گلیم ها را دور از هم پهن کنی بهتر است یا موازی بچینی و فاصله قانونی خودت را با او به حداقل برسانی... خیلی کار داری دختر! کنج عزلت نیاز به خاک روبیِ عارفانه دارد!» صدای درونم باعث شد تا در عرض چند ثانیه به هنرجوها زنگ بزنم و بگویم آب دستشان هست بگذارند زمین که یک نفر قرار است به جمعمان بپیوندد؛ موجودے سبزرنگ! قرار اضطراری با سیده‌زهرا گذاشتم، تا یک ساعت دیگر در بازارچه سنتی که پر از وسایل قدیمی و خاطره‌ساز بود، ببینمش. هیچکس به اندازه سیده‌زهرا نمی‌توانست حالات زاهد را در چیدن دکوراسیونِ معنوی لحاظ کند. بالاخره سیده زهرا هم یکی از خانواده سبزها بود!

لباسم را میان زمین و زمان پوشیدم و کلید چرخان از در خانه بیرون زدم. به محض آنکه پایم را از در بیرون گذاشتم، توجهم به مورچه‌هایی جلب شد که از لانه هایشان بیرون آمده بودند و پای درخت، درب خانه‌هایشان را آب و جارو می‌کردند. خاک‌های اضافه که همراه باران بصورت گِل‌ولای وارد لانه شده را بیرون می‌ریختند. دستی برایشان تکان دادم و در دلم گفتم: «بهارتون به نیکی!» نفسم را به سمت ریه‌ها کشاندم و حس کردم بهارِ زندگیم همینک درحال شکوفاییست.

دقایقی بعد، در حاشیه بازارچه شلوغ که محلّی‌ها سخت مشغول کسب و کار بودند، سیده‌زهرا با آن لباس یکسره بلندش از دور ظاهر شد. بار اول بود به لباسی گشاد که از گوشه‌هایش باور و ایمان به اعتقاداتش، فرو می‌‌ریخت، خیره شدم. حتی به روسری لبانی‌اش بی‌جهت رَشک بردم و زمانی که در چند سانتی‌ام قرار گرفت، لباسش را لمس کردم.
-سلام استاد، خوبین؟ چیزی شده؟ جنسش طوریه بنظرتون؟!
-سلام عزیزکم! ممنون که اومدی. از همین شروع می‌کنیم! یک لباس دقیقا عین مال خودت!
چشم‌هایش هشت تا شد.
-این عباست خانم! شما و عبا؟!
-راه بیوفت! می‌خوام یمقدار تنوع رو تجربه کنم. ببینم همجنس شما بودن چیجوریه! عیبی داره؟
گل از گلش شکفت.
-وای خدا! حتما خیلی خوشگل میشین. مطمئنم. چقدر خوشحالم، الحمدالله. با من بیاین، یجا همین اطراف می‌شناسم انواع عبا و لوازم حجاب رو داره.
دستش را گرفتم.
-بسیارخب! بریم!

برای بار اول بود دستش را می گرفتم، هیچوقت این مقدار صمیمیت با هنرجوها را نپسندیده بودم. او هرازگاهی نگاهی دزدکی به گره بین دستهایم می‌انداخت اما چیزی نمی‌گفت. دلم می‌خواست اعتراف کنم؛ سیده عزیزم چقدر تناسب داری با هنرجوی جدیدمان، چقدر کف دست‌هایت طهارتِ او را به جانم تزریق می‌کند اما زبان به دهان گرفتم تا بیصدا غرق لذت شوم.
مقابل بوتیکی نسبتا بزرگ ایستاد که مانکن‌های محجبه قدعلم کرده بودند. دست سیده را رها کردم و به سمت یکی از آن مانکن‌ها کشیده شدم که قدیم بهشان می‌گفتم مانکن‌های لَچَک به سر! حالا قرار بودم خودم یکی از آنها بشوم. نگاهم به فروشنده خانم افتاد که با کنجکاوی و لبخندی بر لب، نگاهم می‌کرد. قدری معذب شده بودم که سیده زهرا دستم را کشید و به سمت دیگر برد. با هیجانی که از برق چشم‌هایش عیان بود، گفت:
-خودشه استادم! ببینید! برازنده شماست. کنار یقه‌ها و سرآستین، سنگ‌های کوچک قرمز کار شده، فوق العاست! بهتر از این سراغ دارید؟

او نمی‌دانست سنگ‌های قرمزش کافی بود تا به هر چیزی تن بدهم، این که تنها یک عبا بود. رو به آینه ایستادم و تمجیدهای سیده زهرا و ماشاا.. گفتن فروشنده بود که از سر و رویم بالا می‌رفت و دیگر هیچ حسی نداشتم. با این عبا‌‌، غریبگی می‌کردم. با وجودش خودم را نمی‌شناختم. به قامتم نگاه می‌کنم، به حاله‌ای از چهره ملیح دخترانه که در آینه نقش بسته است. این منم؟ سیده‌زهرا که از رختکن بیرون رفت، روسری را با نفرت از سر بیرون کشیدم. به آینه نگاه کردم. میان چهره برافروخته و زلف‌های پخش و پلایم، چهره سر به زیر زاهد را دیدم که لبخند می‌زند. نمی‌دانم چرا دست‌هایم به نشانه تسلیم بالا رفت اما عقلم، دست‌هایم را فلج کرد و پایین کشید: «نمی‌شود زلفا! یک روز آفتاب باشی، یک روز مهتاب! باید عاقلانه تصمیم بگیری. تو متعلق به این نوع حجاب نیستی، این حجاب هم متعلق به تو نیست.»
با عجله شالم را سر کردم تا بگویم منصرف شدم که یاد یک جمله افتادم: «بیشتر اوقات نمی‌شود آنقدر از چیزی م‍‍تنفر بود، مگر آنکه قسمتی از روحمان آن را بسیار دوست داشته باشد..» نمی‌دانم این جمله را کجا خواندم و اهمیتی هم نداشت، حالا دیگر مغزم هم دست‌هایش را بالا برده.

-مبارکتون باشه!
-متشکرم.
-خانوم رسیدیم کارگاه، باید اسپند دود کنیم. یادمون باشه اسپند بگیریم. مبارک باشه!
-ممنونم.
دستش را باری دیگر می‌گیرم. بی‌دلیل می‌فشارم. بی‌دلیل انگشت‌هایم را فرو می‌کنم در گوشتِ تنش. بی‌دلیل آرام می‌شوم.






 
 





#زلفـــا | #پارت_بیست_و_هفتم
#میم_اصانلو | @biseda313


عقربـه‌های بی‌تاب، خیلی زود ما را به کارگاه کُنج‌‌ عزلتمان رساند. پله‌های سیمانی کارگاه در مقابل تشعشُعات آفتاب، چه مارپیچ دلبری شده بودند؛ نمناک و براق! پالس مثبتی که از درو دیوار سرریز شده بود، انگشت دستانم را باز کرد و وسایل روی پله اول رها شدند. به سمت هنرجوها دویدم تا بگویم "دمتون گرم" و با این دو کلمه انگیزشی، سرِ ذوق بیاورمشان. ترنم چشمکی حواله سوده کرد و بعد بطرز هماهنگی، دستمال گردن‌های بانمکی که روی شانه انداخته بودند را با رقص ریزِ گردن همراه کردند، با هم گفتند "انجام وظیفه می‌کنیم قربان." و من باری دیگر احساس کردم حضورشان، بِجِد غنیمتی گرانبهاست.

زمانی که آفتاب پشت ابرها پنهان شد و سیده‌زهرا صلوات را بلند ختم کرد، فهمیدم کارها رو به اتمام است. تابحال کنج عزلتمان اینقدر خواستنی نشده بود؛ یک ضلع دیوار با بیش از صدها عکس هنری که تعبیر معنوی داشت با یک چینش منحصر به فرد و نامنظم جلوه ویژه‌ای به تورهای استِتار بخشیده بود. ضلع دیگر کارگاه با دو تابلوی هایپررئال مزین شده بود. بطری‌های لاغر اندام با چند گُل رز سرخُ سبز و فانوس‌ها نیز با سلیقه هرچه تمام‌تر حاشیه پله و پنجره‌ها را پر کردند. زمان متوقف شده بود تا عرق‌های پیشانی خشک شوند و کمرم در خمیده‌ترین حالت ممکن، به سمت گوشی دولا شود و بگویم همه چیز برای تشریف فرماییتان آمادست البته با ادبیاتی متفاوت!
[سلام، عذر میخوام روز شلوغی رو داشتم، پیام‌هاتون رو تازه دیدم. بسیار خب! فردا صبح ساعت نه می‌تونید تشریف بیارید. روز بخیر!]
همین چند جمله ساده حاصل سوزاندن چندین فسفر دخترانه بود؛ ترنم ایده بهانه روزی شلوغ را داده بود، من دیدن پیام ها را به تازگی لازم دانستم، سیده تاریخ کلاس را تعیین کرد و سوده نزاع های ما را در انتخاب کلمات سامان بخشید. هرچقدر روحیات دخترها این بساط را می‌طلبید، مشخص بود پسرها مثل زاهد فارغند از این احوالات. جوابی که این‌بار انتظار را به درازا نکشاند، پایکوبی سُرخ‌پوستیِ هنرجوها را به دور آتش درونم درپی داشت.
[ علیک‌سلام. زبون قاصره، چه باید کرد جز بسنده کردن به چند کلمه: واقعا ممنونم خانم! واقعا ممنونم... ]


***

ساعت هفت صبح است و آباجی عزیزم، دوباره بی‌تاب خواهرش شده. از کار و بارم می‌پرسد و با ترسی که در صدایش پیداست، از دلم می‌پرسد. می‌خندم، برایش اِبی می‌خوانم و او می‌گوید حتما خبری است. جان پدر را قسم می‌خورم که فقط بهار است! همین. قسم می‌خورم جز سر‌سبزی، جز سرسبزی، جز سرسبزی هیچ خبری نیست. لغت سبز را مکرر تکرار کردم و بالاخره موفق شدم دست به سرش کنم. به سمت کمد رفتم، نگاهی به عبا انداختم. پاهایم را دو بار کوباندم به زمین و زیرلب غُر زدم؛ سختمه! سختمه! گرچه در همان‌حال با اکراه پوشیدم و سعی کردم در آینه فقط چشم‌هایم را که خطِ سُرمه دارد و گربه‌سانی تمام عیار شده‌ را ببینم. روی میز آرایش دنبال آن گیره کوچک مرواریدی می‌گشتم که نوای گوشی‌ام، حافظه موقتم را دچار اختلال کرد. دنبال چی بودم، مهم نیست! گوشی را برداشتم، شماره ناشناس است و حافظه‌ام سرجایش می‌آید. دنبال گیره روسری بودم.
[ az moghadame khosham nemiad!!! Sa'at 8 miam donbaletoon. Ranande shakhsitoon, Zaker ]

باز هجم عظیمی خون در مغزم جمع شده است. در ذهنم یادآور می‌شوم که آرامش و هیجان امروزت را بعد از مدت‌ها، مدیون همین آدمی زلفا. لابد فراموش نکرده‌ای همین آدم بود که سامی فریفته آنا را برملا کرد، همین آدم بود که واسطه آشنایی تو و زاهد شد. او هم این وسط سهمی دارد، بی‌انصاف نباش! حالا یا راننده شخصی یا هر خدمت دیگری... تا زمانی‌که رگ‌ِغیرتش صدمه‌ای به تو نزند، کمی راه بیا. بگذار این رگ بدقلق برای خودش بجوشد!
خواستم جواب کوتاهی بدهم اما صرف‌نظر کردم. هنوز هم حس یک تسویه حساب نیمه کاره را نسبت به او دارم. عاقل باشد باید بفهمد سکوت یعنی رضا، نباشد هم خودش عقل ندارد که لعنت بر خودش باد! به ثانیه نرسیده هوش و حواسم را گیره روسری با خودش برد و خشمِ‌من این‌بار چه عمر کوتاهی داشت. مقابل آینه، روسری قرمزم را بطرز ناشیانه‌ای لبنانی بستم و به چشم هایش فکر کردم که تصویرم رویش افتاده. آبیِ زلالِ چشم‌های او با یک خون‌مردگیِ خوش‌نقش؛ زلفاے‌ سرخابی!






 
 





#زلفـــا| #پارت_بیست_و_هشتم
#میم_اصانلو | @biseda313


در وقتِ اضافه هستم؛ پنج دقیقه مانده به هشت! همانطور که مقابل آینه ایستاده و استایل جدیدم را موشکافی می‌کردم، بِسَرم زد گوشه روسری را نقاب‌وار مقابل صورتم بگیرم. شگفتا! چشم‌هایم تبدیل به بُتی مؤنث شده بود که می‌توانست چهارستون بدن هر مردی را بلرزاند. آرام پلک زدم تا عناصر زنانه‌ام بیشتر رُخ نمایی کنند و زمانی که پلک چپم پرید، حفره‌ای در حباب فکرم ایجاد شد؛ پس بعضی حجاب‌ها قادرند از ما بت بسازند؟ افسوس بوق‌های ممتد، مجال جواب را به ذهنم نداد. از پنجره سروگوشی آب دادم؛ ماشین قول‌پیکر مشکی. خودش بود. دور اطراف خانه را پاییدم و دنبال هیچ چیز گشتم. درب آپارتمان را با احتیاط باز کردم و محتویات کیفم را برای پیدا کردنِ هیچ چیز، زیر و رو کردم. چشمانم را برای چند ثانیه بستم و نجوای درونی ام شروع شد: «چیزی نیست زلفا! به خودت مسلط باش... نه در گوشه کنار خانه و نه در دهان کیفت. خودت را گم کردی، پس تا دیر نشده پیدا کن! آرام... نفس عمیق... نفس عمیق...» با آخرین بازدم، پا به خیابان گذاشتم. اتومبیل ذاکر، چند متر عقب تر پارک شده بود و زمانی که پایم را به آن طرف خیابان گذاشتم، فشردن پدال گاز و لرزش اِگزُز، ذهنم را مشوش‌تر از پیش کرد؛ گویا اتومبیل او از چیزی رنج می‌برد و این رنج، ربط مستقیمی به من داشت. دستگیره در را فشردم و با دیدن زاهد روی صندلی جلو، جاسویچی‌ام رها شد. لرزش دستانم را نمی‌توانستم متوقف کنم، همانطورکه خم می‌شدم کلید را بردارم، خنده هیستریک به دادم رسید و اوضاع را طبیعی جلوه داد.
-ای بابا! انگار پیر شدیم، انگشتام لمسه... همه چیز از دستم میفته!
به درون چرم صندلی‌ها فرو رفتم و جاسویچی در مشتم مخفی شد.
-سلام آقایون!
نیم رخ زاهد به عقب برگشت و باز موهای شانه زده‌اش، سقف کاذب چشم‌ها شده بود.
-سلام خانم! مصدع اوقات شریفتون شدیم... دیگه به بزرگی خودتون ببخشید. آدرس هم که ندادید...
لبخند عفیفانه‌ای روی زوایای چهره‌اش نشست.
-داداش ذاکر گفتن با هم بریم. خلاصه ببخشید دیگه!
-آخ! آدرس نداده بودم؟؟ شما باید ببخشید. اصلا حواسم نبود.

در دلم با هنرجوها دعوا می‌کنم که چرا حواسشان نبوده و خودم را تبرئه می‌کنم. خواستم آب دهانم را قورت بدهم و بعد از احوالپرسی اولیه، یک نفس راحت بکشم که چشمان خیره ذاکر از آینه جلو، مانع شد. آب دهانم چسبید، سرفه‌ای کوچک زدم تا بخیر بگذرد. درون آینه، سرش را دیدم که تکانی ریز خورد و به غیرکلامی‌ترین حالت ممکن سلام و احوالپرسی کرد. لحظه‌ای پدال گاز را طولانی‌تر فشار داد و غیظ نگاهش آنقدر عظیم بود که احساس کردم تن روسریم را چروک کرده است. تازه فهمیدم نوع پوشش جدیدم باعث آزردگی او و اتومبیلش شده. در ثانیه بعد، چشم‌هایش را مثال ببری تیزپا چرخاند و همانطور فرمان را. دیگر هیچ کلامی میانمان ردو‌بدل نشد جز موسیقی بتهون که سکوت فضا را می‌شکست. اتومبیل ذاکر، مثل روز اولش مجهز به دیازپام بود، آرامش می‌طلبید و فکرُ خیال... غرق در فکر، به حرکات ذاکر نگاه می‌کردم و سکنات زاهد. هنوز معادله ی چند مجهولی در ذهنم باقی مانده... این حجم از تفاوت بین دو برادر، یعنی کار خداست؟

به فرعی که پیچیدیم، تپش قلبم لحظه‌ای بیشتر شد. تابلوی چوبی کُنج عزلت از دور نمایان گشت و تصویر مبهم دختری که بلافاصله به درون کارگاه پرید. حتم داشتم ترنم بوده و الان قیل‌و‌قال راه انداخته که بجنبید! بجنبید! لبخندم را جمع‌وجور کردم.
-نگه دارید لطفا. سپاس از لطفتون، رسیدیم. این هم کارگاه ما... آقای ذاکر، باز هم سپاسگزارم... خدانگهدار!
ذاکر طعنه‌وار پاسخ داد:
-رسم مهمان‌نوازی، این نیست!
از حرفش جا خوردم که زاهد، به جای من جوابش را داد.
-داداش جان، شما روی سر مایی. اگه علاقه داری به فضاهای هنری، بفرما... مهمان، مهمان میاره.
آهنگ خنده‌ی نرمش، لاله گوشم را نوازش داد.
-البته اگر خانم خسروشاهی اجازه بفرمایند!
بلافاصله جوابش را دادم.
-معذرت می‌خوام، البته! البته! بفرمایید...

جلو افتادم و گوشه‌ی عبا را بالا گرفتم تا ناشیگری‌هایم، کار دستم ندهد. زنگ قدیمی خانه به صدا درآمد و هنرجوهای عزیزم به شکل آرم شبکه سه ظاهر شدند.‌ خوش‌آمد گویی را به بهترین شکل انجام دادند تنها چشم‌های از حدقه درآمده ترنم بود که روی کت و شلوار ذاکر لیز می‌خورد اما خوشبختانه با سُقلمه‌های بهنگام سوده، دست گلی به آب داده نشد.

به سمت پله‌های زیرزمینی هدایتشان کردم، انتظار داشتم ذاکر، ساز مخالف بزند اما نه به این زودی. همانطور که با شانه، گوشش را می‌خاراند، دست به جیب زنان سمت حوضچه حرکت کرد. صورتم میان عصبانیتی پنهان، گُل داده بود.
-بچها لطفا آقای زاهد رو راهنمایی کنید داخل. من هم چند دقیقه دیگه میام!
ترنم درحالیکه چشم‌های حیرانش اطراف حوضچه می‌پلکید، سریعا جلو افتاد.
-استدعا میکنم، جناب زاهد! بفرمایید... از اینطرف!






 
 



ادمین بعضی از کانال‌ها، منت گذاشتند و برای انتشار رُمان بدون فوروارد کسب اجازه کردن که تا امروز من رضایت ندادم. اما از الان می‌تونید با اضافه کردن مطلب زیر در تمام پارت‌ها، رُمان زُلفا رو در کانالتون منتشر کنید، البته با کسب اجازه قبلی در پی‌وی.


🔻 هرگونه کپی‌برداری و انتشار این رُمان بدون اجازه نویسنده، #شرعا جایز نیست. آیدی جهت کسب اجازه برای انتشار: @biseedaa 🔺



 
 





#زلفـــا | #پارت_بیست_و_نهم
#میم_اصانلو | @biseda313


چشم‌های زاهد را دور که دیدم، باز گرگ درونم بیدار شد و قصد تکه پاره کردنِ برادرش را داشت.

-خوش ندارم این اطراف ببینمتون! صدقه سری آقا زاهد الان اینجایین. پس مواظب باشید دست از پا خطا نکنید وگرنه هرچی دیدین... از چشم خودتون دیدین!

ذاکر در برابر من، همان خرگوش بی‌پناه بود؛ هیچ واکنشی نشان نداد جز آن‌که روی تخت قراضه، هیکلش را مانند پسرکی لاابالی، میان انبوهی از ملحفه‌های کهنه انداخت و اشرافیتش را به همین سادگی فروخت. تنها چند حلقه‌ی دود از ریه‌اش نصیب آسمان می‌شد و همه اش همین. به سمت فواره‌های آبِ حاشیه‌ی باغچه رفتم تا آبی به دست و رویم بزنم و در آینه زنگار گرفته روی دیوار، روسریم را مرتب کنم. یک مشت آب روی صورتم ریختم و در فکرم با خود کلنجار رفتم؛ «تو از این آدم، عصبانی نیستی. می‌ترسی! خیال نکن نمی‌دانم چشم هایت بعداز قضیه سام ترسیده. قبول! اما چرا زورت به این آدم سیگاری رسیده زلفا؟ آدم‌های سیگاری، یک مشت دردِ فریز شده دارند که تمام فکر و ذکرشان، دود کردنشان هست. تو از بابالنگ درازِ فریز شده، می‌ترسی؟؟»

مام‌زی راست می‌گفت؛ آب نور است. همین چند قطره آب در چند ثانیه، حالم را احسنِ الحال کرده بود؛ حالا آمادگی کامل برای رفتن به "هزار راه نرفته" با آن موجود سبز رنگ داشتم. مقابل آینه، چند دقیقه‌ای با روسریم کلنجار رفتم و زمانی که بالایش، گِرد شد، لبخند زدم. به‌سمت پله‌های زیرزمین رفتم، با دیدن سیده با چهره‌ای کبود میان پله‌های وسط، لبخندم خشک شد. به‌سمتش دویدم، چندبار روی صورتش زدم تا هوشیار بماند.
-چی‌شده؟ چی‌شده؟ خوبی؟
احساس ضعف بر جسمش غالب شده و حالش سرجا نبود.
-سوده! کجایین؟ آب‌قند بیار! بدو
ترنم و سوده باعجله به سمتمان آمدند، هر دو دستپاچه نگاهم کردند.
-به چی نگاه می‌کنید؟ این چرا اینجوری شد؟ آب قند بیار سوده! شنیدی یا نه؟
هردو مجسمه وار ایستاده بودند و با تَشَر من، بالاخره سوده به سمت آبدارخانه دوید. ترنم جلو آمد و بریده بریده چند کلمه‌ای گفت:
-استادم! زاهد... زا... زاهد...
با شنیدن نام زاهد، مردمک چشمم در کاسه چرخید. دهانم به خشکی گراییده بود، با سر اشاره رفتم که ادامه دهد. توان صحبت نداشتم و ترنم هم لب‌هایش را چنان میان دندان گزید که نفهمیدم چطور دست سیده را روی زانویش انداختم. درحالی که تعادل درستی نداشتم، پله‌ها را دوتا یکی طی کردم و درِ کارگاه را هُل دادم.

تورهای استتار به معنای واقعی تکه‌تکه شده بودند. زاهد زانوانش را بغل کرده و عکسی میان دستش مچاله شده بود. موهای بورش کاملا چتری روی صورت ریخته و هیچ اثری از چشم ها نبود. تنها لبخند مونالیزا را گوشه لب‌هایش می‌توان دید. ترجیح دادم صحنه را ترک کنم و از هنرجوها پرس‌وجو کنم.
روی پله نشستم و سرآستین عبای سیده را تکان دادم.
-توضیح بده! الان!
به هر سه نفرشان نگاه تهدید آمیزی کردم.
-یا الان میگین توی این چند دقیقه چی گذشت یا دیگه نه من نه شماها. می‌دونید که من تهدید نمی‌کنم، عمل می‌کنم!
چشم‌های سیده درحال فرار بود، زمین را نگاه می‌کرد. لحظه‌ای پلک‌هایش را فرو بست و مانند نوارضبطی که روی دور تند است، شروع به نقل ماجرا کرد.
-رفت پیش پنجره، گل‌های رُز سُرخ رو نوازش می‌کرد و زل زده بود به عکس‌های روی تور استتار. بعد شروع کرد به یچیزایی عربی گفتن! من هم یواشکی برای بچها ترجمه می‌کردم. یک جملش یادمه: حلاوة عیونک، قادرة تخلی المر یحلو و کل شي ذابل یتورد؛ چشمات می‌تونه هر تلخی رو شیرین کنه و هر چیز پژمرده‌ای رو قادر به گل دادن کنه. ما داشتیم پِچ پِچ می‌کردیم که یکی یچیزی بگه تا فضا سنگین‌تر نشده که یکدفعه... یکدفعه با قدم‌های بلند رفت سمت عکس‌ها و چنان تور رو از جا کند که ما فقط جلو دهنمون رو گرفتیم تا جیغ نزنیم. تور رو کَند تا دستش به اون عکسی که اول از همه چسبوندیم برسه، یادتونه؟ عکس چشم‌های شهید همّت که سیاه سفید بود. دو زانو میون تور نشست خانم... عکسو مچاله کرد تو دستش...
گریه امانش نداد. ترنم که نگاه تشنه‌ام را دید، پیش قدم شد.
-نشسته بود مثل مادر مرده‌ها و روضه می‌خوند؛ "چشمای تو خیلی زیبان و خدا چیزای زیبا رو برای ما نمی‌ذاره، تو این دنیا برای خودش برمی‌داره! زبون حال همسر شهیده ها" همزمان چنگ می‌زد توی موهاشو می‌ریخت روی چشم‌هاش.
سیده با صدای لرزان ادامه داد:
–گفت؛ "توی عملیات خیبر بود از بالای دهن و لبهاش، سرش رفت. چشما رو خدا با قابش برداشت و بُرد. با قابش..." بعد فریاد زد؛ "چرا چشماشو قاب کردید؟ چرا؟" ما یخ کرده بودیم، من قالب تُهی کرده بودم. تُن صداش اومد پایین، گوشاشو گرفت، گفت؛ "صدا می‌آد! داره صدا می‌آد! می‌شنوین؟" من خیلی آروم گفتم نه!
آهی کشید و سوده پایان داد:
-تا گفت نه، صورت زاهد به پهنا قرمز شد اما لبخند می‌زد. زیرلب گفت؛ "خب کَری! خب کَری!" بعد هم سیده زد بیرون.






 
 





#زلفـــا | #پارت_سی_ام
#میم_اصانلو | @biseda313


ریه‌هایم، اکسیـژن خفه شده را آروغ زدند و حجم عظیمی از دم، ناگهان بازدم شد... روحم، تنم آرام گرفت. به دیواره‌ی زیرزمین تکیه دادم. شاگردانِ از زاهد بی‌خبرم؛ انتظار داشتند او گوشه‌ای معذب بنشیند، از نقش‌و‌نگار حرف بزند، اندکی بعد تقاضای یک فنجان چای بکند و با دورهای ممتد تسبیح انتظار ورود من را بکشد.‌ چه کم‌توقع! هرچند حق هم داشتند، چه کسی از هویت واقعی او خبر داشت؟ حتی سیده از نابهنجاری رفتار او مستأصل شده بود؛ عقایدش نابهنجار، عرایضش نابهنجار، عواملش نابهنجار اما در نگاه من... هنجار، هنجار، هنجار... همه‌اش هنجار. اصلا او زاده شده بود برای همین ریخت و پاش‌ها! آمده بود تا در آرامش وجودی‌اش غرقت کند و بعد چنان آوارت کند که هیچ‌زمان، هیچ‌مکان یادت نرود. این حاصل تمام تصورم از این موجود سبزرنگ، ظرفِ این مدت کوتاه بود اما؛ کلاه خودم را قاضی کردم، بهرصورت نباید پای هنرجوها را وسط می‌کشیدم. بهتر بود طرح زوج و فرد می‌ریختم.

چهره خونسردم در قاب چشم‌های متعجب آنها نقش بسته بود، خواستم این قاب را بشکنم.
-دخترا! بهتره شما برید استراحت کنید. نمیخوام اوضاع بیشتر از این، قمر در عقرب بشه.
ترنم ابرویش را تاب داد.
-بخدا یه تار مو از شما کم بشه، خودم میکشمش! اصلا من توی حیاط میمونم مواظب اون داداش مارموزش هستم. باند مافیان لامصبا! یکی توی لباس‌میش، یکی هم لباس‌گرگ.
سوده صدای گرگ را درآورد و دستانش را چنگال کرد.
-آقا گرگه دل برّه کوچولو رو نبره!
خواستم دستانم را سایبان آفتاب کنم که چشمم به سایه کشیده بابالنگ روی پنج پله آخر افتاد و سریعا محو شد. میدانستم او تمام حواسش به زیرزمین است منتها از دور پاییدن جزو اخلاقیتش بود. تن صدایم را پایین آوردم.
-کافیه! حرمت نگه دارید. پسره یوقت میشنوه، فکر آبرو من رو بکنید. بصلاحه امروز برین خونه. دیگه بحثی نباشه!
نرم نرم به سمت پله ها حرکت کردند اما نگاه نگرانشان رو به من بود. سیده اجازه خواست کیفش را بردارد، منتظر اذنم نشد و بلافاصله به داخل کارگاه رفت. چند دقیقه‌ای طول کشید تا بیرون بیاید، مجبور شدم فریاد بزنم.
-سیده‌زهرا؟ سریع تر!
فوراََ آمد. صورتش گل داده بود.
-ببخشید خانم! وسایلم رو میز...
جمله‌اش را بی‌فعل گذاشت و پا تند کرد.

بی‌سروصدا به کارگاه برگشتم، زاهد روی صندلی راک چوبی درحال تاب خوردن بود. لبخند زدم و گویی که هیچ اتفاقی نیافتاده، به سمت عکس‌ها رفتم و دانه‌دانه آنها را درون تور استتار ریختم. از گوشه‌چشم، نگاهش کردم که دیدم سرش را تنها سی درجه چرخاند.
-خدا منو ببخشه! قصد نداشتم شاگرداتون رو بترسونم. حقیقتاََ اونهام مثل سرکارخانم، اکسیژن هستن البته نه به اندازه شما. یمقدار ترس براشون لازمه.
نگاهم را ماهرانه دزدیدم و تندتر عکس‌ها را درون تور ریختم تا نفهمد میان کلماتش، آن یک کلمه ضربان قلبم را بالا برده است.
-اکسیژن؟
-از سری رمزهای بین رفقای دوران جنگ بود. یعنی؛ بچه مثبت!
ضربان قلبم پایین آمد و زبان دلم تلخ شد؛ «اصلا ترجیح میدم دی اکسیدکربن باشم، شیطونه میگه...» فرشته درونم بموقع سر رسید و جوابش را با مهربانی داد:
-هان! متوجهم. حالام طوری نشده. دیگه کلاس‌هاتون رو تفکیک می‌کنم، جای نگرانی نیست.
صندلی‌اش از حرکت ایستاد.
-چرا؟ ترس خوبه برای عنصر وجودیشون. مقداری ترس باید وجود داشته باشه.. نسبت به همه چیز یا همه کس.
تور را جمع کردم و درحالی که با روسریم درگیر بودم. واگویه‌ام را با صدای بلند به زبان آوردم.
-حتی من از شما؟
به خودم آمدم.
-منظورم اینه که امروز همه ترسیدن جز من. بنظرم نیاز نیست از همه ترسید!!
صندلی‌اش به حرکت درآمد.
-چرا از من نمیترسین؟
جوابی نداشتم، بهانه‌اش را چرا.
-خب اولاََ پدر شما از دوستان قدیمی پدرم هست و به همین علت، خیالم راحته. دوما ذاتتون خوبه و این رو میشه بمرور فهمید. سوما...
خواستم از حس ششم حرف بزنم که میان کلامم پرید.
-خِیارُ خِصالِ النِّساءِ شِرارُ خِصال الرِّجالِ: الزَّهْوُ وَ الْجُبْنُ وَ الْبُخْلُ.
لحظه‌ای نفس عمیقی کشید و زمانی که از ترجمه پرسیدم، بلند شد و صندلی‌اش را روبروی باریکه‌ی نور که از دل پنجره زده بود بیرون، تنظیم کرد و گفت:
-زمان درحال از دست رفتنه، بهتره شروع کنیم. بسم‌ا..
به وضوح طفره رفت و من هم کنجکاوی‌ام را قورت دادم. آخر بسم‌ا.. گفتنش، همان چیزی بود که انتظارش را می‌کشیدم؛ آغاز کشف دیگری از وجود پر استعاره‌ی او. به سمت میز کارم رفتم. دست هایم را درهم گره زدم و روی کاغذهای سفید قرار دادم.
-بسم‌ا.. من هنوز نمیدونم قراره چکار کنیم. تابحال طراحی کار کردین؟
-خط‌خطی کردن بلدم! یه نقاش فقیرم ولیکن...
لبخندش گشاده شد.
-غرض رمزگشایی از پدیده‌های پنهان و ابرازش به زبان هنری هست. نمیخوام دَخل مستقیم داشته باشم... چشم‌ها و دست‌ها از شما، پیچش حروف در حلق از من و گوش‌های شما با من!






 
 





#زلفـــا | #پارت_سی_و_یکم
#میم_اصانلو | @biseda314

خنده‌ام شبیه تک‌بوق‌ تلفن‌های قدیمی به‌صدا درآمد و نیازی به زدن شاسی و خفه‌کردنش ندیدم. دیگر هیچ استرسی نداشتم. گرچه پیش از روبرو شدن با او یا هر اَحد دیگری؛ گورکـنی پیر بودم مشغول به حفر زمین تا در خود بلرزم، بترسم اما هنگام مقابله؛ گرگم، شیرم و پیش از هر جانوری، عقرب! بار اول است که قصد دارم زهر زبان عقربم را به او بچشانم.
-لابد آلن‌دوباتن هستید که در حال نوشتن جستارهایی درباب عشق هست؟ سنگین حرف می‌زنید و مخاطب تشنه همین فرهنگ لغت ماورائی شماست! چند خطی بره جلو و عقب گشت! شما میخواید مخاطب نقش یه لوکوموتیو رو داشته باشه تا حرفاتون رو بالاخره از ریلِ‌عقل رد کنه... هوم؟
آثار لبخند از چهره‌ام محو شد. زغال را برداشتم و دستهایم را بالا بردم. با این حرکت نمایشی، آن مردمک‌های تیله‌ای فریب خورد. دست‌هایم فرود آمد تا نگاهش بلغزد بر من.
-نه من لوکوموتیو هستم، نه شما آلن‌دوباتن! پس با من جوری حرف نزنید که با خودتون حرف می زنید. من آمادم، این زغال، این هم دست‌ها! زمان متعلق به ماست.
یک مشت دروغ تحویلش دادم؛ من لوکوموتیو بودم و او چندین آلن‌دوباتن را در خود جای داده بود اما صبر... چه واژه غریبی. قامت نسبتاََ کوتاهش از روی صندلی خیز برداشت و عرض اتاق را برای قدم‌های بلندش انتخاب کرد.
-اتاقک شیشه‌ای من رو به این حال و روز انداخته خانم. گفتم باید بتمرگم توی این دخمه، زل بزنم به مردم، ورودی بگیرم، خروجی بگیرم. گفتم برم تنها بمیرم! اتاق‌ِکارم رو میگم. من هم شب‌ها تا صبح با خودم حرف زدم، حرف زدم، حرف زدم. دوست داشتم لااقل با یک نفر همانطور حرف بزنم که با خودم! نباید از شما این انتظار رو داشتم... ببخشید. احساس گناه می‌کنم.
کنجکاوی ذهنیم راجع به امورات زندگی شخصی‌اش از همان روزی که کارتش را داد، گل کرده بود و حالا چند برابر شده.
-فضولی نباشه! شما پسرِ جناب سهروردی هستین، ماشاا.. ایشون صدها نفر خَدم و حشم دور وبرشون دارن. با سلام صلوات از بازار رد میشن، نمیفهمم چرا نگهبان پارک؟!
دست‌هایش را باز کرد و آرام چرخید. می‌خواست بگوید خودت توی این زیرزمین چکار میکنی دخترِ خسروشاهی بزرگ. دوباره چرخید و شانه‌هایش را بالا داد.
-فصل مشترک ما همین نقاطه! همین نقطه‌های کور که مردم عاجزند از دیدنش... گیرم پدر تو بوده فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل؟ شما ذاتا متلعق به این چاردیواری کاهگلی و من هم اون اتاقک شیشه!
این‌بار معنای حرف‌هایش را خوب فهمیدم و نیاز به ترجمه نداشت.

به سمت دیوار رفت، همان بخشی که با تورهای‌استتار پوشانده شده بود و حالا جز چند پونز چیزی نبود، با وسواس لمسشان کرد.
-چهره شهید همت بدون چشم‌ها! شروع شورانگیزی خواهد شد، نه؟
-اما چهره شهید همت رو دیروز برای بار اول دیدم. از شانس شما هم عکس چشم‌ها رو برداشتیم. حالا هم دنیا برعکس شده و می‌فرمایید چهره شهید بدون چشم‌ها؟ ببینید آقای‌زاهد! سبک هایپررئال رو انتخاب کردین، حواستون هست؟ من باید انقدر غرق جزئیات چهره بشم تا گوشه‌ای از روحم رو در اثر جا بذارم! لابد شوخیتون گرفته.
قدم‌هایش اینبار طول اتاق را انتخاب کردند، راهی که انتهایش به من و میزکارم ختم می‌شد. در چند قدمی‌ام ایستاد. نگاه آبی‌اش عمود شد در چشم‌هایم و عجیب‌تر آنکه من خواب نبودم.
-عرض‌کردم! من! شما رو! باور! دارم!
حروف را آنقدر شمرده تلفظ کرد که نفس‌هایم از حفره بینی، بیرون زد. دستانم ناخوداگاه بيضی تخم مرغی شكل را به عنوان سر، ترسيم کرد. يک خط عمودی، دو نيمه چپ و راست چهره را به وجود آورد و با ترسيم يک خط افقی كه بيضی را به چهار قسمت مساوی تقسيم كند، محل چشم هایی که قرار بود در قاب چهره خالی باشند، مشخص شد.
روی قالی‌ دست بافت پشت به من نشست و دیدم که سرش را کج کرده میان زانوانش و تکان می‌خورد. آواهای شعرمانندی فاصله لبانش را پر کرده بود.
-هووو... هووو... چشمهات رو ببند و بخاطر بیار! حتی اگر همه‌ی دنیا گفتن این شهید همت نیست، تو بگو هست! هست! پیکرش قابل شناسایی نبود، همه منتظر بودند او بیاید. آمد! رفت داخل! گفت این حاجی است، همه گفتند نه این حاجی نیست. با تاکید گفت: این حاجی است! باور نکردند. به یکی گفت: مگر تو دوتا بادگیر سبز به من ندادی گفتی یکی را تو بردار و یکی را حاجی بردارد؟ مگر دو تا عرق‌گیر عنابی ندادی یکی به من و یکی به حاجی؟ مگر دو چراغ قوه به ما ندادی؟ آن یکی گفت: چرا. یقه محمد ابراهیم را باز کرد، عرق‌گیر را دید و گفت: این عرق‌گیر حاجی است! این هم چراغ قوه در جیبش! گریه کرد. گریه کردند. گفت: این حاجی است! حالا قرعه به نام توست خانم...
به گوش‌هایم، مستی تزریق می‌کرد و من مستانه تصویر مردی را در یک چشم برهم زدن کشیدم که گویی کاغذ تحمل حجم‌ نگاهش را نداشت. نمی‌دانستم کیست و اهل کجاست اما انگار سالها می‌شناختمش.
لب زدم:«این... حاجی... است!»






 
 





#زلفـــا | #پارت_سی_و_دوم
#میم_اصانلو | @biseda313


هجوم سایه‌ے بابالنگ‌دراز بر هلال پنجره، مستی را از سرم پراند. شیء لنگر مانندی که در دستش گرفته بود، سایه‌اش را خوفناک جلوه داده. باورم نمی‌شود، این همه اتفاق طی چندساعت؟ زغال از دستانم رها شد و محکم بر بدنه فلزی جامدادی برخورد کرد. زاهد آنقدر در فضای همّت‌ها سیر می‌کرد که اصابت دو شیء کوچک به یکدیگر، شانه‌های خمیده‌اش را دچار لرزشی خفیف کرد. یک آن دلم ضعف رفت برای رقص بندرے شانه‌‌اش! انگشت سبابه‌ام را بخاطر این تصور ناروا، لای دندان گرفتم. خواستم از کارگاه خارج شوم که صدای ضعیفش، میان چهارچوب در، منگنه‌ام کرد.
-شیخَنا!

گفت شیخ؟ دوباره قصد دارد به ریش نداشته‌ام بخندد؛ هنوز عرق کلمه "اکسیژن" خشک نشده که من را مضحکه واژه دیگر کرده. نیرویی نگاهم را به عقب گرداند اما خبری نبود؛ در دنیایی دیگر سیر می‌کرد و با دستکاریِ فیتیله فانوس‌ها مشغول بود. خواستم لعنت بر شیطانم بفرستم و راهم را کج کنم که واژه غریبه بعدی را به زبان راند.
-مُریدم!
با صدای ضعیف‌تر از پیش، خودش پاسخ سوالات نپرسیده‌ام را داد.
–ما به اساتید مورد علاقمون این واژه رو می‌گیم یعنی استادِ ما. پس من هم حکم مریدتون رو دارم...
–دُ... درسته! من الان برمی‌گردم

کار خودش را کرد. آنقدر با کلمات، هول و بلا به جانم انداخت که بند دلم باز شد و گیره روسری هم! گردن عریانم... بار اول است که خدا را بابت سر به زیری‌اش شکر می‌کنم. به سمت حیاط رفتم و روسری را به حال خودش رها کردم؛ گویا تنها چشمان زاهد را نامحرم می‌پندارم.
ذاکر با بیلچه و کلنگ، خاک درون باغچه را حسابی زیر و رو کرده بود. اطراف درخت سیب، بعد از مدتها عاری از بوته‌های هرز شده. نگاهم روی رگ‌های ورم کرده ساعدش ثابت مانده بود. آرام نزدیکش شدم، متوجه حضورم که شد، به بیلچه تکیه داد و عرقش را پاک کرد. لبخند کَجی روی صورت نشاند.
-مَعجرت بانو!
-شما دیگه لفظ‌قلم با من صحبت نکنید. این چه سرووضعیه درست کردین؟ معلومه چکار می‌کنید؟
چشمانش را درشت کرد.
-لفظ‌قلم؟ خیال می‌کردم به زبون برادرم حرف بزنم، بهتر می‌فهمی. یعنی روسری! روسریت...
نگذاشتم جمله‌اش تمام شود. رویم را برگرداندم، گیره روسری را به زور متوسل کردم تا مقابل این غربیه‌ے لعنتی کم نیاورد و دوطرف روسری را گاز بگیرد. گیره‌ی نفرین شده چنان مقاومت می‌کرد که دستانم شروع به لرزیدن کرد و ناگهان ملّق زنان درون حوضچه افتاد. از حرص دندان‌هایم را روی هم سابیدم، دیگر نمی‌دانستم چکار کنم. نفرین به این عبا که حاشیه‌اش خاکی شده است و مدام زیر دست و پا است، نفرین به این روسری که جز با گیره مخصوص، با هیچ گره‌ای روی سر بند نمی شود. نفرین به کسی که این همه به زمین و زمان زدن‌هایم برای آرامش چشمانش را ندید؛ الماس‌های آبیِ خودخواه! به طرف ذاکر برگشتم و دیدم که لبخند کَجش پررنگ‌تر شده. به‌سمت بیلچه اے که تکیه داده بود، حمله‌ور شدم و زیر کتفش را خالی کردم.
-این باغچه نیاز به نور آفتاب داره، نیاز به کود داره، همینطور به رسیدگی یه باغبون خوش قلب اما به آدمی مثل شما هرگز! هرگز! هرگز!
روسری‌ام را روی شانه انداختم؛ کشف حجاب به شیوه رضاشاه. خنده‌های هیستریکم آغاز شد.
-این هم مَعجرم!
ابروهایش به شکل آی با کلاه درآمد؛ اخم‌هاے مردانه‌اش! بدون آنکه لحظه‌ای نگاهم کند، بصورت دُمر لب حوضچه دراز کشید و سعی کرد با دستان کشیده اش، گیره روسری را میان انگشتانش به دام بیاندازد. دیری نگذشت که موفق شد. نگاهم کرد و با زبان‌اشاره، دستور داد لبه‌ی حوض بنشینم. جدّیتش متقاعدم کرد پس نشستم. یک دستش را درون آب حوض فرو برد و با دست دیگرش گیره روسری را گرفته بود. نگاهش پر از علامت سوال است و میان دو دست می‌چرخد.

-من به روسری فکر نمیکنم زُلفا. حجاب برای من تعریفی دیگه ای داره. تصور کن بین آتش و آب، حجابی نسوز حائل باشه، اونوقت آب تدریجا تبخیر میشه بر فراز آسمون تا خداوندگار... اما اگر روزنه‌ای باز نشه چی؟ اونوقت آتش، آب رو به جوش میاره و غلیانش به دست توانای همان آتش پرحرارت هست و بعد آب فوراََ آتش رو خاموش می‌کنه. نه تبخیرے در کار هست و نه پرواز!
گیره روسری را سمتم می گیرد، چشمانش اما هنوز درون آب شناور است.
-خوب گوش کن دختره‌ی چشم ماهی! روسری یا مقنعه یا عبا... اول حجاب بین خود و منیت‌ات رو بردار، تا بفهمی این روسری، این مقنعه، این عبا یعنی... روزنه!

لب‌هایم نیمه باز مانده. برادرش فلسفه می‌بافد و او؟ با بُرهان چنان رشته‌ها را پنبه می‌کند که مجبور شوی از نو ببافی. از بَدو!
روسری را روی فرق سر نشاندم؛ آن هم بدون جبر عاشقانه‌ای که بخاطر وجود زاهد متحمل شده‌ام بلکه بخاطر رضایت خاطر درونی‌ام. لبخند زدم.
-یک اعتراف بدهکارم؛ راستش این باغچه بعد از مدت‌ها نفس کشید!
لبخند می‌زند و نمی‌داند، آن باغچه، منم.






 
 


عرض‌ادب خدمت عزیزان؛
صبر کردم ببینم آیا فرصتی برای ادامه رمان پیدا خواهد‌ شد، متاسفانه نشد. فرارسیدن ایام کاری و حجم عظیمی از دغدغه‌ها اجازه رمان نویسی رو از من گرفته. نمیدونم کی ادامه میدم اما احتمالا در آینده دور! واقعا عذرخواهم. اگر ادامه رمان نشدنی بود، به روال قبلی (متن کوتاه و..) برمیگردم تا فرصتی بعدی و از سرگرفتن ادامه رمان. شاید هم چیزی ننویسم و منتظر اولین فرصت برای پارت بعد!

ارادت #میم_اصانلو


 
 





#موزون_نویس | #دست_ها
#میم_اصانلو | @biseda313


خاتون‌جان
مسالةٌ!
سوالی دارم...
سوالی سادہ اما؛
با زاویہ‌اے پیچیدہ!
اجازہ هست کہ چندلحظہ...
بشوم مُصدع‌اوقات؟
راستش
گاهی دوست‌دارم بدانم؛
خاتون‌ها
با کدامین دست
رو می‌زنند به آسمانِ‌خدا؟
با کدامین دست
الهی‌العفو را می‌شمارند
ویا بِڪَ یااللہ‌هایشان را
تا دہ بار؟
با کدامین دست
تسبیحات فاطمه‌‌ی‌زهرا را
از بَرَند؟
و یا اذڪارهفتہ را؟
دست‌راست؟
یا دست‌چپ؟
که اصلا مهم نیست!!...
با کدامین دست؟
دستی که تا مچ
پوشیدہ است
براے رضاے خدا؟
یا دستی که شیطان
مچش را گرفتہ
و هورا می‌کشد
که مچش را گرفتم،
مچش را گرفتم؟
مهم است...
کدامین دست؟
بعضے دست‌ها می‌تواند برود
تا خودِ خدا..
بشود یک مجید دلبندم!
و بعضی دست‌ها می‌تواند بشود
خود یک مانع
براے استجابت دعا!
نگفتی خاتون؛
کدامین دست؟
مهم است...
مهم است...






 
 







عزیز کـرده، دُردانه یا معشوق‌مان
گاهی تقاضا دارد، تقاضاےناصواب!
پس تعلّل‌ را مجاز می‌پنداریم زیرا
دیوار ما در بـرابـرش کوتاست..
مسافتِ‌مستورِ امثــــال‌مَن‌ها؛
قَریبم به نـاس و بَعیدم به اِلـه..
باختـم تمـــامِ رَبُّــکَ الْأکْــرَم را
به خَلَقَ الْإِنْســانَ مِن عَلَــق‌ها..

#موجز_نویس|‌ #مسافت_مستور
#میم_اصانلو | @biseda313







 
 




خریدار تیر‌مسموم‌شیطان به ازاے مختصر حظِّ‌نگاه؛ همان فروشنده‌ے بِأَنَّ‌اللَّهَ‌يَرى است به سِنّار!...

#موجز_نویس|‌ #قمارباز
#میم_اصانلو | @biseda313
#عکاس #omidsariri




 
 





#موزون_نویس|‌ #جبل‌الطارق
#میم_اصانلو | @biseda313
[خطاب با بعض است نه همگی
هدف اصلاح است نه تخریب]


اَلایااَیُّها البَعضـی!
بَعض مسئولین یقه‌شیخی
بَعض آقازادگان پشتِ‌گرمی
بعض شوهران هیتلرمَنِشی
بَعض مهندسان بیوت‌اعیانی
بَعض معلمانِ خط‌کشِ‌فلزے
بَعض دکترانِ عینکی، از بالابه‌پایین
بَعض فرشتگانِ فاخرِ چــادرے
بَعض گردانندگان تسبیح نقره‌اے
بعض روحانیّون مزیّن به طلادوزے
بَعض خَیِّرین توے چشم بالادستی
و تخلیــص میکنم به اَلایــــــا
اَیُّهَاالصاحب شأن و منزلت کاذبی!
خاطرتان مکدّر شده؟ باشد ولیک..
جمع شده‌اند دور یک خـوان
موسی‌الرضا و غلام‌سیه‌چرده‌ای!
بی‌مدداَحدُالنّاس، دوش‌کشیده‌خرما
قَوَّام ترین رجال؛ ولیِّ فاطمه، عَلی!
به یک اشاره، جزء‌جزء شدن جِبـال
و به خاک افتادن موسی به زمین
اَلا یاایهاالمنم‌منم‌ها!
بسازید از " خود" جبل‌الطّارق اما..
نمی‌ترسید از کُـــنْ‌فَیکـــون‌‌ترین؟








 
 




 
چه دود گُلپـراسپند واجب است؛
این رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ مابین دو چَشم!
أَعُوذُ باݪݪّه مِن شَرِّ حَاسِــدٍ إِذَا دارد
فوت چَشمِ سِیُّومْ! فوت چَشمِ بَدْ!

#موجز_نویس|‌ #چشم_نظر
#میم_اصانلو | @biseda313